X
تبلیغات
Analytical History of Islam
 
آخرین مطالب
نوشته شده در  


بسم الله الرحمن الرحیم

دانشجو : آذین پاشایی

مقدمه
قبل از ورود به بحث اصلي، لازم است نكاتي بيان شود

یكم. حق حاكميت اصالتاً از آن خدا است؛ زيرا مالكيت هستي از آن او است: (تَبارَكَ الَّذِي بِيَدِهِ الْمُلْكُ وَ هُوَ عَلي كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ)؛ملك (67) آيه 1. «بزرگوار است آن كه فرمانروايي به دست او است و او بر هر چيزي توانا است». بر اين اساس حكومت بر انسان‏ها، در اصل حق خدا و از شئون ربوبيت او است. هيچ كس حق حاكميت بر ديگري را ندارد؛ مگر آنكه از طرف خدي متعال نصب شده يا مأذون باشد.
دوم. خداوند در قرآن به انسان‏ها فرمان داده كه از طريق پيامبر(ص) و امام(ع) اطاعت خدا را انجام دهند: (أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ)؛نساء (4)، آيه 59. «اي كساني كه ايمان آورده‏ايد! خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را اطاعت كنيد».
سوم. بر اساس ادله متعدد و نصوص قطعي -از قبيل حديث غدير حق حاكميت و ولايت بر جامعه اسلامي، بري امام علي(ع) امري كاملاً مسلّم است.
از طرف ديگر اِعمال اين حق و فعليت بخشيدن به آن منوط به اقبال، پذيرش و رضايت مردم است.
چهارم. بعد از رحلت رسول اكرم(ص) از آنجا كه شرايط حكومت بري اميرمؤمنان(ع) تحقق نيافت، آن حضرت به دليل رعايت مصلحت اهم از نگاه فقهي و قواعد باب تزاحم ولي امر موظف است مصلحت اهم را بر مصلحت مهم مقدم نمايد. و حفظ مصالح عاليه ديني، تا زمان فراهم شدن پذيرش و اقبال مردمي، از حق خود صرف نظر كرد. اما بعد از كشته شدن عثمان، مردم به امام‏علي(ع) اقبال نشان دادند و آن حضرت به حق حاكميت خود دست يافت.
بعد از ذكر مقدمات ياد شده، موضوع اصلي سؤال در بخش‏هي ذيل بررسي ميشود:

يك. تلاش بري حكومت‏
افرادي كه سكوت و خانه‏ نشيني امام علي(ع) را دليل بر فقدان حاكميت الهي آن حضرت و در نتيجه عرفي بودن حكومت و جدايي دين از سياست ميدانند، اگر نگاهي به سخنان آن حضرت(ع) و حوادث تاريخي آن زمان بيندازند، به بطلان ادعي خود پي ميبرند؛ از جمله:
1. امام علي(ع) در پي ماجري سقيفه و غصب خلافت، كوشش‏هايي را در تصدي حكومت انجام داد تا جايي كه مورد اعتراض برخي -مانند ابوعبيده و ابواشعث قرار گرفت و آن حضرت را متهم به حرص و طمع در امر حكومت كردند. حضرت علي(ع) در پاسخ آنان بر خواست خويش پافشاري كرد و آن را حق مسلم خود دانست: «انما طلبتُ حقّاً لي و أنتم تحولون بيني و بينه و تضربون وجهي دونه»؛نهج‏البلاغه، خطبه 17. «همانا من چيزي را جست و جو كردم كه حق مسلم من بود؛ ولي شما بين من و آن فاصله انداختيد...».
2. علاوه بر تلاش‏هي امام علي(ع)، حضرت فاطمه(س) نيز بر مركب سوار ميشد و به خانه‏هي انصار ميرفت تا آنان را به حق خلافت امام علي(ع) تذكر دهد؛ شايد كه آنان به بيعت خواهي آن حضرت پاسخ مثبت دهند.بحارالانوار، ج 29، ص 419. حضرت زهرا(س) در خطبه معروف خويش، به اين حوادث تصريح ميكند.همان.
بنابراين، اگر مراد از عدم تلاش يا تقاضي حكومت در مرحله اوليه باشد، اين بر خلاف واقعيات تاريخي و مغاير با سخنان خود حضرت است. اما اگر مراد در مراحل بعدي باشد -به اين معنا كه حضرت بعد از مشاهده عدم زمينه لازم بري تصدي حكومت، كناره‏گيري نمود اين ادعي صحيحي است؛ ولي از آن نميتوان عدم حق حاكميت امام(ع) را اثبات كرد.
3. حضرت در موارد متعدد، به انتقال حق حاكميت از طريق پيامبر(ص) به خود تصريح و از آن به «حق» و «ارث» ياد ميكرد؛ چنان كه ميفرمود: «فانه لما قبض الله نبيّه(ص)، قلنا: نحن اهله و ورثته و عترته و اولياؤه دون الناس، لا ينازعنا سلطانه احد و لا يطمع في حقنا طامع، اذ انبري لنا قومنا فغضبونا سلطان نبينا فصارت الامره لغيرنا»؛ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 307. «همانا چون خداوند پيامبرش(ص) را به سوي خود فراخواند، گفتيم ما اهل و عترت و وارثان و اوليي پيامبر(ص) هستيم و ديگران را در اين جهت با ما مشاركت نيست و كسي را نشايد كه در حكومت او، با ما بستيزد و چنين نباشد كه كسي در حق ما طمع ورزد؛ ولي ناگاه مردم ما را تضعيف نموده و در حكومت پيامبر(ص) با ما به ستيز برخاستند! لاجرم حكومت از آن ديگران شد».
حضرت در اين خطبه، بيان ميكند كه مطابق وصيت پيامبر(ص) لازم بود امر حكومت به ايشان منتقل شود و كسي نبايد به آن طمع داشته باشد؛ اما در عمل، جريان بر عكس شد و حكومت در دست ديگران قرار گرفت.
امام(ع) در جي ديگر ميفرمايد: «سوگند به خدا! از آن زمان كه رسول اكرم(ص) رحلت نمود تا به امروز، مرا از حقم باز داشته‏ اند و ديگري را بر من برتري داده و برگزيده‏اند»نهج‏البلاغه، خطبه 6..
همچنين خطبه معروف «شقشقيه» مالامال از گلايه‏ هاي آن حضرت از مردم و حاكمان روزگار است كه حق او را به يغما بردند: «اما والله لقد تقمّصها ابن ابي قحافه و انه ليعلم انّ محلي منها محل القطب من الرحي ينحدر عني السيل و لايرقي الي الطّير، فسدلت دونها ثوباً... فصبرت و في العين قذي و في الحلق شجاً، اري تراثي نهباً...»؛همان، خطبه 3. «آگاه باشيد به خدا سوگند كه پسر ابي قحافه خلافت را چون جامه‏ي بر تن كرد و نيك ميدانست كه پايگاه من نسبت به آن، چونان محور است به آسياب. سيل‏ها از من فرو ميريزد و پرنده را ياري پرواز به قله رفيع من نيست. پس ميان خود و خلافت پرده‏ي آويختم و از آن چشم پوشيدم... همانند كسي بودم كه خاشاك به چشمش رفته و استخوان در گلويش مانده باشد. ميديدم كه ميراث من به غارت ميرود...».

دو. راز سكوت‏
سكوت امام علي(ع)، در واقع پرهيز از هر گونه اقدام نظامي، بري مقابله با غصب حكومت و نوعي خويشتن‏داري آگاهانه و حكيمانه است. آن حضرت در سخنان خويش به چند دليل مهم در اين باره اشاره كرده است:
1. حفظ وحدت مسلمين: حضرت علي(ع) حفظ اتحاد اسلامي و خوف از برگشت دوباره كفر را يكي از علل خويشتن‏داري خود ذكر ميكند: «و ايم الله لولا مخافه الفرقه بين المسلمين و ان يعود الكفر و يبور الدين لكنا علي غير ما كنا لهم عليه»؛همان، خطبه 119. «خدا را سوگند! اگر ترس از وقوع تفرقه در ميان مسلمانان و بازگشت كفر و نابودي دين نبود، با آنان به گونه‏ي ديگر برخورد ميكردم».
از اين سخنان به خوبي آشكار ميشود شرايط سياسي و اجتماعي امت اسلام، پس از رحلت پيامبر(ص) مهيا نبود.
وقتي رهبر يك حركت عظيم تاريخي -كه بنيان‏هي جامعه آن روز را زير و رو نموده و انديشه و نظامي نوين برقرار كرده است از ميان مردم ميرود؛ بهترين شرايط بري حركت ارتجاعي و ضد تكاملي، فراهم ميآيد. حال اگر در داخل امت و در بين سران و نخبگان آن نيز درگيري به وجود آيد، روشن است كه امور آن جامعه و امت، هيچ گاه به سامان نخواهد رسيد و چه بسا نتايج همه حركت‏هي قبلي نيز از دست برود.
در صدر اسلام نيز دقيقاً همين شرايط پيش آمد. دشمنان خارجي حركت عظيم اسلام (همانند روم و ايران) از يك‏سو و منافقان و عناصر ارتجاعي داخلي از سويي ديگر، منتظر فراهم آمدن شرايطي بودند تا نهال نورسته اسلام را از بن بركنند. اگر در چنين شرايطي امام علي(ع) بري احقاق حق خود دست به شمشير ميبرد، مسلماً در جنگ دامنه‏داري درگير ميشد كه پايان آن، چيزي جز از بين رفتن زحمات پيامبر(ص) نبود.
2. نبود ياور؛ «فنظرت فاذا ليس لي معين الا اهل بيتي...»؛همان، خطبه 26. «در كار خويش انديشه كردم، ديدم كه ياران من منحصر به اهل بيت من است...».
اقدام به قيام با اين تعداد كم، نتيجه‏ي جز از دست دادن رهبر و مرجعي مانند حضرت علي(ع) نداشت و اين امر، هيچ سودي بري آيين نوپي اسلامي به دنبال نميآورد.
در صورتي كه اقدام بري يك حركت اجتماعي -آن هم به صورت نظامي نيازمند شرايط و آمادگيهي مختلف است و به دلايل چندي، اين زمينه پس از ارتحال پيامبر(ص) وجود نداشت.
امام علي(ع) -بنابر نقل تاريخ بارها بزرگان اصحاب را بري ايجاد حركتي عليه وقايع پيش آمده فراخواند؛ ولي جز معدودي انگشت شمار، به دعوت آن حضرت پاسخ ندادند. از سوي ديگر شرايط محيط و افكار عمومي نيز آمادگي قبول نبردي داخلي در بين اصحاب پيامبر(ص) را نداشت؛ زيرا همگان انتظار داشتند كه اصحاب بزرگ پيامبر(ص) پس از آن حضرت، همانند او عمل كنند و محور وحدت جامعه باشند؛ نه اينكه به نزاع و درگيري در بين خود اقدام نمايند.
3. فرا رسيدن وقت لازم: حضرت علي(ع) در پاسخ ابوسفيان مبني بر اقدام به بيعت و مخالفت عملي با خليفه وقت فرمود: «اين مانند آب تلخ و لقمه‏ي است كه در گلوي خورنده آن گير ميكند و مانند كسي است كه ميوه نارسي را ميچيند...».همان، خطبه 5.
از اين رو امام علي(ع) بري حفظ اساس اسلام و حراست از نهال نورسته آن، از احقاق حق خلافت خويش خودداري كرد تا ريشه‏هي اسلام در پرتو تعاليم پيامبر(ص) و قرآن و اهل بيت(ع) استحكام يابد و تا روزي كه مردم به خانه آن حضرت هجوم آوردند و خواهان خلافت آن حضرت شدند، از خلافت ظاهري بركنار ماند.
گفتني است در امور داخلي امت اسلامي روا نيست كه هركس و در هر شرايطي بري احقاق حق خود، از آغاز دست به شمشير ببرد و مسلحانه در پي به دست آوردن آن باشد. از روش امام علي(ع) و ديگر ائمه(ع) چنين بر ميآيد كه آنان بري احقاق حق خود در جامعه، هرگز ابتدا به جنگ نكرده‏اند؛ بلكه سعي ميكردند در صورت امكان با روشنگري و تبليغ حقيقت، زمينه را بري يك حركت عمومي در جامعه فراهم سازند.

 بي‏تردید چنین سكوتی نشانگر فضایل اقیانوس بیكران علی علیه‏السلام است و كمال انسانیت و شرف آن وجود مقدس را نشان مي‏دهد. چنانچه مرحوم "كاشف الغطا" از این عمل حضرت به عنوان والاترین عمل یاد مي‏كند: "وهو اشرف ما یعلمه انسان"؛ و این والاترین علمی است كه انسانی انجام مي‏دهد.

یكی از مباحث مهم كه ضرورت دارد مورد بررسی قرار گیرد، علل سكوت امام علی علیه‏السلام در قبال خلفا است. دراین‏جا این سؤال مطرح مي‏شود كه اگر سیاست علی علیه‏السلام در مورد حكومت پذیرش آن است، پس چرا امام برای احقاقِ حقّ خود قیام نكرد؟ آیا سكوت علی علیه‏السلام در قبال خلفا بیانگر آن نیست كه سیاست آن حضرت عدم پذیرش حكومت بوده است؟

برای پاسخ به این سؤال بهتر است دیدگاه و سیره سیاسی خود امام را در خصوص علل سكوتش مورد تحلیل قرار دهیم. در اینجا به دو علت اشاره مي‏شود:

1ـ حفظ دین اسلام
تردید نیست كه ائمه علیهم‏السلام حكومت را برای حفظ، اجرای قوانین اسلام و احقاق حق و احیاء سنت رسول خدا صلي‏الله‏علیه‏و‏آله مي‏دانستند. چنانچه امام حسین علیه‏السلام در مورد هدف قیام خود فرمود: "وانا ادعوكم الی كتاب اللّه و سنّة نبیه فانّ الّسنّة قد امیتت و انّ البدعة قداحییت"

امام علی علیه‏السلام هدف از جنگ و قیام خود را در جنگ صفین چنین بیان مي‏كند: "خدایا! تو آگاهی كه انگیزه ما برای جنگ، رغبت به زمامداری و به دست آوردن مال و منال بي‏ارزش دنیا نبود، بلكه ما مي‏خواستیم با این اقدامات نظامی، احكام و آثار فراموش شده دین تو را به صحنه برگردانیم و اصلاحات اجتماعی را انجام دهیم تا بندگان مظلوم تو امنیت داشته باشند و حدود تعطیل شده تو اجرا گردد."(2)

همان طوری كه ملاحظه شد، حفظ اسلام در فرهنگ ائمه علیهم‏السلام محور بوده و تشكیل حكومت و قیام آن‏ها در راستای حفظ اسلام است. اگر در شرایطی اسلام به واسطه قیام حفظ شود، آنان قیام كرده؛ زیرا وحشت از مرگ در فرهنگ آن‏ها راه ندارد. و اگر در مقطع زمانی دیگر، سكوت آن‏ها موجب حفظ اسلام شود، ائمه علیهم‏السلام سكوت مي‏كنند؛ اگرچه این سكوت موجب از دست دادن حقّ مسلّم آن‏ها شود. و این همان سیاست مشروع و مثبت است كه ائمه علیهم‏السلام در سیاسگذاری خود از آن تجاوز نمي‏كردند. قبل از بیان علی علیه‏السلام در خصوص سكوت آن حضرت، لازم است مختصراً اوضاع سیاسی و اجتماعی صدر اسلام را مورد تحلیل قرار دهیم. بررسی اوضاع سیاسی و اجتماعی صدر اسلام نشان مي‏دهد كه بعد از رحلت رسول اعظم صلي‏الله‏علیه‏و‏آله ، اسلام و مسلمین دچار مشكلات و بحران‏های خطرساز فراوانی شده بودند كه هركدام آن‏ها برای اسلام و مسلمین خطرات جدّی بودند. ظهور پیامبران دروغین، ارتداد و اختلافات شدید بین مسلمین را مي‏توان از جمله آن‏ها ذكر كرد.(3)

ابن هشام مي‏نویسد: "چون پیامبر صلي‏الله‏علیه‏و‏آله وفات یافت و بلا و مصیبت برمسلمین بزرگ شد، یهودیان سربرافراشته و مسیحیان خوشحالی كردند، اهل نفاق از دین برگشته و اعراب مي‏خواستند مرتد شوند، اهل مكه مي‏خواستند مجدداً بت پرستی كرده و دین پیامبر صلي‏الله‏علیه‏و‏آله را منسوخ نمایند."(4)

درچنین شرایطی است كه علی علیه‏السلام درخصوص علت سكوت خود فرمود: "فامسكت یدی حتی رأیت راجعة‏الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد صلي‏الله‏علیه‏و‏آله فخشیت ان لم انصر الاسلام و اهله اری فیه ثلماً او هدماً تكون المصیبة به اعظم من فوت ولایتكم انما هی متناع ایام قلائل..."(5)

دست نگه داشتم تا این كه دیدم گروهی از مردم از اسلام برگشتند(مرتد شدند.) و مردم را به محو دین محمد صلي‏الله‏علیه‏و‏آله دعوت مي‏كنند؛ ترسیدم كه اگر در این لحظات حساس، اسلام و مسلمین را یاری نكنم، خرابی و یا شكافی در اسلام خواهم دید كه مصیبت آن بر من از مصیبت از دست رفتن چند روزه خلافت بیشتر است.
و یا درجای دیگر آن حضرت فرمود: "در اندیشه فرو رفتم كه میان دو راه كدام را برگزینم؟ آیا با كوته دستی قیام كنم و یا بر تاریكی كور صبركنم كه به سبب آن بزرگسالان فرتوت مي‏شود؟ و تازه سال پیر مي‏گردد و مؤمن در تلاش سخت تا آخرین نفس واقع مي‏شود. دیدم صبر برهمین حالت طاقت فرسا، عاقلانه‏تر است. پس صبر كردم در حالی كه خاری در چشم و استخوانی در گلویم بود."(6)

استاد شهید مطهری به نقل از ابن ابي‏الحدید، مي‏نویسد: "روزی فاطمه علیها‏السلام علی علیه‏السلام را دعوت به قیام مي‏كرد. در همین حال فریاد مؤذّن بلند شد كه: "اشهد انّ محمّداً رسول اللّه صلي‏الله‏علیه‏و‏آله ." علی علیه‏السلام به زهرا علیها‏السلام فرمود: آیا دوست داری این فریاد خاموش شود؟ فرمود: نه. فرمود: سخن من جز این نیست."(7)

2ـ اتحاد اسلامی
وحدت و اتحاد جهان اسلام یكی از مصالح عمده مسلمانان است كه در فرهنگ اسلام به آن اهمیت خاصی داده شده است. چنان چه قرآن از وحدت اسلامی به عنوان نعمت الهی یاد نموده(8) و اختلافات غیر منطقی را در ردیف عذاب الهی بیان كرده است.(9) اتحاد مسلمانان یكی از بزرگ‏ترین آمال و آرزوهای منادی وحدت، علی علیه‏السلام بود. آن حضرت فرمود: "والزموا السواد الاعظم فان یداللّه مع الجماعة و ایاكم و الفرقة فان الشاذّ من الناس للشیطان كما ان الشاذ من الغنم للذئب الا من دعا الی هذاالشعار فاقتلوه و لوكانت تحت عمامتی هذه."(10)

براساس اهمیت وحدت اسلامی است كه علی علیه‏السلام یكی از علل سكوت خود را حفظ وحدت بیان كرده است. چنان چه آن حضرت در جواب ابوسفیان ـ بعد از تشكیل شورای سقیفه كه تحت حمایت از علی علیه‏السلام مي‏خواست فتنه به پا كند.ـ فرمود: "ایهاالناس شقّوا امواج الفتن بسفن النّجاة و عرّجوا عن طریق المنافرة و ضعوا عن تیجان المفاجرة"(11)

ای مردم! امواج كوه پیكر فتنه‏ها را با كشتي‏های نجات (علم، اتحاد و ایمان) بشكافید از راه اختلاف و پراكندگی دوری گزینید و نشانه‏های تفاخر بر یكدیگر را از سربرزمین نهید.
و یا آن حضرت پس از انتخاب عثمان فرمود: "شما خود مي‏دانید من از همه برای خلافت شایسته ترم. به خدا قسم! مادامی كه كار مسلمین رو به راه باشد و تنها بر من جور و جفا شده باشد، مخالفتی نخواهیم كرد." همچنین آن حضرت فرمود: "وایم اللّه لولا مخافة الفرقة بین المسلمین و ان یعود الكفر و یبور الدین لكنا غیر ما كنالهم علیه."(12)

به خدا سوگند! اگر ترس وقوع تفرقه میان مسلمانان و بازگشت كفر و تباهی دین نبود، رفتار ما با آن‏ها طوری دیگر بود.

همان طوری كه ملاحظه فرمودید، سكوت علی علیه‏السلام در قبال خلفا و حتی همكاری آن حضرت در برخی از موارد با آن‏ها، براساس مصالح اسلام و مسلمین بوده است. اتخاذ چنین سیاست از سوی علی علیه‏السلام در آن شرایط و مقطع زمانی استراتژی معقول، منطقی و حكیمانه بود. به دلیل این كه با توجه به موقعیت سیاسی و اجتماعی خاصی كه علی علیه‏السلام درمیان مسلمانان داشت، قیام او موجب خونریزی بین مسلمین شده، خطرات جدی برای اسلام بود. كسی كه خود حافظ اسلام است، چگونه امكان دارد، خود خطر و عامل تهدید برای اسلام باشد؟ از سوی دیگر اگر امام علیه‏السلام قیام مي‏كرد، برخی تصور مي‏كردند كه علی علیه‏السلام برای رسیدن به قدرت، حتی مصالح اسلام و مسلمین را نادیده گرفته است.

سكوت علی علیه‏السلام نه به آن معنا است كه آن حضرت ازحق خود دفاع نكرده و در صدد پذیرش حكومت نبوده است. زیرا آن حضرت بارها از حق خود دفاع نمود و از سوی دیگر خود علی علیه‏السلام به قول شهید مطهری از این سكوت به تلخی یاد نموده و آن را جانكاه مي‏داند. چنانچه آن حضرت فرمود: "واغضیت علی القذی و شربت علی الشجی و صبرت علی اخذالظم و علی امر من العلقم."(13)

خار در چشم بود و چشم‏ها برهم نهادم، استخوان در گلویم گیر كرده بود و نوشیدم، گلویم فشرده مي‏شد و تلخ‏تر از حنظل در كامم ریخته بود و صبر كردم.

بي‏تردید چنین سكوتی نشانگر فضایل اقیانوس بیكران علی علیه‏السلام است و كمال انسانیت و شرف آن وجود مقدس را نشان مي‏دهد. چنانچه مرحوم "كاشف الغطا" از این عمل حضرت به عنوان والاترین عمل یاد مي‏كند: "وهو اشرف ما یعلمه انسان"؛ و این والاترین علمی است كه انسانی انجام مي‏دهد. سكوت علی علیه‏السلام بدان معنا نیست كه علی علیه‏السلام از مرگ مي‏ترسد، به دلیل این كه این علی علیه‏السلام همان علی است كه خود در باره اشتیاقش به مرگ فرمود: "واللّه لابن ابیطالب آنس بالموت من الطفل بثدی امّه"(14)

استاد جعفر سبحانی در خصوص علل سكوت علی علیه‏السلام مي‏فرماید: "اینها بعضی از علل امیرمؤمنان علی علیه‏السلام بود كه به سبب حفظ اساس اسلام، دست از حق خود كشید و بیست و پنج سال جرعه‏های تلخ‏تر از زهر نوشید."(15)

خاتمه
نتایجی كه مي‏توان از مباحث گذشته گرفت، بدین شرح است:
 1ـ نكوهش حكومت از سوی امام علی علیه‏السلام بدان معنا نیست كه آن حضرت رابطه دین و سیاست را قبول نداشته است.
 2ـ نكوهش حكومت از سوی امام علی علیه‏السلام ناظر به حكومتی است كه حاكمان آن عصر از آن به عنوان هدف استفاده مي‏كردند و ستایش امام از حكومت ناظر به حكومتی است كه امانت و مسؤولیت الهی است. بنابراین بین نكوهش حكومت از سوی امام و ستایش حكومت از سوی او تنافی نیست.
 3ـ امام علی علیه‏السلام در صدد تشكیل حكومت بوده است، زیرا حكومت حق و وظیفه او مي‏باشد. گرچه حكومت در فرهنگ او هدف نبوده بلكه ابزاری است برای پیاده كردن قوانین اسلامی و احقاق حق...
 4ـ صداقت و صراحت در سیاست امام علی علیه‏السلام سبب شده است كه برخی تصور كنند، آن حضرت در صدد تشكیل حكومت نبوده است.




دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


بسم الله الرحمن الرحیم

دانشجو : عفت احمدی ادبی

گروه درسی: 506

کلاس :  215

سقیفه بنی ساعده

مقدمه: پيامبر (ص) زمان حيات خويش بار ها در حضور فرد يا افراد غريبه يا آشنا، صحابه يا غير صحابه، در مكان ها و مناسبت هاي مختلف كه بزرگترين آن غدير خم بود از فرمان خداوند متعال در خصوص وصي و جانشيني خود از امير المومنين علي (ع) ياد كرده بود. اما سيه دلان پليد آن زمان از روي حسادت و عداوتي كه از علي(ع) در دل داشتند در صدد برآمدند تا از اين امر جلو گيري كرده، خود زمام ا مور مسلمين را به دست گيرند. لذا  با نافرماني از پيامبر(ص) و توطئه هاي مختلف بر عليه وي از جمله قتل پيامبر(ص) كوشيدند تا به خواسته نامشروع خود دست يابند.

اين فكر ابتدا در ذهن پليد عمر بوجود آمد. سپس ابوبكر را با خود همراه نمود.با هم پيمان بستند تا از جانشيني علي(ع) بعد از پيامبر(ص) جلوگيري نمايند. در اين راه شيطاني سه نفر ديگر اضافه شدند. ابوعبيده جراح، معاذ بن جبل و سالم مولي ابي حذيفه.

هنگامی که رسول خدا رحلت فرمود دو گروه اصلی در مدینه وجود داشتند: مهاجران و انصار. پس از رحلت پیامبر، انصار که از جریان فتح مکه به این طرف در اندیشه مشکلات پس از رحلت رسول خدا افتاده و به دلیل ترس از تسلط قریش و مهاجران نگران آینده خود بودند، بی توجه به بیعتی که در غدیر با امام علی (ع) کرده بودند، در محلی به نام سقیفه بنی ساعده اجتماع کردند.
حباب بن منذر یکی از سران انصار در سخنان خود در سقیفه، انصار را برتر از قریش دانسته و گفت این شمشیر شما بود که اسلام را پیروز کرده است. مهاجران زیر سایه شما هستند و جرأت مخالفت با شما را ندارند


از سوی دیگر چند نفر از مهاجران که در دو هفته پایان حیات رسول خدا دست به اقدامات مشکوکی زده بودند، با شنیدن خبر اجتماع سقیفه، به سرعت به سوی آن رفته و به بحث و گفتگو با انصار پرداختند آنها عبارت بودند از: ابوبکر، عمر بن خطاب و ابوعبیده جراح
قبل از آمدن این اشخاص، میان انصار بحث فراوانی شد. یکی از انصار گفت: شخصی را برگزینید که قریش ملاحظه هیبت او را بکند و انصار از او ایمن باشند. عدّه ای سعد بن عباده رئیس قبیله خزرج را پیشنهاد کردند. اسید بن خضیر که از اشراف قبیله اوس بود به مخالفت پرداخت و گفت: خلافت باید در قریش بماند. دیگران بر ضد او سخن گفتند. بشیر بن سعد نیز از قریش دفاع کرد. « عویم بن ساعده » گفت: خلافت جز از آن اهل بیت نخواهد بود، همان جایی قرارش دهید که خدا قرار داده است

این بحث ها نشان دهنده تضاد و رقابت داخلی انصاربود. باید توجه داشت که انصار عمدتاً از قبیله اوس و خزرج بودند که قبل از اسلام دشمنی سختی با یکدیگر داشتند و اکنون کینه ها در حال بیدار شدن بودعمر و ابوبکر و ابوعبیده که از مهاجران بودند به سرعت نزد آنها رفتند. ابوبکر هنگامی که حرفهای انصار را شنید، چنین گفت: آنچه شما انصار درباره خود می گوید البته درست است و شما لشگر منسجم اسلام هستید، اما عرب خلافت را جز برای تیره قریش نمی شناسد
قریش برترین عرب از لحاظ نسب و اصالت خانوادگی است. ابوبکر به اختلافات دیرینه میان آنان دامن زد و ادامه داد. اگر خزرجیان بر خلافت تسلط یابند، اوسیان از آن نخواهند گذشت و اگر اوسیان قدرت را به دست گیرند خزرجیان از آن نخواهند گذشت، در آن صورت همیشه میان آنان کشت و کشتار خواهد بود. من پیشنهاد می کنم که با عمر یا ابوعبیده که تنها مهاجران آن جمع بودند بیعت کنید. انصار اعتراض کردند و در نهایت یکی از آنان گفت: امیری از ما و امیری از شما باشد
عمر پاسخ داد: دو شمشیر در یک غلاف جای نخواهد گرفت. پس از آن دست ابوبکر را گرفت و با وی بیعت کرد. اسید بن خضیر از اوس و بشیر بن سعد اولین افراد انصاری بودند که در سقیفه با ابوبکر بیعت کردند پس از آنان بسیاری از انصار نیز بیعت کردند. هر چند کسانی چون سعد بن عباده با خشم و ناراحتی اجتماع را ترک کردند
پس از خاتمه بیعت، آنان از محل خارج شدند و در کوچه ها به راه افتادند و به هر کس می رسیدند، می گفتند ابوبکر خلیفه شد، با او بیعت کن. دست او را گرفته و به دست ابوبکر مالیدند؛ چه آن شخص به این کار تمایلی می داشت یا نه.!! نکته: باید توجه داشت که در سقیفه پس از کنار گذاشتن امام علی، رقابت قبیله ای آغاز شد و طبعاً در زمینه برتری قبیله ای قریش از همه بالاتر بود هر چند نفوذش در مدینه محدود بود. مهمترین استدلال ابوبکر و عمر در سقیفه مسأله قرابت و خویشی با پیامبر و سن ابوبکر بود. در کنار آن برتری قریش و اینکه عرب زیر بار قبیله ای جز قریش نخواهد رفت. آنان تاکید داشتند که عرب نمی پذیرد که نبوت در یک قبیله و خلافت در قبیله دیگر باشد.
سقیفه در لغت به معنی سایبانی است که در حکم مهمانخانه شیخ قبیله و نیز محل اجتماع افراد آن قبیله است که در آنجا درباره همه امور قبیله گفت و گو می شود.
سقیفه بنی ساعده به قبیله بنی ساعده که از انصار مدینه بودند، اختصاص داشت که ”سعد بن عباده“ رئیس آن طایفه، در این مکان برای مشورت در امور مهم قبیله خود با بزرگان حضور می یافته است. مکان آن در ”باب شامی“ و در کنار چاه ”بضاعه“ قرار داشته و مسجدی نیز به همان نام در کنار آن بوده است.هنگامی که پیامبر از دنیا رفت، در حالی که امیر المومنین به همراه بنی هاشم مشغول کفن و دفن آن حضرت بودند، انصار در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند تا رهبر و جانشین پیامبر را برگزینند، بی توجه به وصایای پیامبر نسبی بر اینکه جانشین آن حضرت، علی بن ابیطالب است. این خبر به گروهی از مهاجران، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جراح و همراهانشان رسید.
آنها نیز به سرعت خود را به سقیفه رسانده و در جمع انصار حاضر شدند. در میان انصار خزرجی ها می خواستند سعد بن عباده را جانشین پیامبر سازند. امام اوسی ها موافق او نبودند. در میان بزرگان خزرجی ها هم بشیر بن سعد، رقیب سعد بود و نظر مخالف داشت. ابوبکر و عمر به همراه ابو عبیده از این اختلاف نهایت استفاده را کردند. شعارهای انصار این بود که، انصار اسلام را یاری کردند و شهر مدینه ) مرکز اسلام ) شهر اسلام است.
شعارهای مهاجرین نیز این بود که پیامبر از قریش است و عرب نمی پذیرد که حاکم ایشان از قبیله ای و جانشین پیامبر از قبیله ای دیگر باشد.
چنانچه ابوبکر در جمع آنان گفت: خلافت و فرمانروایی تنها شایسته قریش است. زیرا آنان از لحاظ شرافت و حسب و نسب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز. من به خیرخواهی شما، یکی از این دو تن را پیشنهاد می کنم تا هر که را که بخواهید به خلافت انتخاب و با او بیعت کنید. سپس دست ابوعبیده و عمر بن خطاب را گرفت.
در این هنگام گوینده انصار گفت: امیری از ما و امیری از شما باشد. عمر گفت دو شمشیر در یک غلاف نمی گنجند و دست پیش برده و با ابوبکر بیعت کرد. مهاجران دیگر نیز بیعت کردند. از انصار نیز ابتدا اسید بن خضیر و بشیر بن سعد و سپس دیگر انصار نیز باابوبکر بیعت کردند. سپس آنان در میان کوچه های مدینه راه افتادند و از هر کسی که می دیدند، بیعت می گرفتند. به این ترتیب امر خلافت در ابوبکر تثبیت شد.
همه این دقایق در حالی بود که علی بن ابیطالب به همراه اصحاب خاص و بنی هاشم به تجهیز و دفن بدن پیامبر مشغول بود. سعد بن عباده: سعد بن دلیم ابن حارثه خارجی، ملقب به ابوثابت، از صحابه مهم پیامبر بود. او رئیس قبیله خزرج و از امرا و بزرگان مدینه در دوره جاهلیت و همچنین اسلام به شمار می‌رفت. سعد به دلیل داشتن مهارت در کتابت، تیر اندازی و شنا به «کامل» مشهور بود. در بیعت عقبه رئیس انصار بود و در جنگ احد و جنگ خندق و جنگ‌های دیگر در سپاه اسلام شرکت داشت. پس از رحلت پیامبر، انصار در سقیفه گرد آمدند و سعد درباره برتری انصار بر مهاجرین سخن گفت، اما با ورود کسانی چون عمر و ابوبکر که اختلاف دیرینه میان اوس و خزرج را یادآوری کردند، ورق برگشت و کسی با سعد بیعت نکرد. او ذلت انصار را پیش بینی کرد، سپس به شام رفت و در سال 15 هجری در زمان خلافت عمر در همان جا در گذشت.
مشهور است که او به امر عمر به قتل رسید و شایع شد که توسط طایفه جن کشته شده است.
پسر او، قیس بن سعد، از یاوران مخلص امام علی و امام حسن علیهماالسلام شد.

ابوبکر: عبدالله بن عثمان تیمی نام اصلی ابوبکر است که اهل سنت، او را خلیفه اول بعد از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم می‌دانند. پدرش ابوقحافه عثمان و مادرش ام الخیر سلمی نام داشت. ابوبکر در سال 571 یا 572 میلادی حدود سه سال پس از عام الفیل در مکه و در میان قبیله «تیم بن مره»، یکی از طوایف قریش، به دنیا آمد.
بنا به نوشته مورخان، ابوبکر پیش از اسلام به بازرگانی (در رشته بزازی) اشتغال داشت و مردی ثروتمند بود. برخی مورخان نیز گفته‌اند وی کسب و کاری بی اهمیت داشته است. ابوبکر مدتی پس از بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مسلمان شد. برجسته‌ترین حادثه زندگی ابوبکر همراهی با پیامبر در هجرت به مدینه و پنهان شدن در غار ثور است.
وقتی پیامبر از طریق وحی از توطئه قتل خویش آگاه شد، تصمیم به هجرت به مدینه گرفت، که در ابتدای راه به ابوبکر برخورد، و به اتفاق او از مکه خارج شد.
در پی تعقیب مکیان، ابوبکر ترسیده بود اما پیامبر وی را آرام کرد. اهل سنت برای همراهی ابوبکر با پیامبر در هجرت به مدینه، به ویژه اقامت چند روز در غار ثور، اهمیت بسیار قائل شده اند.
اما مفسران شیعه و برخی از اهل سنت با توجه به جمله « لا تحزن » در آیه 40 سوره توبه ( که اشاره دارد به توصیه پیامبر به ابوبکر مبنی بر نترسیدن از چیزی) بر این باورند که این همراهی ابوبکر تصادفی بوده و با توجه به هراس و وحشت او، فضیلتی برای وی به شمار نمی آید.
وقتی رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ابوبکر به قبا رسیدند، ابوبکر اصرار کرد بی‌درنگ رهسپار شهر مدینه شوند ولی پیامبر مدتی برای رسیدن پسر عموی خود، علی بن ابی طالب، به انتظار نشست. این امر بر ابوبکر گران آمد، پیامبر را رها کرد و خود تنها به مدینه رفت و در محله سنح مدینه، به منزل خارجه بن زید اقامت کرد.
عمر: عمر بن خطاب بن نفیل از قبیله قریش بود. او در سال 13 ( عام الفیل ) در مکه به دنیا آمد. کنیه‌اش «ابوحفص» و مادرش، حنتمه، خواهر ابوجهل بود. تا پیش از مسلمان شدن، از دشمنان رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم به شمار می‌رفت.
بنا بر برخی روایات، هنگامی که عمر از سوی سران قریش مامور کشتن رسول خدا شد، متوجه شد که خواهر و شوهرخواهرش مسلمان شده‌اند. از این رو خشمگین به خانه آنها رفت و خواهر خود را به شدت کتک زد. اندکی بعد با آیات قرآن آشنا شد و در سال ششم بعثت اسلام آورد.
عمر اندکی پیش از رسول خدا به مدینه هجرت کرد. وی در بسیاری از جنگ های زمان پیامبر شرکت داشت؛ لیکن مورخان هیچ ماجرایی از مبارزات او نقل نکرده‌اند. هنگام رحلت خاتم الانبیا، مانع نوشتن وصیت‌نامه شد و گفت:« تب بر رسول خدا چیره شده و هذیان می‌گوید!» از این رو، مایه حسرت بسیاری از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شد که چرا مسلمانان از آن وصیت مهم محروم شدند.
عمر در سقیفه بنی ساعده حضور داشت و بیشترین نقش را در برگزیدن ابوبکر و بیعت مردم با او ایفا کرد. ابوبکر نیز در هنگام مرگ، وصیت کرد که عمر پس از وی خلیفه شود. از این رو عمر در سال 13 هجری، پس از مرگ ابوبکر، به خلافت دست یافت و لقب «امیرالمؤمنین» را برای خود برگزید. عمر ده سال و شش ماه خلافت کرد و در این مدت به تاسیس دیوان و دفتر برای حکومت همت گماشت و مقررات حکومتی بسیاری وضع کرد. بسیاری از سرزمین‌های اسلامی (مانند عراق، فلسطین، شام، مصر و بخش‌های بسیاری از ایران ) در دوران خلافت او فتح شد.
یکی از اقدامات نادرست وی، طبقه‌‌بندی اصحاب رسول خدا جهت دریافت حقوق و مزایا بود؛ به طوری که در سال اّخر زندگی خود با مشاهده اختلاف طبقاتی شدید بین مسلمانان گفت:«اگر سال دیگر زنده باشم، بیت المال را به روش پیامبر به طور مساوی بین مردم تقسیم می‌کنم.»
با این حال، زندگی ساده‌ای داشت و در امور مالی سختگیر بود. مورخان عمر را مردی بلندقد، سرخ‌رو و تندخو توصیف کرده‌اند که در مواردی به رسول خدا نیز اعتراض می‌نموده است؛ از جمله در واقعه صلح حدیبیه و متعه حج.
حفصه، دخترش، یکی از همسران رسول خدا بود.
عمر در 27 ذیحجه سال 23 هجری، در 63 سالگی بر اثر ضربه شمشیر ابولولو جان سپرد و در خانه رسول خدا، در کنار مرقد پیامبر به خاک سپرده شد.
ابوعبیده جراح:عامر بن عبدالله بن جراح، معروف به ابوعبیده، از طایفه بنی الحارث قبیله قریش بود. پدرش عبدالله در جنگ فجار از سرکردگان قریش و مادرش نیز از قریشیانی بود که بعدها اسلام آورد. ابو عبیده در سال های نخست بعثت به همراه ارقم بن ارقم و عثمان بن مظعون نزد پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم آمد و اسلام آورد.
نام وی جزو کسانی ذکر شده که به حبشه هجرت کردند. ابوعبیده پس از هجرت پیامبر به مدینه، از حبشه به مکه بازگشت و سپس به مدینه هجرت کرد. پیامبر بین او و سعد بن معاذ یا سالم مولی ابی حذیفه یا محمد بن مسلمه پیمان برادری بست.
ابوعبیده در جنگ بدر و سایر غزوه‌های پیامبر اسلام شرکت کرد. گفته اند ابوعبیده در جنگ بدر، پدر خود را که از مشرکین بود، به قتل رساند، اما این روایت از فضایل ساختگی اوست که توسط شاگردان مکتب سقیفه بنی ساعده برای گرداننده اصلی سقیفه، ساخته شده است.
نیز گفته شد که وی برخی از سریه‌ها (جنگ‌هائی که پیامبر خود در اّن شرکت نداشتند) را فرماندهی کرده است. در پیمان صلح حدیبیه از شاهدان صلح‌نامه بود. وی به هنگام رحلت پیامبر در سپاه اسامة بن زید بود و وقتی خبر وفات پیامبر به سپاه رسید، به همراه اسامه به مدینه بازگشت.
وی به همراه عمر بن خطاب در رساندن ابوبکر به خلافت نقش بسزایی داشت. همسویی وی با ابوبکر و عمر در این امر و نیز نقش گسترده اش در حوادث بعدی جای هیچ گونه انکار و تردید نیست.
وقتی ابوبکر به خلافت رسید، ابوعبیده نقش عمده ای در ستاندن بیعت از مخالفان، به خصوص حضرت علی علیه السلام و عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، بر عهده داشت. از این رو اهل سنت، برای وی فضایل زیادی را بر شمرده و او را از عشیره مبشره دانسته‌اند.
پس از تثبیت ابوبکر در خلافت، ابوعبیده به اداره بیت المال مشغول شد و تا پایان زندگی یکی از مهمترین عناصر استحکام ارکان خلافت بود. در فتوحات شام و ایران نیز از سرداران سپاه مسلمانان به شمار می‌رفت.
در سال 17 یا 18 قمری، بیماری طاعون شام را فرا گرفت. عمربن خطاب که از فرا رسیدن مرگ ابو عبیده بیمناک بود، وی را به مدینه فرا خواند، ولی او سرباز زد. سرانجام همچون برخی از صحابه بیمار شد، و در سال 17 یا 18 قمری در اردن در گذشت. اکنون گور او در همان جاست.

خزرج: «خزرج» قبیله‌ای معروف از تبار خزرج بن حارثه بن ثعلبة بن عمرو و بن ازد بود. موطن اصلی این قبیله‌ نیز همانند تیره اوس یمن بود. اما به مدینه هجرت کرده بودند. آنان با قبیله اوس که بنی اعمام (پسر عموها)ی آنان به شمار می‌رفتند دچار اختلاف شدند و مهم‌ترین جنگ‌های ‌‌آنان با یکدیگر جنگ یوم بعاث و یوم الربیح بوده است.
خزرجیان در سال دوازدهم بعثت در عقبه منی با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیمان بستند. این پیمان به پیمان عقبه مشهور است. از آن پس خزرجیان همچنان در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بودند و در تمامی غزوات و جنگهای سپاه مسلمین شرکت می‌جستند.

اوسی ها: «اوس» از قبایل بزرگ قحطانی به شمار می‌رفت و نسب رییس‌اش چنین بود: اوس بن حارثة بن ثعلبة بن عمر و مزیقاء بن عامر بن ... ازد.
اوسی‌ها با وجودی که نام پدرشان حارثه بود، خود را بنی‌حارثه نمی‌نامیدند، بلکه خود را به مادرشان، قیله، منسوب می‌کردند و به بنی قیله شهرت داشتند. در تاریخ اسلام غالباً نام این قبیله و قبیله خزرج که با یکدیگر مناسبات و اختلافاتی داشته‌اند در کنار هم می‌آید. موطن اصلی این قبیله یمن بود؛ سپس به مدینه هجرت کردند و مدت‌ها با قبایل یهودی مدینه و قبیله خزرج زندگی کردند. میان دو قبیله اوس و خزرج جنگ‌هایی روی داد که بیش از ده سال ادامه یافت. از جنگ‌های معروف آنها یوم بعاث و یوم الربیح بود.
مردم قبیله اوس در دوران جاهلیت مناة را می‌پرستیدند و چون پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه هجرت کرد، اوس و خزرج به یاری او برخاستند، برای پیشرفت اسلام کوشش کردند و به انصار شهرت یافتند.

اسید بن خضر: اسید بن خضیر بن سماک از صحابه مشهور پیامبر بود. او در عهد جاهلیت و اسلام از اشراف و بزرگان قبیله اوس از اهل یثرب بود و از عقلای عرب محسوب می‌شد. وی دوست صمیمی سعد بن معاذ بود. هر دوی آنها توسط مصعب بن عمیر مسلمان شدند و خویشان خود را نیز به دین اسلام دعوت کردند. در بیعت عقبه دوم همراه با هفتاد تن از انصار به حضور پیامبر رسید و با او بیعت کرد. در جنگ بدر، جنگ احد و جنگ خندق و بسیاری از جنگ‌های دیگر صدر اسلام داشت.
او پس از پیامبر همراه با بسیاری از انصار در سقیفه حاضر شد و از معدود کسانی بود که با خلافت یکی از انصار مخالفت کرد. او گفت:«خلافت باید در قریش بماند.»
به همین دلیل وقتی عمر و ابوبکر در سقیفه در دفاع از خلافت خود سخن گفتند، او و بشیر بن سعد اولین افراد انصاری بودند که با ابوبکر بیعت کردند.
بعدها که انصار از تسلط قریش ناراضی شدند، خزرجیان می‌گفتند تقصیر اسید بن خضیر بود که اول بار با ابوبکر بیعت کرد. اوسیان نیز تقصیر را به گردن بشیر بن سعد خزرجی می‌انداختند.
وی در سال 20 هجری در دوران خلافت عمر در گذشت و عمر تمامی قرض‌های او را پرداخت کرد.
بخاری و مسلم، از علمای اهل تسنن، از او 18 حدیث نقل کرده اند.
قریش: قریش یکی از مشهورترین و مهم‌ترین قبایل عرب در حجاز بود. بیشتر نسب‌شناسان عقیده دارند که قریش لقب نضر بن کنانه، جد دوازدهم پیامبر گرامی اسلام بوده است؛ از این رو هر طایفه‌ای که نسب‌اش به «نضر بن کنانه» برسد، «قرشی» خوانده می‌شود و از قبیله قریش به شمار می‌آید.
برخی دیگر از دانشمندان نسب‌شناس، قریش را لقب فهر بن مالک، جد دهم پیامبر اکرم، دانسته‌اند و نسل او را قریشی به شمار می‌آوردند.
قریشیان به سرپرستی امور کعبه و مؤسسات آن توجه فراوانی داشتند و اقتصاد و سیاست آنان بر اساس مناصب مربوط به کعبه استوار بود. هر یک از موسسات وابسته به کعبه را یکی از بزرگان طوایف قریش عهده‌دار بود و غالباً مناصب کعبه در دست ده طایفه مهم قریش بود. این ده طایفه عبارت بودند از: بنی هاشم، بنی عبدالدار، بنی اسد، بنی مخزوم، بنی سهم، بنی تیم، بنی عدی بنی نوفل و بنی جمح.
مناصب کعبه که قریش عهده دار آن بود عبارت بود از: منصب «سقایت» (آبرسانی به زائران کعبه)، منصب « رِفادت » (مهمانداری و پذیرائی زائران کعبه)، منصب «حجابت » (کلیدداری و دربانی)، منصب « قضاوت»، منصب «قیادت» (سرداری و سرپرستی کاروان های بازرگانی و جنگی)، منصب «عمارت» (نگهبانی و مراقبت از مسجد الحرام)، منصب جمع‌آوری و نگهداری اموال کعبه، منصب پرداخت دیه و غرامت و ...
قریش جنگ‌های زیادی با قبایل دیگر داشت که مشهورترین آن ایام فجار و «یوم الغنب» بود.
خداوند از میان قریش پیامبر خاتم، حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم، را به نبوت بر انگیخت، ولی آنان نه تنها به او ایمان نیاوردند، بلکه در شمار سرسخت‌ترین دشمنانش در آمدند و افزون بر آزار و اهانت های سیزده ساله به او در مکّه، جنگ‌های زیادی همچون بدر، احد، خندق را پس از هجرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مدینه، علیه او به راه انداختند.
ولی سرانجام در سال هشتم هجرت با فتح مکه، همه قریشیان تسلیم شدند و اسلام آوردند.
ماجراي سقيفه بني ساعده از زبان اهل سنت

سقيفه محل اجتماع قبيله خزرج از انصار بوده است كه رئيس قبيله سعد بن عباده بوده است و ماجرا از اين قرار است كه در چند روز اخر بيماري پيامبر اكرم كه شدت يافت ارتش اسلام به فرماندهي اسامه بيست ساله بيرون از شهر مدينه استقرار داشتند و پيامبر به رقم  اسرارهاي بسيار بر حركت لشگر براي جنگ با شاميان داشت اما عده اي كه مي دانستند كه پيامبر روزهاي آخر عمر خود را سپري مي كند (اعتقاد شيعه اين يقين بر فوت حضرت از انجا بود كه آنها خود با دادن زهر به پيغمبر اكرم يقين به رحلت ايشان داشتند) اما ايشان با حال بسيار بدي كه داشتند در مسجد النبي آمدند و آن جمله معروف كه "لعن الله من تخلف جيش اسامه ، خدا لعنت كند هر كسي را كه تخلف مي كند از لشگر اسامه" كه متواتر شيعه و سني نقل كرده اند ، اما عده اي كه از اول در فكر پست و مقام بعد از پيامبر بودند و عده اي ديگر در مدينه ماندنند تا زمينه سازي سقيفه بدرستي انجام شود ، اما چند پرسش :

·         چرا رسول خدا این همه بر حرکت سریع سپاه اسامه پای می فشرد ؟ افرادي كه ادعاي بهترين صحابه پيامبر بودن را دارند چرا بايد به خاطر حركت نكردنشان آنها را لعن كند ؟ آيا واقعا اين صحابه اهل عدالت هستند ؟!

·         به رغم پاسخ روشن پیامبر به درخواست مکرر اسامه مبني بر نرفتن لشگر براي جنگ در آن حال بيماري ايشان ، چه دستهای مرموزی و به چه دلیل در حرکت سپاه اسامه از لشکرگاه جرف کار شکنی می کردند ؟

·         آیا نمی توان دور ساختن عوامل توطئه از مدینه هنگام رحلت ، یا طبیعی نمایاندن امارت جوان کمتر از بیست سال بر همه صحابه و خنثی کردن بهانه کم سن و سال بودن علی را هدف این همه ترغیب و تاکید پیامبر به شمار آورد .

·         چرا رسول خدا علاوه بر فرمان عمومی تجهیز سپاه در فرمانی جداگانه به افرادی خاص دستور حرکت و حضور در سپاه داد ؟ آیا به سبب تجربه نظامی آنهاست ؟ اگر چنین است ، چرا آنها را فرمانده نساخت ؟

·         چرا علی که مجاهدت و روح تسلیم و شجاعت او زبانزد خاص و عام بود و بیش از همه افتخار پرچمداری و فرماندهی سپاه اسلام را زیبنده خود ساخته بود به شرکت در سپاه اسامه و حرکت با آنان مامور نشد ؟

·         آیا عده ای نبودند که بر اساس غرور و مریضیهای روحی فراوانی که داشتند زیر این دستور نمی رفتند که یک جوان کمتر از بیست سال فرمانده آنها باشد کما اینکه بعد از رحلت پیامبر که این سپاه بالاخره بعد از عملی شدن نقشهای منافقان شروع به حرکت کرد اما نه با تمام نفراتی که در زمان حیات پیامبر دستور به حرکتشان صادر شده بود و با در خواست خلیفه اول از اسامه که از حضور آنها در سپاه چشم پوشی کند تا آنها در مدینه بمانند تا کمک خلیفه باشند همانطور که در سقیفه بودند تا زیر این ننگ نروند که فرمانده آنها جوانی کمتر از بیست ساله باشد ؟

ادامه ماجرا از وصيت نوشتن نامه پيامبر مي باشد كه آن مصيبت معروف روز پنج شنبه اتفاق افتاد. بي احترامي كه خليفه دوم نسبت به پيامبر داشت و صحيح بخاري آن را نقل مي كند كه الان به آن حادثه نمي پردازم.و بعد از آن ماجرا خبر فوت پيامبر اكرم در مدينه پخش مي شود خلیفه دوم که در موقع خبر رحلت پیامبر اکرم (ص) با صدای بلند می گفت : این چه نادانی است که شما دارید ! چرا می گویید پیامبر مرده است ؟ نه چنین گفتاری صحیح نیست . هر کس بگوید او مرده است با این شمشیر گردنش را می زنم او آرام نگرفت تا ابوبکر از راه رسید و بعد با او و ابو عبیده جراح وارد سقیفه بنی ساعده با عجله و شتاب شدن و دلی که تازه داغ پیامبر (ص) را دیده بود ، برای چنین امر بزرگی(انتخاب جانشين پيامبر) بدون درنگ و طلف شدن وقتی به این كار بپردازد . راستی دلیل انکار رحلت پیامبر (ص) چه بود ؟ مصالح اسلام یا مسلمانان ؟ علاقه بسیار به پیامبر و اهداف یا تمایلات دیگر ؟ اگر علاقه ای بود چرا به جای حضور در مراسم دفن پیغمبر از جایی دیگر سر درآوردند و فریادهای خود را بگونه ای دیگر برای ابوبکر خرج کرد تا او به خلافت برسد ؟     چرا اجتماع در آن هنگام و در آنجا برقرار شد ؟ مگر آنان در غم پيامبر عزادار نبودند ؟ ابوبکر که اواخر عمر خود را می گذراند و به پیامبر (ص) نیز اظهار اخلاص می کرد ، چگونه پس از آگاهی رخداد ، پیکر پیامبر را رها ساخت و روانه سقیفه شد ؟ اصولاً این همه شتاب برای چه بود ؟ آیا واقعاً فتنه تا آن حد نزدیک شده بود که نمی بایست حتي یک روز نیز صبر کرد تا تدفین پیغمبر (ص) تمام شود ؟ اگر خطر منافقان کیان اسلام را تهدید می کند چرا پیامبر نباید به آن چاره اندیشه و جانشین خود را مشخص ساخت و یا حداقل طریقه انتخاب جانشین را بیان کند ؟ آیا نباید گفت در آن روز چه کسانی تنها در اندیشه حکومت بودند ؟

البته آقاي اهل سنت دليل اين همه شتاب را بر گردن سعد بن عباده رئيس قبيله خزرج مي اندازند كه او باعث همچين شكل گيري سريع و عجولانه اي شده است . حال ما بر فرض اينكه اين كلام را قبول كرديم و عجله و شتاب را بر سر سعد بن عباده انداختيم ، آيا جناب خليفه دوم كه در زمان شنيدن خبر همچنان داد مي زد كه نگوييد پيامبر مرده است ، زياد توقعي از او است كه  وقتي در سقيفه  حضور پيدا كرد به اهل سقيفه مي گفت كه اين كار الان زود است انجام شود و بر امري واجب تر كه تدفين فرستاده رسول خدا است بروند آیا این حدیث را از پیامبر نشنیده بودند : احترام میت به دفنش است . الدر المنثور سیوطی ص 44 ح95چرا كه دو روز و دو شب بدن را در خاك كردنش به تاخير افتاد كه همه اين امر واجب را انجام دهند يا اينكه بايد با اين سرعت و عجله انجام مي شد. حال چرا این کار با عجله انجام شد به این دلیل که بر مردم مصیبت زده شهر مدینه اجازه ندهند تا از این غم بزرگ خود را جدا ببینند بهترین موقعیت برای کسب قدرت نا مشروع عده ای خاص بود  تا دیگر مردم حتی مهلت بازگو کردن افتخارات علی و سفارشاتی که پیغمبر در جای جای عمر با برکت خود بویژه در ماجرای غدیر خم درباره او داشته است بیان شود و جالب این است که خلیفه دوم خودتان این مطلب را یاد اور می شود : هر کس به کاری مانند این دعوت کند نه بیعتش درست است و نه بیعت با او صحیح می باشد.

او نیز می ترسید که کاری را که با این همه عجله انجام داده است زیر سوال برود . کار خود را مخصوص به خود می داند و معتقد است هر کس بعد از او همانند کار او را انجام دهد کاری خلاف است !

جالب این است که این آقايان سؤال می کند که چرا حضرت علی (ع) به شوری نیامد ! تا جلوی سقيفه را بگیرد . کدام انسان با چه مقدار سطح عقل و معرفت و محبت انسانی قبول می کند که بدن مطهر پاک رسول خدا که بهترین فرستاده الهی است با توجه به وصیتی که ایشان کرده است که حضرت علی (ع) غسل و کفنش را انجام دهد ، نافرمانی کند و به کاری بپردازد که اگر هم فرضاً صحیح بدانیم با چند روز تأخیر هیچ مشکلی پیش نمی آید .

گفتگوهاي درون سقيفه

آقاياني كه ادعا بر اجماع دارند بدانند كه از مهاجرين همانطور كه گفته شد تنها ابوبكر ، عمر و ابوعبيده جراح حضور داشتند و از انصار تنها بخش كمي حضور داشتند . و اصلا اجماعي براي انتخاب ابوبكر صورت نپذيرفت چرا كه در تمام تواريخ ثبت شده است . اتفاقات درون سقيفه به طور خلاصه از اين قرار است كه: اين سه نفر از مهاجرين وقتي در آنجا حضور پيدا كردند اول شخصي از انصار شروع به صحبت كردن كرد و سعد بن عباده را به عنوان بهترين جانشين پيامبر معرفي كرد ، ابوبكر بعد از صحبتهاي او شروع به صحبت مي كند و جانشيني پيامبر را حق قريش مي داند چرا كه پيامبر از آنها بوده است و عمر و ابوعبيده را براي خلافت پيشنهاد مي كند كه مشاجره و اختلاف و چند دستگي پيش مي آيد و عمر از اين موقعيت استفاده مي كند و به ابوبكر مي گويد دستت را دراز كن تا به عنوان خليفه مسلمين با تو بيعت كنم و بعد بشير بن سعد خزرجي و قبيله اوس بيعت مي كنند و بعد در حالي كه بدن پيامبر هنوز دفن نشده ابوبكر را مثل عروس كه به خانه بخت مي برند با هل هله و شادي به مسجد النبي مي برند تا از مردم براي او بيعت جمع كنند.

البته آنچه در بالا آمد خلاصه اي از اتفاقات داخل سقيفه بود از جزئيات صرف نظر شد و در هركدام از منابع ذكر شده اصل ماجرا كه در بالا آمده را تاييد ميكند . علاقه مندان مي توانند براي بررسي بيشتر در كتب اهل سنت به كتاب سقيفه استاد مرحوم سيد مرتضي عسگري رضوان الله تعالي عليه كه انتشارات منير چاپكرده است و بررسي از نگاه شيعه به كتاب اسرار آل محمد نوشته سليم بن قيس كه ماجرا را از زبان سلمان فارسي نقل ميكند مراجعه كنند .

 حال سوال پيش مي آيدكه در چنين سقيفه اي آيا واقعا شوري انجام شد يا دعوا و جارو جنجال ؟ اجماع صورت گرفت يا بر آورده شدن خواستهاي يك سري افرد خاص ؟ اولا اینکه می گویید  اجماع بر ابوبکر در سقیفه انجام شد ، ادعائی است بدون مدرک زیرا چگونه ممکن است اجماع تحقق یابد در حالی که خود اهل سقيفه كارشان در آنجا به داد و بيداد برسد و تنها به اين دليل كه عمر با مغالطه كاري سريع با ابوبكر بيعت كرد و بعد از آن بشير بن سعد و زيد بن ثابت كه بعدها در حكومت خلفا بسيار مقام و مال به آنها رسيد و قبيله اوس كه بهتر ميديد براي اينكه قبيله كه با آنها از قديم اختلاف داشتند (خزرج)حكومت را در دست نگيرند و سعد بن عباده خزرجي به خلافت نرسد به ناچار با ابوبكر بيعت كردند ثانيا چگونه مي گوييد كه شوري صورت گرفته است ، مگر در سقيفه بني ساعده همه حضور داشتند كه نظر خود را بگويند حال اگر بگوييد نيازي نيست كه همه مردم حضور داشته باشند و تنها افرادي كه اصحاب درجه يك پيامبر بودند و به قول شما اهل حل و عقد هم باشند و آنها تصميم به خلافت ابوبكر گرفته اند حرف دروغي زده ايد چرا كه تنها سه نفر از مهاجرين در سقيفه حضور داشتند در حالی که علی ، عباس و سایر بنی هاشم از بیعت سر باز زذند و همچنین اسامه بن یزید ، زبیر ، سلمان فارسی ، ابوذر غفاری ، مقداد بن اسوه عمار بن یاسر و ... بسیاری دیگران در سقيفه حضور نداشتند  منبع تاریخ طبری ، تاریخ ابن اثیر ، تاریخ الخلفاء ، تاریخ الخمیس ، و تمامی کسانی که بیعت ابوبکر را یادآوری کردند .

اشكال تراشي اهل سنت

ماجرا كه به اينجا مي رسد ،اهل سنت در رد اينكه شيعه مي گويد اجماع و شوري حاصل نشد اين اشكال را ميگيرد كه بر فرض در هفتاد روز قبل يعني در روز غدير خم پيامبر حضرت علي را به عنوان جانشين خود انتخاب كرده است چگونه ممكن است همه مردم مدينه با ابوبكر بيعت كنند در حالي كه هيچكس حرفي از خلافت حضرت علي نزند و هيچكدام از مردم مخالفت با اين امر نكردند ؟ چگونه مي شود همه مردم مدينه بيعت بكنند در حالي كه به اعتقاد شما شعيان به كمتر از تعداد انگشتان دو دست ، بقيه مردم مرتد شدند ؟

در جواب اين اشكال برادران اهل سنت بايد بگويد كه بله به اعتقاد شيعه هركس در آن روز با خليفه بيعت كرد مرتد شده است چرا كه سفارش پيغمبر اكرم را انجام ندادند و دين خدا را از مسير اصليش كه همان اطاعات و فرمانبرداري مردمان زمين از جانشين پيامبر كه انتخابي از جانب خدا بود باعث شدند كه بعد از آن دين خدا و حكومت خدا در زمين شكل نگيرد و يك عده فاسق و فاجر همانند بني اميه و بني عباس حكومت كنند كه اطاعت و نافرماني خدا را علنا انجام مي دادند تا به امروز كه از نسل انها هنوز افراد ظالم بر دنيا حكمراني مي كنند و اين مرتد شدن و به قهقرا و جاهليت برگشتن را نيز خود قرآن به صراحت به مسلمانان گوشزد مي كند .

(و محمّد نيست جز فرستاده‏اى كه قبل از او نيز فرستادگانى آمده‏اند و درگذشته‏اند (بنابراين، او نيز همچون آنان خواهد مُرد!). پس آيا اگر بميرد يا كشته شود، شمابه جاهليّت برمى‏گرديد؟! البته هر كس برگردد (و مرتد شود) هيچ ضررى به خدا نمى‏رسد، و خداوند به زودى پاداش سپاسگزاران را مى‏دهد).آل عمران /144

لازم است اينجا مطلبي را از كتاب عيانات كه مولف آن ابراهيم محمدي كتاب را بر عليه اعتقادات شيعه نوشته است نقل كنم كه ذيل اين آيه آورده است :

اين آيه - و ديگر آيات آل‏عمران - در قضاياى جنگ احد نازل شده است، آنجا كه شايع گرديد: «محمّد كشته شد! محمّد كشته شد!».. بعضى از اصحاب با شنيدن اين شايعه، خون ديگر در بدنشان جريان نگرديد و سست شدند و خيال كردند ديگر همه چيز تمام شد! و اكنون كه پیامبر (صلی الله علیه و سلم) كشته شده، اسلام نيز همزمان با او مى‏ميرد!.. به همين جهت - متهوّرانه - در جنگ احد سستى جستند و بالاخره - بنا به اين دليل و دلايل ديگر - شكست خوردند!

خداوند با نزول اين آيه به آنها فهماند كه: محمد (صلي الله عليه و سلم) نيز همانند عيسى و موسى و ابراهيم و نوح و...: فرستاده‏اى بيش نيست.. همانگونه كه آنان برانگيخته شدند و مردم را هدايت كردند و سپس مُردند، او نيز همين سرنوشت را خواهد داشت . يعنى‏  بدانيد كه محمد (صلي الله عليه و سلم)، بالاخره رفتنى است! شما بايد هدفى را كه آورده، زنده نگه داريد؛ نه اينكه خود او را هدف قرار دهيد!! بايد كه تنها براى خدا و براى تحقّق هدفى كه محمّد آورنده‏اش بود، بجنگيد.. پس آيا اگر او كشته شود و يا روزى بميرد - كه مى‏ميرد! - شما هدفتان را فراموش مى‏كنيد و  به جاهليّت قبلى‏تان برمى‏گرديد؟! و اگر چنين كنيد، بدانيد كه تنها به خودتان ضرر مى‏رسانيد!.. بنابراين بر هدفتان - چه او باشد و چه نباشد - ماندگار باشيد؛ زيرا خداوند به ماندگاران و سپاسگزاران پاداش مى‏دهد!..

بزرگترين ايرادي كه به دوستان اهل سنت وارد است اين تعصب و دگم انديشي است كه متاسفانه گريبانگير انها شده است و حتي در اين چند مدت در قسمت نظران از طرف دوستان اهل تسنن نصيب بنده شده است بدون اينكه جواب منطقي و مستدل بر قرآن و سنت بدهند . اين نشد تحقيق در دين  !!!

در اينجا مولف بعد از توضيحاتي كه ما بر فرض هم قبول كنيم باز در اخر مي ايد و در جمله اي مي گويد:

...چطور مى‏توان اصحاب پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را كه خود مربّى و معلّم آنان بود و خداوند آنها را برترين امّتها دانسته   و اوصافشان، حتّى در تورات و انجيل  هم آمده، به چنين نسبتهايى قياس كرد؟!(منظور مرتد شدن مسلمانان)

خود او در بالاتر مي گويد كه خدا با اين آيات به مسلمانان گوشزد مي كند كه ممكن است انها به دوران جاهليت بازگردند اما دوباره مي گويد چطور ممكن است . واقعا جاي تعجب ندارد !!! مي گويد چگونه مي توان آنها را به اوصاف هايي كه منظورش مرتد شدن و به جاهليت بازگشتن است متهم كرد در حالي كه خدا اين حرف را به صراحت بيان كرده است ، در واقع مي خواهد بگويد كه چنين صحابه اي كه اوصافشان در تورات و انجيل آمده مهال است مرتد بشود اما خدا اين امكان را آورده است (ببينيد تعصب را) پس به طور مسلم مي توان گفت كه اين ايه و به همراه دو آيه ديگر امكان مرتد شدن و بازگشت به عقب را براي مسلمين آن روز آورده است

تناقض گويي آشكار در كتاب عيانات

“اگر پشت كنيد گروه ديگري مي آورد كه مانند شما نباشد” محمد/38

“اى كسانى كه‏ ايمان آورده‏ايد هر كس از شما از آئين خود باز گردد (به خدا زيانى نمى‏رساند) خداوند در آينده جمعيتى را مى‏آورد، كه آنها را دوست دارد و آنها (نيز) او را دوست دارند، در برابر مؤ منان متواضع و در برابر كافران نيرومندند، آنها در راه خدا جهاد مى‏كنند و از سرزنش ‍ كنندگان هراسى ندارند. اين فضل خدا است كه بهر كس بخواهد (و شايسته ببيند) مى‏دهد و (فضل) خدا وسيع و خداوند داناست”مائده /54.

در كتاب عيانات بعد اين دو آيه را نيز مي آورد و با گفتن اين مطلب كه اين آيات اشاره به اين ماجرا دارد كه منظور آيات گروههاي مسلماني هستند كه بعد از فوت پيامبر از دين برگشتند و اعلام ارتداد كردند و خليفه اول به همراه علي به جنگ با آنان پرداخت و آنان را از بين برد و در ضمن اين را امتيازي براي دستگاه خلافت بر مي شمرد و حق بودن  خلافت ابوبكر را ثابت مي كند .

نقش قبيله اسلم در بيعت با ابوبكر

در آن زمان صحرا نشينان عرب براي خريدن خوار وبار ، به صورت قبيله اي به شهر مي امدند چون صحرا نا امن بود و اگر تعداد كمي از آنان مي آمدند بارشان را مي گرفتند و خودشان را مي كشتند . لذا افراد قبيله همه با هم برا خريد خوار و بار حركت مي كردند. مردان قبيله اسلم كه مردان قوي هيكل بودند از صحرا به مدينه آمدند تا آذوفه تهيه كنند. در آن زمان كه وارد مدينه شدند بيعت با ابوبكر در سقيفه انجام شده بود . عمر به آنها گفت بياييد كمك كنيد براي خليفه پيامبر بيعت بگيريم آن وقت ما هم خوار و بار رايگان به شما مي دهيم. آنها خوشحال شدند اول خودشان ريختند و بيعت كردند و بعد جزو دارو دسته ابوبكر شدند ، دامن هاي عربي را به بالا كمر بستند و كوچهاي مدينه را پر كردند و حالت حكومت نظامي ايجاد كرده بودند و به هرجا كه مي رسيدند در بازار ، كوچه و ... هر كس را مي ديدند براي بيعت با ابوبكر مي آوردند . كه عمر در اين باره مي گويد : من به پيروزي يقين نداشتم تا قبيله اسلم آمدند و كوچهاي مدينه را پر كردند.

يكي ديگر از دلايل ساكت ماندن  مردم مدينه در آن روز کینه و دشمنی بود كه با علی در دل داشتند چرا كه علي بسياري از آشنايان آنها را در جنگهي مختلف كه برابر رسول خدا صف كشيده بودند را به درك واصل كرده بود و مردم تازه از دوران جاهليت در آمده آن روز بسيار زمينه داشت دوباره به آداب و رسوم گذشته جاهليت خود كه همان انتقام گيري خوني افراد قبيله خود بود برگردند و اصلا دليل انتخاب ابوبكر به خلافت همان نگاهي بود كه مردم جاهليت داشتند چرا كه چون پيامبر از قريش است ، جانشينش بايد از قريش باشد ، پيامبري كه در تقسیم مسئولیت بر اساس شخصیت و لیقات و کاردانی افراد انجام گزينش مي كرد نه رسم عرب جاهليت ! پس مي توان گفت همانند آيات قران كه توضيح آن داده شد امكان بازگشت به جاهليت را داشتند و عده اي بغضي كه نسبت به علي داشتند را با سكوت در جريان انتخاب ابوبكر به عنوان خليفه در دل نگه داشتند تا بعد ها در حكومت معاويه بتوانند از او انتقام بگيرند همانطور كه در کتاب صحیح مسلم  در باب فضائل علی ابن ابی طالب آورده است كه معاویه مردم را اصرار و وادار به دشنام علی و لعن او بر منبرهای مساجد می نمود که این کار به مدت 60 سال به عنوان سنت قرار گرفت و اگر در خبطها نماز جمعه و غیره سب و دشنام علی را نمی دادند عبادت انها باطل بود.

يكي ديگر از دلايل اينكه در سقيفه اجماعي صورت نگرفته است بيعت نكردن حضرت علي مي باشد كه كتاب عيانات نيز بدان اشاره كرده است كه در بخش چهارم مناقب خلفا و قسمت داستان خشم فاطمه از ابوبكر و عمر  چنين بيان مي كند كه حضرت علي تنها به اين دليل در آن مدت بيعت نكرد و بعد از آن شوري ناقص را كامل كرد كه با آن مشورت نكردند و بعد از اينكه ابوبكر از او از اين بابت معذرت خواهي كرد حضرت علي بيعت كرد . ببينيد تو رو خدا چقدر بدون منطق ، در يك بخش بيست آيه از قرآن مي اورد كه صحابه حضرت رسول چنين اند و چنان اند اما در جايي ديگر با يك دليل مسخره سرو ته موضوع را جمع مي كند . آقاي محمدي شما چگونه مي گوييد اصحاب برترين مردمند در حالي كه به خاطر موضوع به اين كوچكي از هم ناراحت مي شوند چگونه مي گوييد مومنان واقعي هستند ايمانشان همانند ايما ن پيامبر است در حالي كه هنوز سر مسائل جزئي ناراحتي و دلخوري دارند. بهتر نيست كه قبول كنيد كه حضرت علي نه به خاطر مشورت نكردن بلكه از اساس با سقيفه مخالف بود و اگر هم به ناچارا بعد از شش ماه بيعت كرد تنها به خاطر اين بود كه اصل دين به خطر افتاده بود .

و در پايان بسيار جالب است كه براي نتيجه گيري اين مطلب كه در سقيفه واقعا اجماعي صورت نگرفت ، اعتراف خود عمر را در اين باره بخوانيم :

بيعت با ابوبكر لغزش و اشتباهي بود كه انجام گرفت و گذشت ، آري چنين بود ، ولي خداوند مردم را از شر آن لغرش حفظ فرمود.

منابع:
اعلام زرکلی
قاموس الاعلام ترکی
الفائق فی غریب الحدیث،‌ 1، ص 108

سقیفه بنی منابع : تاریخ خلفا، ص 15 - 21 به نقل از منابع متعدد که در همین کتاب مسطور است.

 ساعده‏، ص 42. تاریخ و آثار اسلامی مکه و مدینه، ص 349




دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


واقعه حره از جنایات بزرگ امویان پس از به شهادت رساندن امام حسین علیه السلام است. این واقعه مربوط به شورش مردم مدینه در بیست و ششم یا بیست و هفتم ذیحجه سال 63 هجری قمری است که توسط سپاه شام به خاک و خون کشیده شدند.

برای این شورش سه علت اصلی بر شمرده اند:

1. بیعت بسیاری از مردم با عبدالله بن زبیر که در آن زمان در مکه بود و ادعای خلافت داشت.
2. زمانی که عثمان بن محمد والی مدینه گردید، یکی از مأموران یزید بن معاویه به مدینه آمد تا اشیای گرانبهای بیت المال را برای یزید ببرد. گروهی از مردم که اموال را حق خود می‌دانستند، جلوگیری کردند و این، منجر به شورش مردم و اخراج امویان از شهر گردید .
3. گروهی از بزرگان مدینه به شام رفتند و با یزید دیدار کردند و پس از بازگشت، از یزید بدگویی کردند و اعمال ناپسند او را برای مردم توصیف کردند:« دین ندارد، مشروب می‌خورد، بساط ساز و آواز به راه انداخته و با سگان بازی می کند.» مردم مدینه هم گفتند دیگر حاضر به اطاعت از او و پذیرش امارتش نیستند و شورش کردند.

بنی امیه
از مردم مدینه که در قتل عثمان شریک بودند، دل خوشی نداشتند؛ متقابلاً مردم مدینه نیز از بنی امیه را که برخلاف خلیفه دوم به آنها توجه نشان نمی‌دادند، راضی نبودند. بنابراین ظهور ابن زبیر در صحنه سیاسی و ضعف بنی امیه در حجاز پس از واقعه کربلا، زمینه شورش مردم مدینه را فراهم کرد. یزید در آغاز کوشید تا توسط کسانی چون عبدالله بن جعفر و نعمان بن بشیر، مردم مدینه را به آرامش و اطاعت از خود دعوت کند، اما مردم نپذیرفتند.

img/daneshnameh_up/4/4a/Horre1.jpg


شورشیان، امویان و یاران آنها را که تقریباً حدود هزار نفر بودند، در خانه
مروان بن حکم محاصره کردند و پس از آن با خفت و خواری از شهر بیرون راندند؛ اما با این شرط که قسم یاد کنند همراه سپاه شام باز نگردند. امویان پذیرفتند، گرچه افرادی چون مروان بعداً عهد خود را شکستند.
رهبر این شورشیان، عبدالله حنظله غسیل الملائکه، از طرف عبدالله ابن زبیر حاکم مدینه شد. یزید سپاهی 5 هزار نفری را به سمت مدینه فرستاد. فرماندهی این سپاه با مسلم بن عقبه بود که به دلیل قتل عامی که کرد، به « مسرف » شهرت یافت .

یزید به سپاهیان شامی گفته بود پس از پیروزی می‌توانند به غارت شهر بپردازند و آنچه را که می‌خواهند، از خانه‌های مردم تصاحب کنند؛ به علاوه، سهمیه‌شان از بیت المال را با صد دینار اضافی به آنها پرداخته بود.

مردم مدینه در ورودی شهر در محلی که رسول خدا خندق کنده بود، یعنی فاصله بین حره شرقی و غربی، خندقی حفر کردند تا بتوانند از شهر دفاع کنند.

رهبران آنها عبدالله مطیع، معقل بن سنان و در رأس آنها عبدالله حنظله بود که در حین درگیری، خود و فرزندانش کشته شدند. زمانی که سپاهیان شام به مدینه رسیدند، با مشورت
عبدالملک بن مروان که او نیز همراه سایر بنی امیه از شهر اخراج شده بود در منطقه حره مستقر شدند و به کمک مروان توانستند با وعده و وعید مالی، گروهی از بنی حارثه را فریب دهند و از طریق آنها به داخل شهر نفوذ کنند. به این ترتیب درگیری آنها کمتر از یک روز به طول انجامید و پس از آن شهر به تصرف شامیان در آمد.

اموال شهر، طبق وعده یزید، سه روز برای سپاهیان شام، حلال شمرده شد و آنها از هیچ جنایتی فروگذار نکردند. در این میان علاوه بر کشته شدن عده‌ی زیادی از مردم، به بسیاری از نوامیس نیز تجاوز شد. مسلم بن عقبه بسیاری از اسیران را که شامل تعدادی از قریشیان بودند، به قتل رساند و در میان مقتولین کسانی از میان صحابه پیامبر نیز بودند.


در تاریخ، تعداد کشته‌های این ماجرا مختلف روایت شده؛ از شش هزار تا ده هزار نفر. در جریان حره تنها
انصار نبودند که مورد دشمنی امویان قرار گرفتند، بلکه تعدادی از خانواده‌های مهاجرین نیز از بین رفتند.
سپاه شام پس از قتل و غارت مردم مدینه روانه مکه شد تا ابن زبیر و یاران او را نیز به همین سرنوشت دچار سازد.

در نیمه راه، مسلم بن عقبه جان داد و طبق دستور یزید، کار به دست « حصین بن نمیر » افتاد. او به سوی مکه رفت و مدت چند ماه آنجا را محاصره کرد و از روی بلندی، با منجنیق به حرم خدا سنگ‌هایی آتشین پرتاپ کرد. اما سرانجام وقتی خبر مرگ یزید به سپاه شام رسید، دست از محاصره شهر برداشت و همراه سپاهش به شام بازگشت.

واقعۀ حرّه واقم یا قیام مردم مدینه(سال 63 ه.ق)     
یکی از وحشتناک ترین جنایات امویان پس از به شهادت رساندن امام حسین – علیه السلام – واقعه ای است که در تاریخ اسلام به نام «واقعۀ حرّه» شهرت دارد. حرّه، نام دو رشته کوهک های سنگلاخی در مدینه است که در دو سمت شرق و غرب این شهر از شمال تا جنوب کشیده شده است که این واقعه در نزدیکی حرّۀ غربی اتفاق افتاد. رخداد مزبور، مربوط به شورش مردم مدینه در 26 یا 27 ذیحجۀ سال 63 ه.ق می باشد که توسط سپاه شام به خاک و خون کشیده شد. [تاریخ خلفا/ص572]


آقای هاشم معروف الحسنی در مورد چگونگی شکل گیری و سرانجام این قیام می گوید:
شهادت امام حسین – علیه السلام – و برادران و فرزندانش و اسارت زنانش و دیگر مصیبت های وارده بر آن حضرت، پیوسته موضوع عام و خاص بود و بر دشمنی و خشم مردم نسبت به یزید و بنی امیه روز به روز افزوده می شد. مسلمانان از این که در یاری دادن به آن حضرت کوتاهی کردند و به ندای او پاسخ مثبت ندادند احساس مسئولیت می کردند؛ این امر از جمله عواملی بود که حس کینه و نفرت از بنی امیه را در نفوس آنان بر می انگیخت.

مردم در مورد این که چه کسی می تواند جانشین بنی امیه شود فکر کردند و کسی جز عبدالله بن زبیر را برای این کار نیافتند. آشکار است که تعبیر طبیعی نفرت و کینۀ نسبت به امویان، این بود که مردم به قیام مسلحانه دست زنند و خود را از بیعت خائنانه ای که معاویه با نیروی مال و سلاح بر مردم تحمیل کرده بود خلاص کنند.

از همین روی، حکومت اموی پس از کشتار کربلا با قیام های زیادی روبرو شد که شهادت امام حسین – علیه السلام – آتش این قیام ها را شعله ور ساخت. شورش مردم مدینه بر ضد امویان اگر چه رنگ شیعی به خود نگرفت لیکن انگیزه های اصلی بروز آن جز جنایتی که حزب اموی نسبت به امام حسین – علیه السلام – و یاران او مرتکب شده بودند، چیز دیگری نبود .

یزید این احساسات بر افروخته در نفوس بیشتر مسلمانان را احساس می کرد، لذا خود را از شرکت در جنایت طفّ (کربلا) تبرئه می ساخت و می کوشید سیاست خود را که در همۀ موارد مبتنی بر خشونت و سنگدلی در رفتار با مسلمانان بود، به سیاستی که به نرمش و گذشت نزدیک تر بود، تغییر دهد. از این رو «ولید بن عتبه» را از حکومت مدینه بر کنار و «عثمان بن محمد بن ابی سفیان» را به کارگزاری خود در مدینه منصوب و به او سفارش کرد که با مردم به نیکی رفتار کند.

حاکم جدید بنا به درخواست یزید هیاتی از مردم مدینه را به پایتخت، نزد یزید فرستاد و گمان می کرد اظهار مهربانی و اکرام آن ها از سوی یزید، دشمنی آن ها را کاهش خواهد داد.

این هیات که متشکل از بزرگان مدینه بود و در رأس آن ها «عبدالله بن حنظلۀ غسیل الملائکه» «منذر بن زبیر» و «عبدالله بن عمرو بن خوص» قرار داشتند از مدینه به شام حرکت کرد تا از سوی ابن میسون (یزید) پذیرایی شود. مدینه با بی صبری در انتظار هیات خود بود تا پس از بازگشت از این سفر، موضعی قطعی در برابر خلیفه و دژخیمان اتخاذ کنند.

یزید بی اندازه آن هیئت را مورد احترام و محبت قرار داد و اعضای آن از عطای فراوان برخودار شدند. یزید مطمئن بود که این هیات با روحیه ای متفاوت از آن چه با هنگام خروج از مدینه با خود داشت به آن جا (مدینه) باز خواهد گشت، اما تیرهای او به خطا رفت چرا که از آن هیات جز دشنام و بدگویی حاصلی بدست نیاورد. این هیات به مردم مدینه گفت:

ما بر مردی وارد شدیم که نه دین داشت و نه اسلام را می شناخت، شراب می نوشید و همه نوع فسخ و فجور را مرتکب می شد؛ با نوجوانان و کنیزان به شب نشینی می پردازد و با دختران و خواهران خود هم بستر می شود. ما شما را گواه می گیریم که ما او را از خلافت خلع کردیم و شما هم او را خلع کنید. عبدالله بن حنظلۀ غسیل الملائکه گفت :

به خدا سوگند اگر هیچ کس همراه من نباشد، من با جان خویش و فرزندان و کسانم با او پیکار می کنم. مردم مدینه به دور او اجتماع و به شرط جنگ با یزید با او بیعت کردند.

وقتی این خبر به گوش یزید رسید خشم سراسر وجودش را فرا گرفت و برای این که کنترل اوضاع از دستش خارج نشود، نعمان بن بشیر را به مدینه فرستاد. نعمان بر مردم مدینه وارد شد و آنان را از مخالفت و فتنه و تباهی های ناشی از آن بر حذر داشت لیکن آنان در خواست او را نپذیرفتند  و نعمان ِ شکست خورده به شام بازگشت و آن چه را دیده و شنیده بود برای یزید بیان کرد. [جنبش های شیعی در اسلام/ص521 به بعد]

شورشیان، امویان و یاران و موالی آنان را که تقریباً حدود هزار نفر بودند، در خانۀ مروان بن حکم محاصره کردند و پس از آن با خفت و خواری و در حالی که بچه ها، آنان را سنگسار می کردند، از شهر بیرون راندند. آن ها با رانده شدگان شرط کردند که اگر قسم یاد کنند تا همراه سپاه شام باز نگردند، اجازه می دهند که از شهر خارج شوند؛ آن ها هم پذیرفتند، گر چه افراد پلیدی چون مروان و بسیاری دیگر عهد خود را شکستند. واقدی این اخراج را به دست زبیر دانسته و می نویسد:

مجموع اخراج شدگان از مکه و مدینه و سایر نقاط حدود چهار هزار نفر بودند. ابن اعثم می نویسد که رهبر این شورشیان، یعنی عبدالله بن حنظلۀ غسیل الملائکه، از طرف ابن زبیر والی مدینه بوده است. [تاریخ خلفا/ص574]

امویان از مردم مدینه به یزید بن معاویه شکایت و از او خواستند به آن ها کمک کند. یزید ابتدا «عمرو بن سعد اشدق» را انتخاب کرد تا با سپاهی روانۀ مدینه کند، ولی او عذر آورد و نپذیرفت؛ لذا با پیشنهاد برخی از نزدیکان و اطرافیان، یزید «مسلم بن عقبه» را که پیرمردی بیمار اما خون ریز بود مامور این کار کرد و وی را در راس لشگری که متشکل از ده هزار سوار و پانزده هزار پیاده بود به مدینه روانه ساخت.
یعقوبی می گوید :
«یزید، مسلم بن عقبه را با پنج هزار نیرو به مدینه گسیل داشت » (تاریخ یعقوبی/ج2/ص250)

ابن اثیر می گوید :
«یزید به مسلم بن عقبه گفت: مردم مدینه را سه بار دعوت کن، اگر اجابت کردند چه بهتر و گرنه اگر غالب شدی سه روز آن ها را قتل عام کن و هر چه در آن شهر باشد برای لشگر مباح خواهد بود و چون مدت سه روز بگذرد از ادامۀ قتل و غارت دست بردار؛ علی بن حسین [امام زین العابدین – علیه السلام –] را منظور خود بدار و از آسیب او خود داری کن و دربارۀ اونیکی کن و این نیکی در حق او را به همه دستور بده و بگو؛ زیرا او با مردم در عصیان و طغیان شرکت نکرده است.» (ترجمۀ الکامل/ج11/ص245)

مردم مدینه برای دفاع از خود و این که جنگ در کوچه های مدینه واقع نشود، خندقی در پیرامون شهر حفر کردند. در نهایت دو نیرو در سمت شرقی مدینه که «حرّه» نامیده می شد با هم وارد جنگ شدند. این جنگ که به شکست مردم مدینه پایان یافت به سبب نابرابری دو نیرو بود؛ نیروهای مدینه از هزار نفر تجاوز نمی کرد. پس از این، همان گونه که نوادۀ هند و ابو سفیان دستور داده بود، مسلم بن عقبه، شهر مدینه را سه روز بر لشگریانش مباح کرد و این یغماگران، حرمتی از اسلام باقی نگذاشتند که هتک نشده باشد، تا آن جا که زنان و دختران به محراب پیامبر – صلی الله علیه و آله – پناه می بردند و این جنایتکاران پرهیز نمی کردند که به احترام مسجد پیامبر – صلی الله علیه و آله – دست از آن ها باز دارند. یک مرد شامی بر یکی از زنان انصار وارد شد که تازه از زایمان فارغ شده بود و نوزاد خود را که عمرش از پانزده روز تجاوز نمی کرد در آغوش داشت. شامی چون در خانۀ او چیزی نیافت از او طلب مال کرد؛ زن به وی گفت : به خدا سوگند این گروه چیزی برای ما باقی نگذاشت؛ آن شامی [جنایتکار] کودک نوزاد را از روی پستان او کشید و چنان او را به دیوار زد که گوشت و مغز کودک در اطراف خانه پخش شد. [جنبش های شیعی در اسلام/ص526،527]

امام سجاد – علیه السلام – و دیگر هاشمیان، موضع موافقی در این ماجرا نداشتند. به همین دلیل همراه شماری از افراد خانوادۀ خویش از شهر خارج شدند. از نظر امام سجاد – علیه السلام – افزون بر آن که حرکت مزبور ماهیت شیعی نداشت، دقیقاً در خط زبیریان بود، آن هم به رهبری «عبدالله بن زبیر» که از برپا کنندگان جنگ جمل بود. کوچک ترین موضع امام به عنوان رهبر شیعه، خطیرترین پیامد را برای شیعه داشت، به همین دلیل امام سجاد – علیه السلام – در این حادثه که چندان خط و ربط روشن، بلکه درستی نداشت، شرکت نکرد. اضافه بر آن، حتی هنگامی که مردم در آغاز، امویان را از شهر بیرون راندند امام از روی غیرت و مردانگی، همسر مروان بن حکم را بنا به درخواست خودِ مروان، پناه داد. این اقدام امام – علیه السلام – پاسخی از روی ادب به ناجوانمردی های امویان بود آن گونه که تاریخ، کردار آن ها را مقایسه کند. [حیات فکری و سیاسی امامان شیعه/ص271]

ابن اثیر می گوید :
«قبل از انتقام، مروان بن حکم با عبدالله بن عمر مذاکره کرد که خانوادۀ خود را در پناه و حمایت او بگذارد و او نپذیرفت و آن زمانی بود که اهل مدینه، حاکم یزید و خانواده های بنی امیه را از مدینه طرد و اخراج کرده بودند. ناگزیر به علی بن حسین – علیه السلام – توسل نمود و امام – علیه السلام – خانواده و زن و فرزندان مروان را به نیکی پذیرفت و پناه داد. مروان به امام – علیه السلام - گفت : من حرم دارم و آن ها با حرم تو و در حریم تو خواهند بود و امام قبول کرد. امام سجاد – علیه السلام – هم خانواده و عیال و اطفال خود را با خانوادۀ مروان که یکی از آن ها عایشه دختر عثمان بن عفان بود، متفقاً به سوی ینبع روانه کرد.» [ترجمۀ الکامل/ج11/ص245]

بدین ترتیب یکی از قیام ها بر ضد حکومت امویان به شدت سرکوب شد.



سولماز قضاتلو

دبیری فیزیک.1/1




یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


 

معصومه نعمت پور

مهمترین فرقه های اسلامی



ادامه مطلب

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


قرون وسطی یا سده‌های میانه، نام یکی از چهار دوره‌ای است که برای تقسیم‌بندی تاریخ اروپا استفاده می‌شود. این چهار دوره عبارت بودند از دوران کلاسیک باستان، قرون وسطی، عصر نوزائی (رنسانس) و دوران جدید یا مدرن که از ۱۶۰۰ میلادی شروع می‌شود. معمولاً قرون وسطی را از پایان امپراتوری روم در قرن پنجم میلادی تا سقوط قسطنطنیه توسط دولت عثمانی و پایان امپراتوری رم شرقی (یا بیزانس) در ۱۴۵۳در نظر می‌گیرند.

اهمیت قرون وسطی در تاریخ اروپا

کلیسای وینچستر با معماری گوتیک متعلق به قرون وسطی

قرون وسطی در تاریخ اروپای غربی یکی از مهم‌ترین مراحل تاریخی است که از ۴۰۰ میلادی تا ۱۴۰۰ میلادی را در بر می‌گیرد. در بعضی از موارد از قرون تیره یا Dark age یاد می‌شود که از ویژگی‌های آن تاریک اندیشی، اختناق و حاکمیّت اولیاء و اصحاب دین در مناصب مختلف است. در این دوران دین به عنوان یک مکتب کلی بر تمام جامعه سیطره انداخته و هیچ حرکتی خارج از این مساله قابل تبیین نیست. دین نوعی اقتدار همه گیر دارد و حوزه سیاست، اقتصاد، جامعه و فرهنگ و افراد را تحت نظارت و کنترل دقیق خود دارد.

تقسیم بندی برهه‌های زمانی در قرون وسطی

به‌طور معمول در تاریخ مغرب زمین قرون وسطی را به سه دوره اساسی تقسیم می‌کنند.

۱. قرون وسطی اولیه یا ماتقدم (سه قرن اول از ۳۵۰ م تا قرن ششم یعنی ۵۵۰ میلادی)

۲. قرون وسطی ثانویه یا میانه (از قرن ۶-۷ م تا ۱۲ و ۱۳ میلادی)

۳. قرون وسطی متاخر یا عالی (از قرن ۱۴ تا ۱۶)

قرون وسطی اولیه

در قرون وسطی اولیه که بعد از فروپاشی امپراتوری روم و یونان و یا تغییر کیش این نظام‌ها به مسیحیت آرام آرام شاهد تحول در ساختار اجتماعی و اقتصادی هستیم. عمده‌ترین تحول در زیر بنای اقتصادی این جوامع صورت می‌گیرد؛ یعنی نظام تولیدی مبتنی بر برده‌داری جای خود را به نظام تولید مبتنی بر ارباب و رعیتی یا فئودالیته می‌سپارد. در نظام فئودالیته همانند نظام برده‌داری دو طبقه اجتماعی اصلی در ارتباط با مناسبات تولید نقش تعیین کننده دارند.

۱. طبقه فئودال یا زمین‌داران، صاحبان املاک و اراضی، کشتزارها، مزارع، چمنزارها، مرغزارها، شکارگاه‌ها و حتی بیابان‌ها و کوه‌ها که در قالب قلعه‌ها، ده‌ها و قصبه‌های اربابی به عنوان اراضی تحت مالکیت این اشخاص محسوب می‌شوند.

۲. طبقه عظیم و گسترده دهقانان و کشاورزان و همراه با طبقات میانی و واسط دیگر.

در این دوران یک نوع تمایز بین نظام فئودالیته به عنوان نظام سیاسی با نظام کلیسا به عنوان نظام فکری- فرهنگی به چشم می‌خورد. کلیسا و دولت در موازات هم حرکت می‌کنند. گه‌گاه تضادها و همکاری‌هایی بین آنها دیده می‌شود. نظام فئودالیته برای تداوم خود نیازمند نوعی عقاید رسمی است تا بتواند به کمک آن ایدئولوژی به توجیه اعمال و رفتار خود پرداخته و اقدامات خود را مشروع سازد. بنابراین در این دوران ارباب دولت، مقامات و اولیاء سیاست متوجه کمک گرفتن از اصحاب کلیسا و روحانیون می‌شوند. یعنی نیاز دارند که پایه‌های فقهی و شرعی این ساختمان فراهم شود. کلیسا نظام سیاسی فئودالیته را تقدیس کرده، پس توده‌ها سر تعظیم فرود می‌آورند.

قرون وسطی ثانویه

در قرون وسطی ثانویه این مرزبندی (تفکیک دین و سیاست) از میان برداشته می‌شود. تا پیش از این، این دو طبقه جداگانه بودند و با هم کاری نداشتند. اما با ورود به قرون وسطی میانه کلیسا داعیه سیطره یافتن بر عالم سیاسی را در سر می‌پروراند. به عبارتی دیگر بین دین و سیاست نوعی وحدت ایجاد می‌شود. پاپ‌ها هستند که پادشاهان را تعیین می‌کنند و بر آنها نظارت کامل دارند.

قرون وسطی پایانی

مراحل پایانی قرون وسطی متأخر همراه با ظهور و برآمدن جنبش‌های اجتماعی و سیاسی مختلف همراه است. زمینه‌ها برای پیدایش نهضت‌های فکری و علمی و در نهایت سر بر آوردن دو سده ۱۴ و ۱۵ میلادی که از آن تحت عنوان دوران نوزایی یاد می‌شود. در این دوران دستگاه و نظام فلسفی کلیسا که از قرن ۱۱ شروع شده بود و همچنان تا قرن ۱۷ هم ادامه پیدا کرد یعنی نظام موسوم به اسکولاستیسم که به آیین مدرسی موسوم است مبنای اصلی توجیه و دفاع از حاکمیت و دستگاه دین و دولت محسوب می‌شد. این آیین مبتنی بر آموزه‌های مسیحیت، همراه با گرایش‌های فلسفی افلاطونی، فیثاغورث، آراء رواقیون و نقطه نظرات فلوطین یا نحله نو افلاطونی و دیدگاه‌های سن آگوستین است.

سحر طاوسی فیزیک 1/1



ادامه مطلب

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


جنگهای پیامبر

   ارائه : نگارمرجان

بعد از آنكه حكومت اسلامي در مدينه بنا نهاده شد رسول گرامي اسلام بايد چاره اي براي مشكلات داخلي و خارجي مي انديشيدند،‌ و نيز مي بايد در صدد سر و سامان دادن امور برمي آمدند.

پيامبر در بدو ورود به مدينه با مشكلات زير مواجه بود:

1ـ تأسيس حكومت در مدينه و انتخاب شدن رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم به عنوان رئيس مدينه،‌ باعث رنجش كساني مي شد كه منتظر رياست بودند. از طرفي يهود که در مدينه و اطراف آن از امكانات وسيعي برخوردار بود نمي توانست ببيند كه يثربيان اكنون بالاتر و برتر از آنان مي باشند.

2ـ تا‌ آن زمان بزرگترين دشمن اسلام و مسلمين، كفّار قريش بودند. آنها نه تنها از آزار جسمي و روحي مسلمين دست نمي كشيدند، بلكه املاك و اموال آنها را نيز به غارت برده و بدان وسيله به تجارت مي پرداختند و نيز به وسيل? برخي از طائفه ها براي مسلمين مزاحمت مي آفريدند. بنابراين مسلمين بايد چاره اي مي انديشيدند تا اولاً:‌ از ناحي? يثرب و اطراف آن آسوده خاطر باشند و از ديگر سو بتوانند اموال غارت شده خود را به دست آورند و به مشركين بفهمانند كه اكنون اسير آنها نمي باشند و ديگران را به انديشه وادارند كه درختي كه روئيده است، نه آن درختي است كه با نسيمي بر خود بلرزد و از ريشه كنده شود. اين گونه بود كه جنگ ها يكي پس از ديگري آغاز شد و در انتها آن كه ظفر يافت و به توفيق رسيد اسلام بود و مسلمين، و براي منافقان، دشمنان، معاندين و كفّار جز يأس و نااميدي و شكست چيزي نماند. مي توان نبردهاي رسول اكرم را در دسته بندي زير قرار داد و به مطالعه آنها پرداخت.

1ـ جنگ هاي مشركان با قريش: مهمترين اين جنگ ها عبارت از بدر و احد و خندق مي باشد. جنگ بدر اولين نبردي است كه به صف آرايي مسلمانان و كفّار قريش منجر شد. مسلمين خبر يافتند كه قريشيان اموال آنها را تصاحب نموده و بدان وسيله كاروان تجارتي بزرگي به راه انداختند و قصد عزيمت به سوي بلاد شام را دارند. پس راه را به كاروان آنان بستند تا بدان وسيله به اموال خود برسند و از قدرت و اقتدار قريش بكاهند. همچنين به آنها گوشزد نمايند اكنون با گروهي طرف هستند كه از بند آنها رسته اند، و اوضاع و شرايط آنها به كلي تغيير نموده است. ديگر نمي توان قصد آزار مسلمين را در سر پروراند و براي كشتن رسول گرامي نقشه ها كشيد و طرح ها ريخت. پيام ديگر اين جنگ اين بود كه اينك ابتكار عمل در دست مسلمين است. اين مسلمانها هستند كه مي گويند: قريش چه كاري را و چگونه بايد انجام  دهند. اين امر تا آن زمان كه قريش بر سر لجاجت و كينه توزي باشند، با جنگ و مبارزه و مقابله به مثل، انجام خواهد گرفت و زماني كه از كين و لجاجت دست برداشتند با مدارا،‌ عمل خواهد شد. جنگ بزرگ ديگري كه بين مسلمين و كفّار قريش انجام شد، «احد» است. قريش براي تسكين قلب و اعاده حيثيت در مكاني به نام احد به جنگ مسلمين رفتند. اين نبرد در ابتدا با كاميابي مسلمين همراه بود. به همين دليل بعضي از آنها به خاطر طمع و جمع آوري غنيمت دستور رسول اكرم را ناديده گرفته و آن مكان پر اهميت و سوق الجيشي را رها نمودند. كفّار از آن ناحيه به مسلمين يورش آوردند، كه ثمر آن شهادت بزرگ امير اسلام حضرت حمز? سيدالشهداء و زخمي شدن رسول مكرم اسلام بود. اما غائله ختم به خير نشد. كفّار كه به پيروزي نسبي رسيده بودند شادمان به عقب نشستند. اما فكر نابودي اسلام را از سر بيرون نكردند. لذا در انديش? تجديد قوا برآمدند. با قبائل اطراف عهد و پيمان بستند كه رسول مكرم اسلام و مسلمين را نابود نمايند. يهوديان داخل و اطراف مدينه نيز با آنها هم پيمان شدند و... بدين ترتيب جنگ خندق يا احزاب را به راه انداختند. خبرها به مدينه رسيد. رسول اكرم به مشورت با اصحاب پرداخت. هر كس پيشنهادي نمود. در آن ميان سلمان فارسي كه به تازگي رسول اكرم را بعد از سالها جستجو، يافته بود و به او ايمان آورده بود، گفت: بهتر است اطراف مدينه را خندقي حفر كنيم. زيرا بدين وسيله مقابل نفوذ كفار به داخل مدينه را مي توانيم بگيريم. پيشنهاد او پذيرفته شد و خندق حفر گرديد. روز جنگ فرا رسيد. عمر بن عبدود كه يكي از دلاوران يهود بود با گذشتن از كانال به مسلمين يورش برد. اميرالمومنين علي عليه السلام با اجاز? رسول گرامي اسلام به مصاف عبدود شتافت. نبردي سخت بين امام علي عليه السلام و عمر بن عبدود بر پا شد. عبدود به هلاكت رسيد. رسول اكرم و مسلمين شادمان شدند. روزنه هاي يأس و به دنبال آن شكست بر كفّار استيلا يافت و اطراف مدينه را رها كردند و به مكانهاي خود بازگشتند.

2ـ مقابله با اهل اديان: رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم بعد از ورود به مدينه با برقرار نمودن عقد اخوت و برادري بين انصار و مهاجر، تمام امتيازات طرفين را حذف و آنها را به برادري، برابري و سبقت گرفتن در امر تقوا و دينداري ارشاد فرمودند. اينك يثربي كه تا چندي قبل جولانگاه دو قبيل? اوس و خزرج بود و يكي ديگري را به بهانه هاي واهي سرزنش و تهديد مي نمود، تبديل به شهري گرديده بود كه تمام ساكنان آن يك هدف كه اسلام باشد و يك امير كه رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم باشد، داشتند. اين امر براي دو گروه سخت ناگوار بود. گروه نخستين منافقان بودند که اينان توانايي سر برآوردن و اغتشاش نداشتند. گذشته از آن، مردماني بدنام بودند كه كسي به حرف و عمل آنها اعتنايي نمي كرد. گروه دوم يهود بود که اينان نيز گر چه در اطراف مدينه پراكنده بودند، ولي گروهي از آنها در شهر مدينه ساكن بودند و داراي موقعيت ممتازي بودند و مكنت فراواني داشتند و از دست درازي مكيان و ديگر قبائل در امان بودند. كشمكش هاي يثربيان و جدالهاي بي موردشان هميشه به سود اين جماعت بود و ... اما اينك با برقراري عقد اخوت، جدال ها به دوستي تبديل شده بود و گروه ها به گروه واحد. رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در بدو ورود به مدينه، با يهوديان ساكن مدينه پيمان و معاهده اي امضاء نمودند تا بدان وسيله در كنار يكديگر به طور مصالحه آميزي روزگار سپري نمايند. اما يهود به مرور زمان از عمل به موافقت نامه، ابا ورزيد و هم عهد با دشمنان اسلام شد. گذشته از آن در صدد خدعه برآمدند و تصميم به قتل رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم گرفتند. بعد از اين جريانات، رسول مكرم اسلام به نبرد با يهود برخاست و در دو نبرد، يهوديان را قلع و قمع نمود. يكي نبرد با بني قريظه بود. بني قريظه قبيله اي يهودي بودند که در هنگام نبرد خندق به عنوان ستون پنجم دشمن عمل مي كردند. آنها تصميم گرفتند كار اسلام را از درون مدينه تمام نمايند. اما نقشه هايشان بر مَلا شد. وقتي نبرد خندق به پايان رسيد، از جانب حق تبارك و تعالي به پيامبرش وحي رسيد كه بايد كار بني قريظه يكسره شود. رسول گرامي دستور داد به مردم اعلام نمايند كه هر كس مطيع و شنواي امر خدا و رسول اوست بايد نماز عصر را در بني قريظه بجا آورد. پس بلافاصله به سوي بني قريظه حركت نمودند. بني قريظه به مدت 25 روز در محاصره بود. بالاخره تسليم شدند و به سزاي خيانت هاي خود رسيدند. نبرد ديگري كه بين يهود و اسلام درگرفت جنگ خيبر است. خيبر نام محلي آباد در نزديكي مدينه است كه ساكنان آن يهودي بودند. خيبريان نيز در جنگ خندق و بعد از آن همواره در تلاش بودند تا كيان اسلامي را با مخاطره روبرو نمايند. گاهي با مكّيان هم پيمان مي شدند و گاهي قبائل ديگر را براي مزاحمت مسلمين بسيج مي كردند. لذا رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم تصميم گرفت تا اين آخرين دژ يهود را نيز تسليم نمايد تا از ناحي? آنها آسوده خاطر شود. به اين منظور به سوي خيبر روانه شدند و در نبردي جانانه و با شجاعت و همت دلاور مردي چون شير خدا علــي عليه السلام قلعه هاي آنها را يكي پس از ديگري فتح نمود. در روزي كه كار بر مسلمين سخت شده بود،‌ مژده پيروزي حق بر باطل را به مرحل? ظهور رسانيد و نسيم خنك پيروزي به جريان افتاد. اينك يهود تسليم شده بود و مزاحمتي از ناحي? آنها براي اسلام احساس نمي شد. با اينكه در جزيرةالعرب،‌ مسيحيان نيز زندگي مي كردند اما بين آنها و مسلمين نبردي بر پا نشد. تنها اتفاق مهمي كه افتاد اين بود كه مسيحيان از رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله و سلم خواستند تا در مباهله شركت جويد و يكديگر را نفرين نمايند تا بدان وسيله هر كس بر باطل است، نابود شود. روز مباهله فرا رسيد. رسول اكرم، حسن و حسين عليهما السلام را گرفت و به همراه علي مرتضي و فاطمه زهرا سلام الله عليهما به طرف محل مزبور روانه شدند. وقتي رهبران ديني عيسويان آن پنج نفر را ديدند حاضر به مباهله نشدند و گفتند: اگر امروز مباهله صورت بگيرد حتماً نابود خواهيم شد.

3ـ نبردهايي كه با قبائل عرب انجام شد: قبايل اطراف مدينه و دورتر از آن گاه گاهي براي حكومت نوپاي مدينه مزاحمت ايجاد مي كردند كه اين مزاحمت ها گاه در قالب هم پيمان شدن با دشمنان اسلام بود و گاه جبهه گيري رو در رو با مسلمين. آنچه در تاريخ ثبت است، اين مي باشد كه تا آن گاه كه رسول خدا از ناحيه آنان سوء‌ استفاده از رفق و مداراي رسول گرامي اسلام برمي آمدند و در جهت تلاش براي نابودي اسلام برمي آمدند و شروع به طرح پردازي و نقشه مي نمودند با آنان برخورد مي شد. نمون? بارز آن برخورد مسلمانان با يهوديان است. اولين نبردي كه با قبائل انجام شد « غزو? ذات الرقاع و دوقةالجندل» است. علت نبرد «ذات الرقاع» اين بود كه خبر رسيد قبيله قطفان سپاهياني براي جنگ با مسلمين فراهم ساخته است. علت نبرد « دومةالجندل» هم اين بود كه: گروهي عظيم در محلي به نام دومةالجندل، گرد هم آمده اند و بر مسافران و رهگذران ستم مي كردند و نيز قصد مدينه داشتند. لذا رسول گرامي اسلام براي تار و مار نمودن آنان و دفع شرشان از مدينه با سپاهي به سوي آنان روانه شد. از ديگر نبردهاي رسول اكرم با قبائل يكي غزو? بني لحيان و ديگري غزو? بني المصطلق مي باشد. بني لحيان، قبيله اي بود كه به بني قريظه پناه داد و در صدد انتقام از مسلمين بودند. بني المصطلق نيز آمادگي لازم براي نبرد با مسلمين را پيدا کرده بودند. بزرگ بني المصطلق كه حارث بن بني فراز نام داشت، قبيله خويش و هر كه را توانست از عرب فراهم ساخت و به جنگ با رسول خدا دعوت كرد. آنان هم دعوت او را پذيرفتند و براي جنگ با رسول خدا به رهبري شخصي آماده شدند. رسول خدا براي اينكه از وقايع مطمئن شوند، كسي را براي تحقيق فرستاد. وقتي از نيرنگ بني المصطلق مطمئن شد، به سوي آنها براي نبرد روانه گرديد. يكي ديگر از نبردهاي رسول خدا غزو? حنين بود. هنگامي كه مكه به وسيل? مسلمانان فتح شد خبرش چون بمبي در سراسر جزيرةالعرب پخش شد. قبيله « هوازن» در صدد برآمدند سد راه اسلام شوند و تا مي توانند از توانايي آنان بكاهند. شايد بدين وسيله مسلمين، شكست خورده و آنان به غنائمي هنگفت دست يابند. پس با زنان، فرزندان، غنائم و اموال خويش براي نبرد با رسول گرامي به حركت درآمدند و در محلي به نام اوطاس اردو زدند. خبر حركت هوازن به رسول خدا رسيد. يكي از ياران را فرستادند تا از چند و چون ماجرا، اطلاعات كافي فراهم نمايد. وقتي مطمئن شد كه خان? وحي اسلام و مسلمين در خطر است دستور حركت به سوي هوازن دادند. اين نبرد نيز چون احد، نبردي توانفرسا بود. با هجوم ناگهاني هوازن، بسياري از مسلمين فرار را بر قرار ترجيح دادند. اما گروهي با اراده اي پولادين و ايماني سرشار از قوت و نيرو، جانانه از رسول خدا و اسلام دفاع نمودند. فراريان مسلمان بازگشتند و جنگ به سود مسلمين به پايان رسيد. رسول اكرم دستور داد که از قتل و آزار زنان، كودكان و مزدوران بپرهيزند. اين رفتار رأفت آميز رسول خدا باعث اسلام آوردن بسياري از اهالي هوازن شد.

4ـ نبرد با كشورهاي همسايه: در زمان رسول اكرم، روم تنها امپراطوري بود كه چشم طمع به سرزمين هاي اسلامي را داشت. زيرا حكومت ايران در حال اضمحلال بود و طوف الطوايف اطراف نيز توانايي ايجاد مزاحمت براي مسلمين را نداشتند. از طرفي روم تقريباً همسايه جزيرةالعرب بود و هر گونه تحولي را در جزيرةالعرب به سود يا زيان خود مي ديد. اكنون در جزيرةالعرب صداهايي بلند شده بود كه حاكي از ظهور پيامبر آخرالزمان بود و اين امر براي روم كه متصدي دين مسيح بود، گران مي آمد. زيرا آنها توانسته بودند يهوديان را سركوب نمايند و از طرفي از « تثليت» بود را نشانه گرفته بود و اين كم هجومي نبود. اين گونه بود كه تصميم گرفت با اسلام به مبارزه برخيزد. روميان و مسلمين سربار او در روي هم قرار گرفتند. اولين بار در سال پنجم هجرت اين اتفاق افتاد. رسول اكرم خبر يافت گروهي عظيم در محلي به نام دومةالجندل فراهم آمده اند و بر مسافران و رهگذاران ستم مي كنند و قصد مدينه را دارند. براي دفع قصد ايشان با هزار مرد از مسلمانان به سوي آنان روانه شد. با نزديك شدن مسلمين به مكان مزبور معلوم شد كه دشمن به طرف مغرب كوچ کرده است. دومين برخورد نبرد موته بود. در سال هشتم هجرت، رسول خدا يكي از ياران خود به نام حارث بن عمير ازدي را با نامه اي نزد پادشاه مصر فرستاد. چون حارث به سرزمين موته رسيد به وسيله كساني كه خود را عاملان هرقل پادشاه روم معرفي مي كردند به شهادت رسيد. كشته شدن حارث سخت بر رسول خدا دشوار آمد. پس مردم را به جهاد فرا خواند. رسول خدا پرچمي سفيد به دست زيد بن حارث داد و او را امير لشكر نمود. آنگاه فرمودند: اگر زيد به شهادت رسيد جعفر بن ابيطالب فرمانده است و اگر او نيز به شهادت رسيد عبدالله بن رواحه امير لشكر اسلام است. در نزديكي هاي موته خبر رسيد كه لشكر روم با صد هزار رومي در محلي به نام مآب فرود آمده و قبيله هاي اطراف نيز به آنها پيوسته اند. مسلمانان در انديشه شدند. بالاخره بنا را بر آن گذاشتند كه همان جا بمانند و پيشامد را به رسول خدا گزارش دهند. اما عبدالله بن رواحه مسلمانان را دلير ساخت و گفت: « به خدا قسم آنچه از آن بيم داريد همان است كه در جستجوي آن از خانه بيرون آمده ايد. يعني از شهادت يافتن در راه خدا. ما به اتكاي شماره و فزوني سپاه با دشمن نمي جنگيم و تنها اتكاي ما به اين ديني است كه خدا ما را به آن سرافراز كرده است. به خدا قسم به ياد دارم كه در جنگي بيش از دو اسب و در جنگي ديگر بيش از يك اسب نداشتيم. پيش رويد كه يكي از دو امر نيك در پيش است، يا پيروزي بر دشمن و يا شهادت». سربازان اسلام همه هم صدا گفتند: به خدا قسم پسر رواحه راست مي گويد. آن ها رهسپار شدند و يكي پس از ديگري به شهادت مي رسيدند. ابتدا زيد بن حارث به شهادت رسيد. بعد از او جعفر ابن ابيطالب پرچم اسلام را برداشت. او نيز نبردي سخت و جانانه كرد و جام شهادت را نوشيد. آن گاه نوبت به عبدالله بن رواحه رسيد. وقتي عبدالله نيز شهيد شد لشكر اسلام ثابت بن ارقم را كه پرچم اسلام را برافراشته بود امير خود نمودند اما او استنكاف نمود. پس خالد بن وليد را امير نمودند و او دستور داد لشكر اسلام به سوي مدينه عقب نشيني نمايد. با عقب نشيني سربازان اسلام روميان جسور شدند و در انديشه شدند تا كار اسلام را تمام نمايند. از طرفي رسول گرامي اسلام نيز بعد از آن واقعه در حدود برآمد تا مسلمين را روحيه دهد و آنها را آماده نمايد که ناكامي موته را جبران نمايند.
رسول اكرم تعدادي از مسلمين را به اطراف فرستاد تا مسلمين را از اين امر خطير آگاه سازد. براي رويارويي مجدد به سي هزار سرباز نياز داشتند. براي تامين هزينه هاي سپاه اسلام، توانگران مسلمان با كمال شوق و اخلاص كمك مالي دادند. حتي نيازمندان مسلمان نيز از كمك و صدقه دريغ نكردند. بسياري از زنان با ايمان، زيورهاي خود را براي رسول خدا هديه دادند تا در كار تجهيز سپاه اسلام به كار گيرند. هنگام حركت فرا رسيد. رسول اكرم علي عليه السلام را در مدينه جانشين خود گماردند و فرمود: مدينه را جز ماندن من يا تو شايسته نيست.
اعراب و بسياري از اهل مكه بيم داشتند. رسول اكرم رهسپار ميدان نبرد شدند. در محلي به نام تبوك كه اين غزوه به نام همان محل نام گذاري شد مدت 20 روز در انتظار سپاه روم ايستاد اما سپاه روم از نبرد خودداري كرد. لذا رسول اكرم با سپاهيان اسلام به مدينه بازگشتند. گروهي از شرق شناسان در تحليل بعضي از نبردهاي پيامبر گرامي اسلام به گونه اي اظهار نظر نموده اند كه گويا وجود مقدس آن رسول رحمت براي مرحم گذاري به بعضي از ناكاميها  و نيز براي بسط قدرت خود آن نبردها را به راه انداخته است. به عقيده اينان رسول مكرم بدون هيچ دليلي به بعضي از قبائل و صاحبان اديان لشكركشي نموده است تا بدين وسيله به لشكريانش روحيه داده و احياناً خاطره هاي بدي را كه از بعضي از وقايع در اذهان آنان مانده است زدوده شود و براي رويارويي هاي بعدي آماده گردند. به عنوان مثال گوستاولوبون، شرق شناس برجسته فرانسوي در تحليل نبرد خيبر اين گونه اظها ر نظر مي کند: هنگامي كه محمّد در حديبيه پيمان صلح را امضاء نمود و به حج نرفت براي اينكه كدورت و نارضايتي برخي از يارانش را جبران نمايد، به سوي خيبر روانه شد. همچنين او در جايي ديگر نيز اظهار عقيده نموده است و آن جايي است كه او مي خواهد واقعه فتح مكه را تحليل نمايد که علت فتح مكه را قدرت طلبي و فزون خواهي رسول اكرم مي داند و مي گويد: چند سالي كه گذشت كار پيامبر اسلام بالا گرفت و نيروي زيادي به دست آورد ولي براي اينكه قدرتش را توسعه دهد لازم بود مكه را نيز به تصرف خود درآورد. آنچه بيان شد تحليل يك شرق شناس است.
كساني كه با تاريخ تجربيات بشر حداقل آگاهي را دارند نام هايي چون اسكندر، نرون، چنگيز، ناپلئون، هيتلر، استالين و... به گوش آنها رسيده است با مطالعه، برداشت ها و تحليل هاي اين شخص چه نتيجه اي از تاريخ اسلام و در رأس آن حضرت محمد صلي الله عليه و آله و سلم خواهند گرفت؟ البته اين مهم را نبايد فراموش كرد كه گوستاولوبون و همفكران او وقتي به تحليل وقايع تاريخ اسلام بنشينند نمي توانند تحليلي جز اين داشته باشند. زيرا همسايه از سراء داخل خانه به آساني نمي تواند آگاه شود. آگاهي يافتن از سراء درون خانه، نياز به برقراري ارتباط دروني دارد. اما گوستاولوبون را مثال فاقد اين ارتباط رواني هستند. از طرفي او به دنيا آنچه در آن رخ داده و مي دهد با ديدي مادي انكار مي نگرد و از ديدن و تحليل ماوراء ماده ناتوان است و مهمتر اينکه بررسي تاريخ اسلام مبتني بر شناخت حداقلي از اسلام است و اين افراد از اين امر نيز بهره اي ندارند. با اين مقدمات بايد گفت: دليل جنگ خيبر و فتح مكه نه آن است كه اين شرق شناسان مي گويند بلكه دليل اصلي آنها عبارت از دلائل زير است که به اختصار به شرح آن مي پردازيم.

1ـ جنگ خيبر: هنگامي كه رسول خدا پا به مدينه نهاد، يك سري پيمان هايي با اهل يهود، نصراني ها منعقد كرد. طبق آن پيمان ها دو طرف از جنگ و توطئه بر عليه يكديگر منع شده بودند. اما يهود نه تنها به آن پيمان وفادار نماند بلكه سه جنگ خندق ـ بني نضير ـ بني قريظه را بر مسلمين تحميل كرد و حتي در صدد نزول رسول گرامي اسلام برآمدند. لذا بايد مسلمين از ناحيه اينان آسوده خاطر مي شدند.

2ـ فتح مكه: در صلح حديبيه مقرر شد كه مشركان مكه از حج گذاردن مسلمين ممانعت به عمل نياورند و همچنين مسلمانان ساكن مكه را آزار ندهند و بر عليه آنان توطئه ننمايند و... اما آنان به اين مفاد عمل نكردند. با وجود اين كه مک? معظمه به دست مسلمين فتح شد،‌ آنان در صدد انتقام گيري برنيامدند در حالي كه مشركان مكه دشمن درجه اول آنان بود. رسول گرامي اسلام با كمال رأفت رفتار نمود. حتي از مجازات قاتل حمزه سيدالشهداء نيز چشم پوشي كردند.

ارائه از : بهاره علوی

تعبیر «جنگ صلیبی‌» معادل واژه انگلیسی Crusade است كه خود از واژه اسپانیایی Cruzada (دارای نشانِ صلیب‌) برگرفته شده است؛ زیرا شركت‌‌كنندگان ‌مسیحی‌ در این‌ جنگ، ‌به ‌دستور پاپ ‌اوربانوس‌ دوم ‌(دوره ‌پاپی‌: 481ـ492/ 1088ـ1099)، منادی ‌این‌جنگ‌ها، بر روی‌ شانه ‌راست‌ لباس‌ یا زره ‌خود نشان ‌صلیب ‌می‌دوختند. واژه ‌Crusade در سده هجدهم میلادی ابداع شد كه‌ تاكنون‌ نیز به كار می‌رود. از نظر تاریخی‌، یك قرن بعد از شروع نخستین جنگ‌...

در سال ۱۰۹۵ م. جنگ‌های صلیبی میان مسلمانان و مسیحیان آغاز شد.
جنگ‌های صلیبی به جنگ‌هایی گفته می‌شود که در آن، مسیحیان با مسلمانان طیّ چندین دوره برای به دست آوردن «بیت المقدّس» مبارزه کردند.
نخستین کسی که پرچم جنگ را برافراشت، مردی از افراد کلیسا بود، به نام ادمار دو لوپویی. جنگ‌های صلیبی هشت جنگ است که در جنگ اوّل و چهارم هیچ یک از پادشاهان اروپایی دخالت نداشتند و فقط نجبا و اصیل‌زادگان بودند که بر صلیبی‌ها فرمانروایی می‌کردند. غیر از جنگ اوّل در باقی جنگ‌ها مسیحیان از مسلمانان شکست خوردند.
در سال ۱۰۹۵ م. پاپ اوربانوس دوم همه مسیحیان اروپایی را مجبور کرد تا علیه ترکان مسلمان قیام کنند و شهر «اورشلیم» (بیت المقدّس) واقع در «فلسطین» را اشغال کنند. در همان سال، سپاه بزرگی مهیّا و رهسپار نخستین جنگ صلیبی گردید. عدّه زیادی از جنگجویان صلیبی در طول سفر خطرناک از «اروپا» تا «خاورمیانه» جان خود را از دست دادند. آنها که زنده ماندند در سال ۱۰۹۹ م. بیت المقدّس را تسخیر کردند. بین سال‌های ۱۰۹۹ م. تا ۱۲۵۰ م. شش جنگ صلیبی دیگر رخ داد؛ ولی در هیچ یک از آنها صلیبیون موفّقیتی به دست نیاوردند.
این جنگ‌ها به دعوت‌ مقامات‌ «كلیسای‌ كاتولیك رومی» و همراهی‌ و حمایت امپراتور «روم شرقی»‌، با اعلام هدف آزادسازی بیت المقدّس (اورشلیم‌) و زادگاه‌حضرت مسیح(ع) و دیگر معالم مسیحی در فلسطین از دست مسلمانان و ایجاد دولت‌های صلیبی در نقاط مختلف فلسطین صورت گرفت‌. جنگ‌های صلیبی مجموعاً هشت بار به وقوع‌ پیوست‌. اروپاییان دست یافتن به ثروت‌های عظیم شرق را مطمح‌ نظر داشتند و رسیدن به اهداف اقتصادی و اجتماعی نتایجی بسیار مهم و تأثیرات متقابل زیادی بر طرفین جنگ‌ داشت‌.

وجه تسمیه و مفهوم عبارت «جنگ صلیبی»
تعبیر «جنگ صلیبی‌» معادل واژه انگلیسی Crusade است كه خود از واژه اسپانیایی Cruzada (دارای نشانِ صلیب‌) برگرفته شده است؛ زیرا شركت‌‌كنندگان ‌مسیحی‌ در این‌ جنگ، ‌به ‌دستور پاپ ‌اوربانوس‌ دوم ‌(دوره ‌پاپی‌: 481ـ492/ 1088ـ1099)، منادی ‌این‌جنگ‌ها، بر روی‌ شانه ‌راست‌ لباس‌ یا زره ‌خود نشان ‌صلیب ‌می‌دوختند. واژه ‌Crusade در سده هجدهم میلادی ابداع شد كه‌ تاكنون‌ نیز به كار می‌رود. از نظر تاریخی‌، یك قرن بعد از شروع نخستین جنگ‌، در 596 ه‍‌..ق./ 1199 م. در زمان پاپ اینوكنتیوس سوم واژه لاتینی Crucesignati/ Crusesignati به معنای ‌«دارای ‌نشان‌ صلیب‌» پدیدار شد؛ ولی در آغاز این نبردها، مهاجمان، حُجّاج‌ نامیده می‌شدند، مورخّان غربی معاصرِ نخستین‌ جنگ صلیبی نیز اغلب از واژه‌هایی چون «سفر حج‌»، «حمله‌»، «سفر به‌ سرزمین مقدّس‌»، «جنگ مقدّس‌»، «حمله صلیب‌»، «حمله عمومی‌»، «طرح عیسی مسیح‌» استفاده كرده‌اند.
جنگ‌های امپراتور بیزانس‌، نیكفوروس فوكاس و جانشین‌ وی‌، یوحنّای اوّل، ملقّب به زیمیسكس (در عربی‌: ابن شِمِشقیق یا شمشقیق‌)، از معروف‌ترینِ این رویارویی‌ها بوده ‌است‌، برخی مورّخان‌، اكتشافات جغرافیایی غربیان و سپس فعّالیت‌های استعماری‌ آنها را استمرار همان جنگ‌ها می‌دانند. از این رو، نبردهای مسیحیان‌ بر ضدّ مسلمانان را در «اندلس»‌، صِقِلیه‌ (سیسیل‌) و جنوب «ایتالیا» در سده‌های چهارم ‌ـ نهم‌/ دهم ‌ـ پانزدهم كه از نظر كلیسا جنبه قداست داشتند و نیز جنگ‌های اروپاییان بر ضدّ دولت‌ عثمانی‌، هم‌دستی‌ آمریكا، «فرانسه‌»، «انگلستان‌» و ایتالیا بر ضدّ جهان عرب و مسلمانان‌، تجاوز نیروهای ایتالیا و فرانسه به «لیبی»، «الجزایر»، «تونس» و «مغرب‌» در قرن اخیر و تأسیس رژیم صهیونیستی در فلسطین را تداوم جنگ‌های صلیبی می‌شمارند، جمله مشهور ژنرال انگلیسی‌، لرد النّبی، پس از شكست عثمانی در جنگ جهانی ‌اوّل‌، هنگامی‌كه در 1335 ه‍‌ .ش. /1917 م.
فاتحانه وارد قدس ‌شد، همین نظر را تأیید می‌كند، وی ‌گفت‌: اكنون جنگ‌های صلیبی به پایان رسید.
معمولاً مورّخان‌ معاصر، جنگ‌های صلیبی ‌را به هشت جنگ اصلی‌ و چند جنگ فرعی كم اهمّیت تقسیم می‌كنند، برخی‌ هم‌ معتقدند كه جریان حوادث به هم پیوسته بوده و بین جنگ‌ها مرزبندی دقیق‌ وجود نداشته‌ است، از این رو در تقسیمی كلّی‌تر، جنگ‌های صلیبی را شامل دو مرحله دانسته‌اند: یكی از سقوط‌ شهرهای‌ اسلامی‌ تا پیشروی صلیبیون به نزدیكی دروازه‌های «حلب» در 518 ه‍ .ش. / 1124 م. و دیگری‌، مرحله ‌ایستادگی ‌مسلمانان ‌تا راندن اشغالگران در 691 ه‍ .ش. / 1291 م. كه مرحله اخیر در چهار دوره صورت گرفت و به نام چهار شهر مشهور شد. برخی نیز جنگ‌های صلیبی را به‌ سه مرحله تقسیم كرده‌اند.

نگرش مسیحیان به مسلمانان طیّ جنگ‏های صلیبی‏
نویسندگان مسیحی سده‏های هشتم تا سیزدهم میلادی، تصویری مخدوش از اسلام ارائه كرده‏اند. از نظر آنها، اسلام، مذهبی غیر صادق، متمایل به بت‌پرستی و نوعی بدعت مسیحی محسوب می‏شد. آنان نه تنها نبوّت پیامبر اكرم(ص) را انكار كرده و او را ضدّ مسیح دانسته‏اند؛ بلكه ضعف‏های اخلاقی زیادی برای دین اسلام و پیامبرش بر شمرده‏اند، از جمله آنكه محمّد(ص) مطالب درستی از «عهد عتیق» و «عهد جدید» را در قرآن آورده؛ امّا پاره‏ای از بدعت‏ها، نظیر برخی از ویژگی‏های آیین مانویّت و نیز مطالبی از خود را بدان افزوده است.
گمان می‏رود ایجاد این تصویر مخدوش از اسلام، عمدتاً واكنش مسیحیان در برابر برتری فرهنگی مسلمانان، به ویژه در اندلس بوده باشد. در آن دوران، مسیحیان تصوّر می‏كردند كه نسبت به مسلمانان نه تنها از جنبه مذهبی، بلكه از نظر اخلاقی نیز برترند. در چشم مسیحیان حاضر در جنگ‏های صلیبی، مسلمانان جنگ‏جویان خشنی به نظر می‏آمدند، از این رو تمسخر و ذكر نقاط ضعف مسلمانان و اسلام در قالب ترسیم و تحریف دین اسلام مطرح شد.
حتّی در منصفانه‏ترین توصیف‏های قرون وسطایی از حیات حضرت محمّد(ص) نكات فراوانی مكتوم مانده‏اند. از این رو، توجّه مسیحیان در شناخت شخصیّت پیامبر(ص) متمركز بود. یوحنّای دمشقی و تئوفان معترف در میان مورّخان بیزانسی مطالبی را ارائه دادند؛ امّا ادامه جنگ‏های صلیبی مانع از اطّلاع رسانی مستمر می‏شد.
بدین ترتیب، مسیحیان سده دوازدهم میلادی بینش كافی از اسلام نداشتند. با فتح جزیره «ایبری» به دست صلیبیون و تماس نزدیك مسیحیان با مسلمانان، رهبران مسیحی به كسب اطّلاعات دقیق‏تر از مسلمانان پرداختند. در این زمینه پدر آلفونسو كتاب «گفت و شنود با اسلام» را نوشت؛ امّا در این باره پیتر معزّز Peter the Venerable رئیس «صومعه كلونی» با نوشتن ردیّه‏ای بر مطالب اسلام كه لازم می‏دید مسیحیان، آن مطالب را باطل بدانند، قدم جدّی‏تر را برداشت. روبركتونی نیز ترجمه‏ای از قرآن تهیه كرد. توماس آكویناس و پیتر معزّز به دنبال تغییر دیانت مسلمانان بودند، خصوصاً آنهایی كه تحت حاكمیّت مسیحیان اسپانیا قرار داشتند.
با گسترش اسلام در میان مسیحیان، برداشت مخدوش از اسلام بسیار كم‏رنگ شد و افرادی مانند پیتر معزّز، برداشت جدیدی از اسلام را در دیدگاه مسیحیان ارائه كردند. ادوارد گیبون نیز فصل پنجاهم كتاب «انحطاط و سقوط امپراتوری روم» را به بررسی مذهب اعراب، وصف عربستان قبل از ظهور اسلام، ظهور حضرت محمّد(ص) و نیز تعالیم، خصایص و شخصیّت ایشان تا وفات اختصاص داد. او در این كتاب می‏نویسد:
حضرت محمّد(ص) به مسلمانان آموخته است كه مبدع دین عیسوی را عزیز و محترم بدارند، احترامی كه در فكر مرد مسلمان آمیخته به اسرار است ... .
عیسویان لاتینی یكی از اصول اعتقادی خود كه بارور شدن مادر باكره عیسی از نفحه روح القدس است، از قرآن كریم گرفته‏اند و این كار را «عار» ندانسته‏اند.
میدان‏های جنگ، اشتیاق مسیحیان را برای گردآوری اطّلاعات بیشتر و دقیق‏تر از اسلام تقویت كرد. برداشت مسلمانان و مسیحیان آن زمان از جنگ‏های صلیبی به كلّی متفاوت از یكدیگر بود؛ زیرا جنگ‏های صلیبی نزد اكثر مسلمانان، حادثه‏ای بود كه در مناطق دور دست و مرزی رخ داده است. درباره نحوه رفتار مسلمانان با صلیبیون، ادوارد گیبون، شكیب ارسلان، رنو، گوستاو لوبون و ... مطالبی را در كتاب‏های خود ذكر كرده‏اند.



علل و عوامل آغاز نبرد

اوّلین علّت
اوّلین علّت مستقیم جنگ‌های صلیبی، پیشتازی تركان سلجوقی بود. دنیا خود را با سلطه مسلمانان بر «خاور نزدیك» وفق داده بود؛ خلفای فاطمیِ مصر در حكومت بر فلسطین، طریق مدارا پیش گرفته بودند و  صرف نظر از چند واقعه استثنایی، فرقه‌های مسیحی آن سامان از آزادی زیادی در پیروی از تعالیم دینی خویش برخوردار بودند.
حاكم، خلیفه دیوانه «قاهره»، كلیسای قیامت را ویران كرده بود (1010 م.)، لیكن خود مسلمانان هزینه‌های فراوانی خرج تعمیر مجدّد آن كردند.
این فقط یكی از كلیساهای متعدّد در بیت‌المقدّس بود.
زائران مسیحی حق داشتند آزادانه به اماكن متبرّكه رفت‌ و آمد كنند. سالیان سال بود كه زیارت فلسطین، نوعی عبادت یا كفّاره محسوب می‌شد. همه جای اروپا، انسان كسانی را می‌دید كه برگ‌های نخل فلسطین را چلیپا‌وار، به نشانه زیارت از اماكن متبرّكه، زیور خویش می‌كردند. پیرز پلومن معتقد بود كه:
این قبیل افراد رخصت داشتند كه از آن پس، تمام عمر سخن دروغ بگویند.
لیكن در 1070 م. تركان، بیت‌المقدّس را از چنگ فاطمیون بیرون آوردند و زائران مسیحی از این پس ناقل روایاتی بودند درباره تعدّی تركان و بی‌حرمتی آنها نسبت اماكن و شخصیّت‌های مذهبی‌شان.

دومین علّت
دومین علّت مستقیم جنگ‌های صلیبی، تضعیف خطرناك امپراتوری بیزانس بود. امپراتوری مزبور مدّت هفت قرن میان تقاطع بزرگراه‌های اروپا و آسیا قرار داشت و مانع تهاجم لشكریان آسیایی و خیل جماعات چادرنشین استپ‌ها به اروپا بود.
اكنون این امپراتوری بر اثر نفاق‌های داخلی، بدعت‌های مخرّب و شقاق 1054 م. كه مایه جدایی آن از غرب شده بود، آن قدر ضعیف بود كه دیگر نمی‌توانست موفّق به انجام این امر خطیر تاریخی شود؛ در حالی كه بلغارها، پچنگ‌ها، كومان‌ها و روس‌ها بر دروازه‌های اروپایی آن هجوم می‌بردند، تركان مشغول تكّه تكّه كردن ایالات آسیایی آن امپراتوری بودند.
در 1071 م. سپاهیان بیزانس تقریباً در «مناذگرد» تارومار شدند. تركان سلجوقی ادسا، انطاكیه (1058 م.)، طرسوس، حتّی نیقیه را تسخیر كردند و از آن سوی بوسفور، چشم بر خودِ شهر قسطنطنیه دوختند. امپراتور آلكسیوس اوّل (1081-1118 م.) با امضای عهدنامه خفّت‌آوری، بخشی از آسیای صغیر را نجات بخشید؛ لیكن برای مقابله با هجوم‌های بیشتر، فاقد قوای نظامی بود.
اگر قسطنطنیه به دست تركان می‌افتاد، تمامی اروپای خاوری در برابر لشكریان آنها مفتوح می‌شد و فتح تور (732 ه‍‌ .ق.) بی‌نتیجه می‌ماند. آلكسیوس غرور مذهبی را فراموش كرد، سفرایی نزد پاپ اوربانوس دوم و شورای پیاچنتسا گسیل داشت و اروپای لاتین را تشویق كرد تا او را در هزیمت دادن تركان از اروپا یاری كند.
آلكسیوس می‌گفت كه مبارزه با این جماعت كفّار در خاك آسیا، عاقلانه‌تر خواهد بود تا آنكه دست روی دست نهند و منتظر سیل آنها از طریق شبه جزیره بالكان به پایتخت‌های اروپایی باشند.

سومین علّت
سومین علّت مستقیم جنگ‌های صلیبی، حسّ جاه‌طلبی شهرهای ایتالیایی مانند «پیزا»، «جنووا»، «ونیز» و «آمالفی» بود كه می‌خواستند دامنه قدرت تجاری روزافزون خود را بسط دهند.
هنگامی كه نورمان‌ها «سیسیل» را از دست مسلمانان بیرون آوردند (1060-1091 م.) و لشكریان مسیحی حوزه حكومت مسلمانان را در اسپانیا كاهش دادند (از 1085  م.
به بعد)، مدیترانه باختری به روی بازرگانان مسیحی باز شد.
شهرهای ایتالیایی از راه بنادر صادر كننده كالاهای داخلی و مصنوعات ورای آلپ ثروتمند شدند و درصدد برآمدند به برتری مسلمانان در مدیترانه خاوری پایان داده، بازارهای خاور نزدیك را به روی كالاهای اروپای باختری بگشایند. اطّلاع نداریم كه این سوداگران ایتالیایی تا چه حد به شخص پاپ تقرّب داشتند.

تصمیم نهایی از جانب خود اوربانوس گرفته شد
این فكر به ذهن سایر پاپ‌ها هم خطور كرده بود؛ مثلاً ژربر كه به اسم سیلوستر دوم مقام پاپی را احراز كرد، از عالم مسیحیّت خواستار نجات بیت‌المقدّس شد و بنا به اصرار او جماعتی از مبارزان مسیحی ـ بی‌نتیجه ـ قدم به خاك سوریه گذاشتند. (حدود 1001 م.)
گرگوریوس هفتم در گرماگرم مبارزه سختی با هانری چهارم گفته بود:
جان بركف نهادن در راه نجات اماكن متبرّكه در نظر من، به مراتب خوش‌تر است تا حكومت بر عالمی.
هنگامی كه اوربانوس در مارس 1095 م. ریاست «شورای پیاچنتسا» را به عهده گرفت، آتش آن مبارزه هنوز سرد نشده بود.
در این شورا اوربانوس به حمایت از تقاضای سفیران «آلكسیوس» سخن گفت؛ امّا توصیه كرد تا زمانی كه مجمع عظیم‌تری به نمایندگی از جانب قاطبه مسیحیان برای اعلام جنگ علیه اسلام تشكیل نشده است، در گرفتن تصمیم شتاب نورزند. احاطه وی بر اوضاع زیادتر از آن بود كه تصوّر كند در چنین امر خطیری، در یك سرزمین دوردست، پیروزی مسیحیان قطعی باشد.
بی‌شك اوربانوس پیش‌بینی می‌كرد كه شكست در این مهم به حیثیّت مسیحیّت و كلیسا سخت لطمه خواهد زد.
شاید اشتیاق داشت كه جنگجویی نامرتّب بارون‌های فئودال و دزدان دریایی نورمان را به صورت مبارزه‌ای مقدّس درآورد و اروپا و امپراتوری بیزانس را از خطر مسلمانان برهاند.
آرزوی اوربانوس آن بود كه كلیسای شرقی را دوباره به زیر سلطه حكومت پاپی و عالم مسیحی را به صورت جهان نیرومندی تحت فرمان پاپ‌ها درآورد و بار دیگر شهر رم را به پایتخت جهان مبدّل كند. این مفهوم ذهنی ناشی از نهایت دولتمردی بود.
از مارس تا اكتبر 1095 م. اوربانوس به سیاحت در ایتالیای شمالی و فرانسه جنوبی مشغول بود و از امرا و بزرگان قوم، برای كمك ضروری در این راه نظر خواست. در كلرمون، واقع در اوورنی، شورای تاریخی روحانی اجلاس كرد، هر چند كه یك روز سرد ماه نوامبر بود، هزاران نفر از مردم نواحی و جوامع مختلف چادرهای خود را در میان صحرا برافراشتند و چنان اجتماع عظیمی برپا شد كه هیچ تالاری گنجایش آن همه مردم را نداشت.
پاپ خطاب به حاضران چنین گفت:
ای نژاد فرانك! نژاد محبوب و برگزیده خدا!... از مرزهای اورشلیم و از جانب قسطنطنیه خبر غم‌انگیزی آورده‌اند كه قومی ملعون به كلّی از خدا بی‌خبر جابرانه بر اراضی این مسیحیان هجوم برده و با ویرانی و ایجاد آتش سوزی مردم را از زاد و بومشان بیرون رانده‌اند.
اینان جماعتی از اُسرا را به مملكت خویش برده و بخشی از آنها را زیر شكنجه‌های بی‌رحمانه به قتل رسانده‌اند.
این مردم! محراب‌ها را با لوث وجود خویش آلوده می‌سازند و سپس آنها را ویران می‌كنند. قلمرو یونانیان اكنون به دست آنها تكّه تكّه شده است و یونانیان از آن اراضی وسیعی كه پیمودن سراسر آن حتّی بیش از دو ماه طول می‌كشد، محروم شده‌اند.
اكنون اگر شما رنج قصاص این اعمال ناحق و بازگرفتن این اراضی را بر خود هموار نسازید، این مهم از دست چه كسی ساخته است؛ آری شمایید كه خداوند به الطاف خویش بیش از دیگران، حشمت در جنگاوری، شجاعت عظیم و نیرو به شما ارزانی داشته است تا سر مردمی را كه در مقام مخالفت با شما قد علم می‌كنند، بر خاك بسایید.
بگذارید كردار نیاكان شما ـ جلال و عظمت شارلمانی و سایر شهریاران این سرزمین ـ مشوّق شما باشد. بگذارید مزار مقدّس منجی و خداوندگار ما كه اكنون در تصرّف اقوام پلید است و اماكن متبرّكه‌ای كه اكنون ملوّث شده است، شما را برانگیزد...  بگذارید هیچ‌گونه تشویشی در امور خانوادگی و هیج نوع تملّكی شما را از این امر خطیر باز ندارد.
زیرا در این سرزمینی كه اكنون شما در آن سكنا دارید و از همه سو دریا و قلّه كوه‌ها آن را دربرگرفته است،  برای نفوس عظیم شما بسیار تنگ است.
خوراكی كه از آن عاید می‌شود، به سختی تكاپوی نیازهای مردمی را كه به كار كشت مشغولند، می‌كند.
از این روست كه شما یكدیگر را می‌كشید و می‌درید، به جنگ دست می‌برید و بسیاری از شماها در این زد و خورد داخلی به هلاكت می‌رسید.
بنابراین بگذارید نفرت از میان شما رخت بربندد؛ بگذارید كشاكش‌های شما پایان یابد. قدم در طریق كلیسای قیامت نهید؛ آن سرزمین را از چنگ قومی تبهكار بیرون آورید و خود بر آن استیلا یابید، اورشلیم بهشتی است آكنده از لذّات و نعمت‌ها، سرزمینی است به مراتب ثمربخش‌تر از همه سرزمین‌ها.
آن شهر شاهی، كه در قلب عالم قرار گرفته است، از شما تمنّا دارد كه به یاری‌اش بشتابید. مشتاقانه رنج این سفر را برای آمرزش گناهان خویش تقبّل كنید و در عوض، به حشمت فناناپذیر ملكوت الهی پشت‌گرم باشید.
از میان جمعیّت غریو پر هیجانی به آسمان برخاست كه: «مشیّت خدا چنین است» اوربانوس نیز با آنها هم آواز شد و از ایشان تقاضا كرد كه این جمله را شعار نبرد خود سازند و به افرادی كه حاضر به شركت در جنگ صلیبی شده بودند، دستور داد كه بر روی سینه‌ یا پیشانی خویش علامت صلیب را نقش كنند.
ویلیام آو ممزبری می‌نویسد:
بی‌درنگ پاره‌ای از خواص جلو پای پاپ به زانو افتادند و جان و مال خویش را وقف خدمت به خدا كردند.
هزاران نفر از عوام نیز به همین سان پیمان بستند. رهبانان و زاهدان از گوشه عزلت به درآمدند تا در واقع و به معنی كلمه، مجاهدان لشكر مسیح باشند.
پاپ پر جنب‌وجوش از آن محل روبه‌سوی دیگر شهرها نهاد كه از جمله «تور»، «بوردو»، «تولوز»، «مونپلیه» و «نیم» ... او مدّت نُه ماه مردم را به شركت در جنگ صلیبی تشویق می‌كرد. هنگامی كه پاپ بعد از دو سال غیبت به رم بازگشت، مردمان آن شهر كه كمتر از دیگر شهرهای مسیحی دین‌دار بودند، مقدمش را با شور تمام پذیرا شدند.
اوربانوس، بدون مواجهه با مخالفت شدیدی برای آزاد ساختن صلیبیون از بند تعهّداتی كه مانع از شروع جنگ صلیبی می‌شد، اختیارات لازم را به دست گرفت.
وی به عموم صلیبیون این امتیاز را تفویض كرد كه از این پس در دادگاه‌های كلیسایی محاكمه شوند، نه در محاكم اربابی و تضمین كرد كه در غیاب آنها اسقفان هر محل، حافظ دارایی آنها باشند. وی به موجب فرمانی ـ هر چند كه كاملاً ضمانت اجرایی نداشت ـ همه جنگ‌های مسیحیان را ممنوع كرد و فوق قوانین مربوط به تبعیّت و سرسپردگی فئودال، اصل جدیدی برای فرمانبرداری وضع كرد.
اكنون اروپا بیش از پیش متّحد شده بود و اوربانوس دوم خویشتن را، دست كم از لحاظ نظری، مالك الرّقاب شایسته و مقبول سلاطین اروپا می‌دید. تمامی جهان مسیحی به طرزی بی‌سابقه به جنبش درآمد و با شور فراوانی خود را برای جنگ مقدّس با عالم اسلام آماده ساخت.
                ارائه : نگارمرجان




شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


تحقیق از : فاطمه سهراب پور
 
حزب توده ايران، يكي از پرسابقه‌ترين، منسجم‌ترين و متشكل‌ترين احزاب تاريخ معاصر ايران است كه دو هفته پس از استعفاي اجباري رضاشاه و پايان دو دهه سلطه­ی استبدادي او بر ايران، در 7 مهر (يا 10 مهر) 1320ش، با موافقت و رهنمود دولت شوروي در ايران تأسيس گرديد.[1] موسسين اوليه­ی حزب را مي‌توان به چهار گروه تقسيم كرد: يك گروه، بخشي از 53 نفر بودند. گروه دوم، عده‌اي از عناصر ملي بودند كه سابقه­ی آزادي‌خواهي داشتند مانند سليمان‌محسن اسكندري، علي اميرخيزي، پروين گنابادي و عبدالحسين نوشين و... گروه سوم، كمونيست‌هاي قديمي بودند كه قبل از 53 نفر دستگير شده و ده سال در زندان بودند مانند اردشير آوانسيان و رضا روستا و گروه چهارم، كساني بودند كه ايرج اسكندري و غيره مي‌خواستند آن­ها را به عنوان عناصر ملي جلب كنند.[2]
نام توده براي آن انتخاب شد تا يك جبهه­ی وسيعي را در بر گيرد تا فقط به كمونيسم‌ها محدود نشود. حزب در ابتداي فعاليت از بيان مرام خود طفره مي‌رفت، اما بعد از سال 1329ش، زير اساسنامه­ی خود، حزب توده­ی ايران را سازمان سياسي طبقه كارگر و جهان‌بيني آن­را ماركسيسم، لينينسم و اصول تشكيلاتي آن­را ناشي از همين جهان‌بيني قلمداد كرد.[3]
حزب توده به منظور جذب عناصر مختلف اجتماعي و سياسي و بهره‌گيري از ظرفيت‌هاي مختلف در حوزه‌هاي فرهنگي، اجتماعي، كارگري، سياسي و علمي كشور و ايجاد پايگاه‌هاي اقمار براي تقويت و ايجاد حاشيه امنيتي حزب، به تشكيل سازمان‌هاي متعددي اقدام كرد كه برخي از آن‌ها به ظاهر مستقل بودند و ارتباطي به حزب نداشتند، اما در واقع از گروه‌هاي هوادار و مرتبط و شعب و دسته‌جات پيرامون حزب به حساب مي‌آمدند. حمايت و پشتيباني حزب در تأسيس، اداره، فعاليت و اجراي برنامه‌هاي اين سازمان‌ها، از يك برنامه­ی حساب شده حكايت مي‌كرد. انتشار نشريات و برگزاري ميتينگ‌ها و فعاليت‌ در عرصه‌هاي سياسي، فرهنگي و اجتماعي در بخش‌هاي گوناگون و در ميان اقشار و در همه­ی سطوح فراهم آورده بود كه بخشي از فعاليت حزب را بايد در اين گروه‌ها و جمعيت‌ها جستجو كرد.[4] در ادامه به اجمال به بررسي و معرفي برخي از گروه‌ها و سازمان‌هاي وابسته به حزب توده مي‌پردازيم.
 
سازمان نظامي (افسري) حزب توده
سازمان نظامي يا سازمان افسري حزب توده در بهار 1323ش توسط عبدالصمد كامبخش (مسئول سازمان و رابط هيئت اجرائيه با كميته­ی مركزي حزب)، سرهنگ عزت­الله سيامك و سروان خسرو روزبه تأسيس و بنيان‌گذاري شد.[5] اين سازمان مهم‌ترين پوشش و سپر امنيتي حزب در برابر ضربات مخالفان رژيم بود. رهبران حزب توده از طريق افسران توده‌اي در مراكز مهم نظامي مانند ركن دو ارتش، فرمانداري نظامي،‌ دادرسي ارتش و غيره، مي‌توانست از بسياري مسايل مطلع شود و خود را حفظ كند.[6]
سرهنگ عبدالرضا محمدعلي آذر، سروان خسرو روزبه، سروان محمدباقر آگهي، سروان يوسف مرتضوي، ستوان عبدالحسين آگاهي، ستوان احمدعلي رصدي اعتماد و ستوان هوشنگ طغرايي هيئت اجرائيه­ی اين سازمان را تشكيل مي‌دادند.[7]
در مرداد 1324ش قيام افسران خراسان به رهبري برخي از سران اين سازمان از جمله آذر و اسكنداني صورت گرفت كه به كشته شدن شماري از آنان و شكست قيام انجاميد.[8]
در آذر 1325ش سازمان از سوي حزب توده منحل شد. روزبه اين اقدام را اخراج افسران از حزب و نوعي خيانت تلقي مي‌كرد. وي در مقام مسئول تشكيلات سازمان در سال 1326ش همراه با جمعي ديگر از هيئت اجرائيه، سازمان آزادي‌خواه را تشكيل داد. كه اين سازمان در سال 1327 با حزب توده ائتلاف كرد و دو يا سه سال بعد در حزب ادغام شد. در بعضي از منابع، شكل‌گيري غير رسمي سازمان نظامي را سال 1323ش و رسميت يافتن آن را سال 1329ش ذكر نموده‌اند.[9]
در اواخر شهريور و در اوايل پاييز 1333ش سازمان افسران كشف و متلاشي شد. به نظر برخي منابع 700 تن، برخي ديگر 429 تن[10] و برخي ديگر 500 تن از اعضاي اين سازمان (افسران شهرباني، ارتش و ژاندارمري) دستگير شدند كه عده‌اي (31 يا 27 نفر) محكوم به اعدام، كه حكم اعدام 21 نفر به اجرا درآمد، و بقيه به زندان‌هاي طويل­المدت محكوم شدند.[11]
انجام چند ترور از جمله قتل محمد مسعود و دهقان از روزنامه‌نگاران، توسط اين سازمان انجام گرفت.[12] حزب توده علاوه بر سازمان نظامي يا سازمان افسران، تشكيلات نظامي ديگري به نام سازمان درجه‌داران داشت كه تشكيل آن به پيش از سال 1332ش مربوط مي‌شود. امان­الله قريشي، اكبر شاندرمني و رحمت­الله جزني‌ به ترتيب، مسولان سازمان درجه‌داران حزب توده بودند.[13]
 
شوراي متحده (اتحاديه­ی شوراي متحده­ی مركزي كارگران)
حزب توده به علت نقشي كه براي خود در جنبش كارگري قايل بود، از همان ابتداي فعاليت به تشكيل اتحاديه‌هاي كارگري مبادرت ورزيد. كه نخستين تشكيلات كارگري مرتبط با حزب توده بود،[14] كه در سال 1321ش تأسيس شد. اردشير آوانسيان و رضا روستا كه از كمونيست‌هاي قديمي بودند، در اين كار پيش قدم بودند. كه تعداد اعضاي آن را سي‌هزار نفر ذكر كرده‌اند.[15] حزب توده در تمام ايران اتحاديه­ی كارگري تأسيس كرد. در بهار 1323ش با ادغام چهار فدراسيون كارگري مرتبط با حزب توده، شوراي متحده­ی مركزي اتحاديه‌هاي كارگران و زحمتكشان ايران تشكيل شد كه شصت اتحاديه­ی وابسته و صد هزار عضو داشت[16] و روزنامه­ی ظفر را به مدير مسئولي روستا منتشر مي‌كرد.[17] تشكيلات كارگري حزب توده طي سال‌هاي 1322ش تا 1332 صدها اعتصاب را در كارخانه‌هاي سراسر كشور سازمان‌‌دهي كردند و بعضا به موفقيت‌هايي دست يافتند. در 22 تير 1325 بزرگ­ترين اعتصاب صنعتي ايران و يكي از بزرگ­ترين اعتصاب‌ها در خاورميانه، با شركت شصت و پنج هزار كارگر در خوزستان به تشويق حزب توده و شوراي متحده صورت گرفت.[18] طبق ارقام ارائه شده از سوي رضا روستا، رهبر شوراي متحده، در سال 1324، جمع كل اعضاي آن بيش از دويست و نه هزار نفر بود. به نوشته­ی آبراهاميان، شوراي متحده در سال 1325 شامل 186 اتحاديه با 335 هزار عضو بود و از سوي فدراسيون جهاني اتحاديه‌هاي كارگري تنها سازمان كارگري اصيل در ايران شناخته شد.[19]
از مسايل مهم اين سازمانف فعاليت در نهضت ملي و تحولات جنوب ايران و درگيري و كشمكش با اتحاديه­ی كارگري يوسف افتخاري (اتحاديه­ی كارگران و برزگران) بود. اين اتحاديه، در ارديبهشت 1223 تأسيس شد كه در آن صد و پنجاه هزار نفر عضويت داشتند.[20]
 
اتحاديه­ی دهقانان
حزب توده در مهر 1323 اتحاديه­ی دهقانان را به عنوان سازمان دهقاني وابسته به خود  را به وجود آورد. در برنامه­ی اين اتحاديه، بازخريد املاك بزرگ و تقسيم بالا‌عوض آنها در ميان دهقانان بي‌زمين و كم زمين، تقسيم بلا‌عوض زمين‌هاي خالصه و الغاي روابط موجود ارباب رعيتي، آمده بود. حزب توده­ی ايران پس از بهمن 1327 انجمن كمك به دهقانان ايران را تشكيل داد.[21]
 
سازمان زنان (تشكيلات دموكراتيك زنان)
نخستين تشكل زنان وابسته به حزب توده­ی ايران در تير 1322 (و به نظر كيانوري در سال 1321) با نام تشكيلات زنان ايران تأسيس شد. در سال‌هاي اوليه به دليل عدم پذيرش عضويت زنان در حزب، به جهت مخالفت سليمان ميرزا اسكندري، رهبر حزب با عضويت آنها، تمامي زنان داوطلب و هواخواه حزب در اين سازمان اجتماع كرده بودند.[22]
اين سازمان برنامه­ی كار خود را با شعارهاي مبارزه عليه فاشيسم، مبارزه در راه به دست آوردن حقوق مساوي با مردان، مبارزه با استعمار، مبارزه در راه حفظ صلح و مبارزه براي دستمزد مساوي با مردان در مقابل كار مساوي آغاز كرد. تشكيل كنفرانس‌هاي هفتگي و برگزاري كلاس‌هاي مبارزه با بي‌سوادي براي زنان از فعاليت‌هاي اين تشكيلات بود كه مجله­ی بيداري‌ ما، با امتياز و مديريت زهرا اسكندري و سردبيري هما هوشمند را منتشر مي‌كردند.[23]
در سال 1325 اتحاديه­ی زنان زحمتكش كه همسو با شوراي متحده­ی مركزي تشكيل شده بود، به تشكيلات زنان ايران پيوست. در همان سال تشكيلات زنان ايران به عضويت فدراسيون دموكراتيك بين­الملي زنان درآمد و از آن پس تشكيلات دموكراتيك زنان ايران ناميده شد.[24] به نوشته­ی آبراهاميان، حزب توده در همان سال علاوه بر سازمان زنان، براي اعضا و هواداران حزب، تشكل ديگري به نام جامعه­ی زنان، تأسيس كرد كه اين دو تشكل در سال 1328 جاي خود را به تشكيلات دموكراتيك زنان داد.[25] اعضاي اين سازمان‌ها و تشكيلات، غالبا از خويشاوندان رهبران حزب توده و بعضا از فعالان انجمن نسوان وطن‌خواه وابسته به حزب سوسياليست در اواخر عصر قاجار بودند. در بهمن 1327، تشكيلات دموكراتيك زنان ايران نيز همراه با حزب توده غيرقانوني، و مجله­ی بيداري ما توقيف شد. در سال 1329 هيئت اجرائيه­ی تشكيلات زنان، روزنامه­ی "جهان تابان" را با شعارهاي تساوي حقوق زنان با مردان، مبارزه در راه حفظ صلح و دفاع از حقوق كودكان منتشر كرد.[26]
در سال 1330 سازمان زنان ايران به جاي تشكيلات زنان ايران، تأسيس شد و روزنامه­ی جهان زنان را با شعار، زنان ايران براي به دست آوردن حقوق خود متحد شويد، به عنوان ارگان خود انتشار داد. كه اين سازمان نيز در همان سال به عضويت فدراسيون دموكراتيك بين­المللي زنان درآمد. در سال 1330 همچنين تشكل‌هايي به نام شوراي مادران و جمعيت حمايت كودكان به ابتكار سازمان زنان ايران تشكيل شد. فعاليت سازمان زنان ايران در سال 1332 در پي كودتاي 28 مرداد متوقف شد. فعاليت سازمان‌ها و تشكيلات زنان حزب توده، همچون ديگر شكل‌هاي اين حزب در سال‌ها و دهه‌هاي بعد از جمله  در آستانه­ی انقلاب و پس از آن نيز تا مدت‌ها به نام‌هاي گوناگون و به اشكال مختلف تجديد شد و ادامه يافت.[27]
 
سازمان جوانان
در اول فروردين 1322، سازمان جوانان، بر اساس تصميم رهبري حزب توده و به پيروي از احزاب كمونيستي تشكيل شد. رهبري سياسي سازمان جوانان حزب توده را به ترتيب، عبدالحسين نوشين، رضا رادمنش، محمد بهرامي و حسين جودت به عهده داشتند.[28]
به موجب اساسنامه­ی سازمان، جوانان تحت رهبري حزب توده­ی ايران تربيت سياسي يافته و به منزله­ی ذخيره­ی حزب به شمار مي‌آمد. حزب توده نيز آنها را براي ورود به حزب آماده مي‌ساخت. مرامنامه­ی سازمان جوانان عينا مرامنامه­ی حزب توده­ی ايران بود. اين سازمان داراي كنگره، كميته­ی مركزي، كميته­ی شهرستان، كميته­ی محل، كميته­ی بخش، واحد سازماني، حوزه­ی مسولين و هيئت اجرائيه و پلنوم بود.[29]
رزم با مديريت و امتياز كشاورز، ارگان مركزي سازمان جوانان بود. نشريات رزم آدينه­ی آيندگان، حقيقت پيروز مي‌شود، مردم براي جوانان، رهبر جوانان، صلح پايدار، جوانان روستا و جوانان دموكراتيك نيز از سوي اين سازمان منتشر مي‌شد.
سازمان جوانان يكي از موسسين فدراسيون جهاني جوانان دموكراتيك (بزرگترين سازمان جهاني جوانان) بود. پس از حادثه­ی پانزده بهمن 1327 (ترور محمدرضا شاه) سازمان جوانان، نيز همراه با حزب توده غير قانوني اعلام شد.[30]
در ارديبهشت 1330، حزب توده همراه با سازمان جوانان، كانون (جمعيت) جوانان دموكراتيك ايران را در زمان دکتر مصدق تشكيل داد. نشريه­ی هفتگي "جوانان ايران" ارگان علني اين سازمان بود. اين جمعيت تحت رهبري هيأتي به رياست سعيد نفيسي اداره مي‌شد كه دبير اين كانون، احمد كوچك­شوشتري بود.[31]
سازمان جوانان داراي كلوپي در تهران بود كه در عرصه­ی سياسي و اجتماعي فعال بود. اين سازمان در سال 1334 با ضربه­ی رژيم و سازش و فرار رهبران آن متلاشي شد. سازمان جوانان حزب توده پس از انقلاب فعاليت خود را از سر گرفت و كيومرث زرشناس دبير اول اين سازمان شد.[32]
 
سازمان دانشجويان
اتحاديه­ی دانشجويي به نوشته­ی آبراهاميان در فروردين 1322 به وجود آمد و در بهمن 1323 در چندين دانشگاه نماينده­ی رسمي دانشجويان شناخته شد و در آذر 1324 در چند دانشگاه ديگر نيز به عنوان تنها نماينده­ی دانشجويان رسميت يافت. در بهمن 1327 اتحاديه­ی دانشجويان همراه با حزب توده و سازمان جوانان غير قانوني اعلام شد. اما در سال 1328 اعضا و هواداران اين حزب، سازمان دانشجويان دانشگاه تهران (توسو) را تشكيل دادند كه به اتحاديه‌ی بين­المللي دانشجويان در پراگ پيوست. اين سازمان دانشجويي نقش مهمي در القاي انديشه‌هاي ماركسيستي در محيط دانشگاهي آن روز ايفا كرد.[33]
ابوالحسن ضیاظريفي دبيركل و مهرداد بهار دبير تبليغات اين سازمان بودند.[34] روزنامه­ی "خورشيد صلح براي دانشجويان"، روزنامه­ی دانشجو و روزنامه­ی "بشر" مرتبط با سازمان دانشجويان انتشار مي‌يافت. در 16 آذر 1332 كه از آن پس روز دانشجو خوانده شد، دو دانشجوي عضو سازمان جوانان حزب توده و يك دانشجوي عضو جبهه­ی ملي كشته شدند. حزب توده­ی ايران در ميان دانشجويان ايراني خارج از كشور نيز فعال بود. در فروردين 1332 يكي از نخستين تشكل‌هاي دانشجويي خارج از كشور، به نام سازمان دانشجويان ايراني مقيم آلمان (سداما) با تعلق خاطر به حزب توده تشكيل شد. با رونق مجدد فعاليت‌هاي دانشجويي در خارج از كشور، هواداران حزب توده، جامعه­ی دانشجويان ايراني مقيم فرانسه را به وجود آوردند.[35]
البته در اين زمان كنفدراسيون جهاني محصلين و دانشجويان ايراني در خارج از كشور نيز فعال بود كه مخالف حزب توده بودند. به نوشته حزب توده، حزب كه ادامه مبارزه در كنفدراسيون را غير ممكن مي‌ديد، سازمان جوانان و دانشجويان دموكراتيك ايران را تشكيل داد. اين سازمان داراي يك ارگان سراسري به نام "آرمان" و ارگان‌هاي محلي براي دانشجويان كشورهاي ديگر بود. كيومرث زرشناس گرداننده­ی مجله­ی آرمان بود كه به عنوان ارگان دبيرخانه­ی سازمان جوانان و دانشجويان دموكراتيك ايران در اروپا منتشر مي‌شد.[36] دانشجويان هوادار حزب توده پس از انقلاب نيز با عنوان دانشجويان دموكراتيك فعاليت داشتند.[37]
 
سازمان دانش‌آموزي
در پي تشكيل سازمان دانشجويان، حزب توده­ی ايران در 22 شهريور 1330 سازمان دانش‌آموزان ايران را تشكيل داد كه از آن به منظور شركت در تظاهرات سازمان دانش‌آموزي ايران را تشكيل داد كه از آن به منظور شركت در تظاهرات خياباني سود مي‌جست. اين سازمان نشريه­ی هفتگي "دانش‌آموز" را به عنوان ارگان خود منتشر مي‌كرد.[38]
 
جمعيت ايراني هواداران صلح
از فعال‌ترين تشكل­هاي مرتبط با حزب توده­ی ايران، جمعيت ايراني هواداران صلح بود كه پس از جنگ كره در اوج جنگ سرد ميان دو ابرقدرت از سوي حزب توده تأسيس شد و حملات خود را متوجه ايالات متحده كرد.[39] اين جمعيت به حزب وابستگي نداشت، اما با جمع‌آوري افرادي كه به آن تمايل داشتند، ولي خواهان مشاركت در حزب چپ نبودند، آن را تشكيل داد. اين تشكل فعاليت‌هاي سياسي را در داخل و خارج از كشور به انجام رسانيد.[40] ملك­الشعرا محمدتقي بهار و عبدالكريم برقعي در رأس اين جمعيت قرار داشتند. ملك­الشعراي بهار در سال‌هاي 1329 و 1330 رياست اين جمعيت را بر عهده داشت. و محمود هرمز در مقام دبير آن بود.[41] نشريات "سرود پيروزي" و "مصلحت" به مديريت احمد لنكراني به عنوان ارگان جمعيت از سوي هواداران صلح منتشر مي‌شد.[42]
 
جمعيت ملي مبارزه با استعمار
از ديگر تشكيلات وابسته به حزب توده­ی ايران، جمعيت ملي مبارزه با استعمار بود. اين سازمان در زمان مبارزات ملي شدن صنعت نفت تشكيل شد. مسوليت اين جمعيت را ابتدا نورالدين كيانوري و سپس دكتر مرتضي يزدي در ارديبهشت سال 1332 در رأس آن قرارگرفت.[43]
ارگان اين جمعيت، نشريه­ی "شهباز" با امتياز و مديريت رحيم نامور و سردبيري ذبيح‌الله صفا بود.[44] نامور عضو هيئت سياسي سه نفره­ی رهبري اين جمعيت بود.[45] آبراهاميان از نامور در مقام رئيس جمعيت ياد كرده است.[46] آذربايجان غيور، خلع سلاح، راه آينده، زندگي خلق و نداي خلق از ديگر نشرياتي بود كه از سوي اين جمعيت انتشار مي‌يافت.[47]
 
انجمن آذرباييجان
اين انجمن توسط علي شبستري از رهبران محلي حزب توده­ی ايران و سردبير روزنامه­ی دو زبانه­ی "آذرباييجان" يا "نامه­ی آذرباييجان" كه مدتي ارگان محلي حزب در آذرباييجان بود، تأسيس شد. انجمن آذرباييجان در شهريور 1324 به فرقه­ی دموكرات آذرباييجان پيوست و روزنامه­ی آذرباييجان كه در اين زمان فقط به آذري انتشار مي‌يافت، ارگان رسمي فرقه شد.[48]
 
سازمان نويد
اين سازمان در دوران فعاليت حزب و انتقال آن‌ها به خارج از كشور بعد از كودتاي 28 مرداد 1332 در ايران توسط هوشنگ تيزابي تشكيل گرديد كه به جذب جوانان و آموزش آنان مي‌پرداخت و از موفق‌ترين تشكيلات حزب توده در داخل كشور بود. در اصل سازمان پوششي در داخل كشور براي فعاليت حزب توده بود كه در دوره‌هاي بعدي حيات حزب نيز احيا و فعال گرديد.[49]
 
جمعيت پناهندگان سياسي ايران مقيم شوروي
اين تشكل در دهه­ی 1340 از سوي حزب توده ايران و فرقه­ی دموكرات آذرباييجان به منظور سازماندهي امور رفاهي پناهندگان سياسي ايران در شهرهاي مختلف شوروي در مسكو تشكيل شد.[50]
 





شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


حسين در عصر خلفا (ابوبکر ، عمر ، عثمان‌ ، 11ـ35 هجري) امام حسين علیه السلام پس از رحلت پيامبر صلی الله علیها و آله با حوادث تلخ و ناگواري چون ماجراي سقيفه بني ساعده و غصب خلافت اسلامي‌ ، غصب فدک و شهادت مادرش حضرت زهرا سلام الله علیها روبه رو گرديد . در عصر حکومت خلفا که حدود بيست و پنج سال به طول انجاميد ، همراه پدر بزرگوارش امام علي علیه السلام در ابعاد گوناگون و جبهه‌هاي مختلف از حريم‌حق و عدالت دفاع مي‌کرد و با استفاده از هر فرصتي به مبارزه با جناح باطل و افشاي‌ماهيت دشمن و مقابله با تبليغات انحرافي دشمنان مي‌پرداخت‌ . بنا به اظهار منابع‌ ، حسين‌ علیه السلام در دوره خلفا به سبب عنايات و عواطف مشهوري که از رسول خدا صلی الله علیها و آله نسبت به او ديده بودند ، بسيار مورد احترام بود . از جمله وقايعي که حسين علیه السلام در دوره خلافت ابوبکربن ابي قحافه (13-11 ه . ق‌) در آن مشارکت داشت‌ ، اين بود که آن حضرت که در آن هنگام دوران کودکي را مي‌گذراند ، همراه برادرش حسن علیه السلام در معيت مادرشان حضرت زهرا سلام الله علیها براي مطالبه فدک‌ ، نزد ابوبکر رفتند و به عنوان شاهد ، گواهي دادند که فدک از آن فاطمه سلام الله علیها است‌ . به گونه‌اي که خليفه پذيرفت ولي با مداخله عمر گواهي آنان مورد قبول واقع نشد . يکي ديگر از موارد فعاليت حسين (ع) ، همراهي با اقدامات پدر براي گرفتن حق خود (خلافت و رهبري امت‌) بود . در دوران خلافت عمر بن خطاب (23-13 ه . ق‌) نيز روايت‌هاي بسياري در مورد اعتراض حسين علیه السلام به خليفه در مورد غصب مقام خلافت آمده است‌ . در مورد شرکت امام حسين علیه السلام در فتوحات دوران خلفا اتفاق نظر وجود دارد ، برخي منابع معتقدند که آن حضرت و برادرش امام حسن علیه السلام در فتح طبرستان و شمال آفريقا مشارکت فعال داشته‌اند . نکته ديگري که در دوران خلافت عمر در مورد امام‌حسين علیه السلام مطرح است‌ ، ازدواج آن حضرت با شهربانو ، يکي از دختران يزدگرد سوم‌ ، آخرين پادشاه ساساني است‌ ، که در اين مورد هم نظرات مختلف و گاه متضادي ابرازشده است‌ . امام حسين علیه السلام که در دوران خلافت عثمان بن عفان (35-23 ه . ق‌) دوران جواني را مي‌گذراند ، در همراهي با پدر و برادرش‌ ، هيچ گاه خلافت و روش عثمان رانپذيرفت‌ ، بنا به اظهار منابع‌ ، وقتي خليفه سوم‌ ، ابوذر غفاري ـ يکي از صحابه پيامبر صلی الله علیها و آله ـ را به سبب اعتراض به روش وي از مدينه به ربذه تبعيد کرد ، با وجود دستور خليفه مبني برعدم بدرقه ابوذر ، علي علیه السلام همراه جمعي از ياران‌ ، از جمله حسن و حسين به بدرقه ابوذر شتافتند و در همان هنگام امام حسين علیه السلام طي سخناني‌ ، آشکارا مخالفت خود را با روش عثمان اعلام کرد . در ماه‌هاي پاياني خلافت عثمان و زماني که شورشيان‌ ، خانه خليفه را محاصره کردند و مانع رسيدن آب به خانه خليفه شدند ، کساني که قدرت داشتند تا راهي از ميان شورشيان باز کرده و به خانه عثمان آب برسانند ، امام حسن و حسين علیه السلام بودند .

منبع:www.imamhossein.net/

مریم امینی




پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


پيامبر (ص) با يهودي‌ها قرارداد هم زيستي امضا كرده بودند و آنها متعهد شده بودند كه مطابق اين قرارداد، رفتار كنند تا آرامش در مدينه حاكم باشد، اما هر سه طايفه يهودي اقداماتي را انجام دادند كه پيامبر (ص) مجبور به برخورد با آنها شد، يعني توطئه‌ها و فتنه‌هايي را پديد آوردند.
نخستين مخالفان قرارداد هم زيستي، يهوديان «بني‌قينقاع» هستند، زيرا آنها موجب به وجود آمدن فتنه‌اي در مدينه شده بودند كه حضرت محمد (ص) با آنها برخورد كرد. آن فتنه به اين صورت بود كه روزي يك زن مسلمان براي سفارش زيوري نزد زرگر يهودي رفته بود كه او و ساير يهودياني كه آنجا بودند به حجاب او جسارت و توهين مي‌كنند و مسلماني كه به حمايت او وارد شده بود را به قتل مي‌رسانند. وقتي خبر اين اتفاق به پيامبر اكرم (ص) رسيد، ايشان فرمودند: «آنها با اين فتنه‌ قرارداد همزيستي را زير پا گذاشتند و بايد از مدينه اخراج شوند»؛ البته پيامبر (ص) به آنها مهلت داد، ولي در مهلت مقرر از مدينه خارج نشدند كه حضرت (ص) آنها را محاصره كردند؛ در پايان يهوديان به دليل اينكه توان مقابله نداشتند به پيشنهاد پيامبر (ص) تمام اموال خود را در مدينه گذاشتند و آنجا را ترك كردند. 
قبيله «بني‌نظير» از امضاءكنندگان ديگر آن پيمان بودند و زماني كه پيامبر (ص) با تعداد محدودي از اصحاب خود براي مشورت براي حل مشكلي به آنجا رفته بودند، آنها تصميم به قتل پيامبر (ص) گرفتند و چون اين قضيه فاش شده بود، پيامبر (ص) همين را به عنوان زير پا قرار دادن پيمان تلقي كردند و آنها را از مدينه اخراج كردند.
دسته سوم، يهوديان «بني‌قريظه» هستند كه با سپاه احزاب به منظور مبارزه با پيامبر (ص) متحد شدند. البته آنان نتوانستند به اهداف خود برسند و زماني كه خيانت آنها براي پيامبر (ص) مسجل شد، آنان را از مدينه اخراج كردند

منبع:http://noorportal.net/news/ShowNews.aspx?ID=19815

مریم امینی

 




پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  



 

نرگس مقدم

دوره خلافت کوتاه امام علی (ع) پر از فتنه و آشوب است و در یک جریان بحرانى عظیم در کشور اسلامى بود که امیرالمؤمنین زمام امور را به دست گرفت تخمهاى فتنه و آشوب از سالها پیش کاشته شده بود روزگار آبستن حوادث ناگوارى بود که نوبت خلافت به على علیه السلام رسید .


امیرالمؤمنین با کرامت و توجه به سختیها زمامدارى را قبول کرد . خلافت على (ع ) در اواخر سال سى و پنج هجرى قمرى شروع شد و تقریبا چهار سال و 5 ماه ادامه یافت .على (ع ) در خلافت رویه پیغمبر اکرم (ص ) را معمول میداشت و غالب تغییراتى را که در زمان خلافت پیشینیان پیدا شده بود به حالت اولى برگردانید و عمال نالایق راکه زمام امور را در دست داشتند از کار برکنار کرد و در حقیقت یک نهضت انقلابى بود و گرفتاریهاى بسیارى در بر داشت .

على علیه السلام نخستین روز خلافت در سخنرانى که به مردم نمود چنین گفت آگاه باشید گرفتارى که شما مردم هنگام بعثت پیغمبر خدا داشتید امروز دوباره بسوى شما برگشته و دامن گیرتان شده است .باید درست زیر و روى شوید و صاحبان فضیلت که عقب افتاده اند پیش افتند و آنان که به ناروا پیشى میگرفتند عقب افتند ( حق است و باطل هر کدام اهلى دارد باید از حق پیروى کرد ) اگر باطل بسیار است چیز تازه اى نیست و اگر حق کم است گاهى کم نیز پیش میافتند و امید پیشرفت نیز هست .

البته کم اتفاق میافتد که چیزى که پشت به انسان کند دوباره برگشته و روى نماید على علیه السلام بحکومت انقلابى خود ادامه داد و چنانکه لازم طبیعت هر نهضت انقلابى است عناصر مخالف که منافعشان بخطر میافتد از هر گوشه و کنار سربه مخالفت برافراشتند و بنام خونخواهى خلیفه سوم جنگهاى داخلى خونینى بر پا کردند که تقریبا در تمام مدت خلافت على (ع ) ادامه داشت - بنظر شیعه مسببین این جنگهاى داخلى جز منافع شخصى منظورى نداشتند و خون خواهى خلیفه سوم دستاویزعوام فریبانه اى بیش نبود و حتى سوء تفاهم نیز در کار نبود .


عدالت اجتماعی

سبب جنگ اول که جنگ جمل نامیده میشود غائله اختلاف طبقاتى بود که از زمان خلیفه دوم در تقسیم مختلف بیت المال پیدا شده بود .بعد از پیغمبر سالها بود که جامعه اسلامى عادت کرده بود به امتیاز دادن به افراد متنفذ و على ( ع ) در این زمینه یک صلابت عجیبى نشان مى داد مى گفت : من کسى نیستم که از عدالت یک سر مو منحرف شوم . حتى اصحابش مىآمدند مى گفتند : آقا ! یک مقدار انعطاف داشته باشید مى گفت : « ا تأمرونى ان اطلب النصر بالجور والله ما أطور به ما سمر سمیر ».

از من تقاضا مى کنید که پیروزى وموفقیت در سیاست را به قیمت ستمگرى و پایمال کردن حق مردم ضعیف به دست آورم ؟ ! به خدا قسم تا شبى و روزى در دنیا هست تا ستاره اى در آسمان در حرکت است چنین چیزى عملى نیست . حتی حضرت در ابتدای خلافت خود می فرماید:من سرپرستی و حکومت بر شما مردم را قبول می کنم به شرطی که « تا جائی که در توان دارم عدل را برقرار سازم و حکومت زمانی برای من ارزش دارد که در سایه ی عدالت و مساوات باشد ..اگر بواسطه ی این حق که خدا در اختیار من قرار داده نتوانم ظلم ظالم را سرکوب و حق مظلوم را باز پس گیرم ؛ این حکومت ارزش ندارد .

و در جای دیگر می فرماید: بدانید که من شما را براه حق خواهم راند و روش پیغمبر اکرم (ص) را که سالها متروک مانده است تعقیب خواهم نمود،من دستورات کتاب خدا را درباره شما اجراء خواهم کرد و کوچکترین انحرافى از فرمان خدا و سنت پیغمبر نخواهم نمود،من همیشه آسایش شما را بر خود مقدم شمرده و هر عملى را که درباره شما نمایم بصلاح شما خواهد بود ولى این صلاح و خیر خواهى یک مصلحت کلى است و من عموم مردم را در نظر خواهم گرفت نه یک عده مخصوص را،ممکن است.

در ابتداء امر اجراى این روش بر شما مشکل باشد ولى متحمل و بردبار باشید و بر سختى آن صبر نمائید،خودتان بهتر میدانید که من نه طمع خلافت دارم و نه حاضر بقبول این تکلیف بودم بلکه باصرار شما سرپرستى قوم را بعهده گرفتم و چون چشم ملت بمن دوخته است باید بحق و عدالت در میان آنها رفتار کنم. حال تا جائى که من خبر دارم بعضى‏ها داراى اموال بسیار و کنیزکان ماهرو و املاک حاصلخیز هستند چنانچه این اشخاص بر خلاف حق و موازین شرع این ثروت و دارائى را اندوخته باشند من آنها را مجبور خواهم نمود که اموالشان را به بیت المال مسلمین مسترد نمایند و شما باید بدانید که جز تقوى هیچگونه امتیازى میان افراد مسلمین وجود ندارد و پاداش آن هم در جهان دیگر داده خواهد شد بنابر این در تقسیم بیت المال همه مسلمین در نظر من بى تفاوت و یکسان هستند و بناى حکومت من بر پایه عدالت و مساوات است ستمدیدگان بینوا در نظر من عزیزند و نیرومندان ستمگر ضعیف و زبون.

على علیه السلام پس از 25 سال فترت و هرج و مرج فرمود: عرب و عجم،مالک و مملوک،سیاه و سفید در برابر قانون اسلام یکسانند و بیت المال باید بالسویه تقسیم شود و باز فرمود: «و الله لو وجدته قد تزوج به النساء و ملک به الاماء لرددته فان فى العدل سعة و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق».بخدا سوگند (زمین‏ها و اموالى را که عثمان باین و آن بخشیده) اگر بیابم بمالک آن برگردانم اگر چه با آن مالها زنهائى شوهر داده شده و یا کنیزانى خریده شده باشد زیرا وسعت و گشایش در اجراى عدالت است و کسى که بر او عدالت تنگ گردد.

در اینصورت جور و ستم بر او تنگتر شود به همین جهت دستور فرمود اموال شخصى عثمان را براى فرزندان او باقى گذارند و بقیه را که از بیت المال برداشته بود میان مسلمین تقسیم نمایند و از این تقسیم به هر نفر سه دینار رسید و هیچکس را بر کسى مزیت نداد و غلام آزاد شده را با اشراف عرب با یک چشم نگاه کرد .این روش زبیر و طلحه را سخت برآشفت و بناى تمرد گذاشتند و بنام زیارت کعبه از مدینه به مکه رفتند و ام المؤمنین عائشه را که در مکه بود و با على (ع ) میانه خوبى نداشت با خود همراه ساخته به نام خونخواهى خلیفه سوم نهضت و جنگ خونین جمل را بر پا کردند .

جنگ صفین

سبب جنگ دوم که جنگ صفین نامیده میشود و یکسال و نیم طول کشید طمعى بود که معاویه در خلافت داشت و بعنوان خوانخواهى خلیفه سوم این جنگ را بر پا کرد و بیشتر از صد هزار خون ناحق ریخت و البته معاویه در این جنگ حمله میکرد نه دفاع زیرا خونخواهى هرگز بشکل دفاع صورت نمیگیرد .عنوان این جنگ خوانخواهى خلیفه سوم بود با اینکه خود خلیفه سوم در آخرین روزهاى زندگى خود براى دفع آشوب از معاویه استمداد نمود وى با لشگرى از شام بسوى مدینه حرکت نموده آنقدر عمدا در راه توقف کرد تا خلیفه را کشتند آنگاه بشام برگشته بخوانخواهى خلیفه قیام کرد .

و همچنین پس از آنکه على (ع ) شهید شد و معاویه خلافت را قبضه کرد دیگر خون خلیفه سوم را فراموش کرده قتله خلیفه را تعقیب نکرد .پس از جنگ صفین جنگ نهروان در گرفت در این جنگ جمعى از مردم که در میانشان صحابى نیز یافت میشد در اثر تحریکات معاویه در جنگ صفین به على (ع ) شوریدند و در بلاد اسلامى بآشوبگرى پرداخته هر جا از طرفداران على علیه السلام مییافتند میکشتند حتى شکم زنان آبستن را پاره کرده جنینها را بیرون آورده سر میبریدند .على علیه السلام این غائله را نیز خوابانید ولى پس از چندى درمسجد کوفه در سرنماز به دست برخى از این خوارج شهید شد .
سیره علی در ابتدای خلافت

على (ع ) در خلافت چهار سال و نه ماهه خود اگر چه نتوانست اوضاع درهم ریخته اسلامى را کاملا بحال اولى که داشت برگرداند ولى از سه جهت عمده موفقیت حاصل کرد:

1- بواسطه سیرت عادله خود قیافه جذاب سیرت پیغمبر اکرم (ص ) را به مردم خاصه به نسل جدید نشان داد وى در برابر شوکت کسرائى و قیصرى معاویه مانند یکى از بینواترین مردم زندگى میکرد وى هرگز دوستان و خویشاوندان و خاندان خود را بر دیگران مقدم نداشت و توانگرى را به گدائى و نیرومندى را به ناتوانى ترجیح نداد .

2 - با آنهمه گرفتاریهاى طاقت فرسا و سرگرم کننده ذخایر گرانبهائى از معارف الهیه و علوم حقه اسلامى را میان مردم به یادگار گذاشت .مخالفین على (ع ) میگویند : وى مرد شجاعت بود نه مرد سیاست زیرا او میتوانست در آغاز خلافت خود با عناصر مخالف موقتا از در آشتى و صفا درآمده آنان را با مداهنه راضى و خوشنود نگهدارد و به دین وسیله خلافت خود را تحکیم کند سپس به قلع و قمع شان بپردازد .

ولى اینان این نکته را نادیده گرفته اند که خلافت على یک نهضت انقلابى بود و نهضتهاى انقلابى باید از مداهنه و صورت سازى دور باشد .گذشته از اینکه مخالفین على در راه پیروزى و رسیدن به هدف خود از هیچ جرم و جنایت و نقض قوانین صریح اسلام ( بدون استثناء ) فرو گذارى نمیکردند و هر لکه را بنام اینکه صحابى هستند و مجتهدند میشستند ولى على به قوانین اسلام پاى بند بود .علی (ع) صراحت و صداقت در سیاست داشت که این را عده اى از دوستانش نمى پسندیدند مى گفتند :

سیاست اینهمه صداقت و صراحت بر نمى دارد یک مقدار خدعه و دغلبازى هم باید در آن قاطى کرد چاشنى سیاست دغلبازى است و حتى بعضى مى گفتند على سیاست ندارد معاویه را ببین چقدرسیاستمدار است ! مى گفت : « و الله ما معاویة بادهى منى و لکنه یغدر و یفجر و لولا کراهیة الغدر لکنت من ادهى الناس و لکن کل غدرة فجرة و کل فجرة کفرة و لکل غادر لواء یعرف به یوم القیامة ».

فرمود : به خدا قسم اشتباه مى کنید معاویه از من زیرکتر نیست و دغلباز است فاسق است من نمى خواهم دغلبازى بکنم من نمى خواهم از جاده حقیقت منحرف شوم فسق و فجور مرتکب بشوم اگر نبود که خداى تبارک و تعالى دغلبازى را دشمن مى دارد آنوقت مى دیدید که زرنگترین مردم دنیا على است دغلبازى فسق است فجور است و اینگونه فجورها کفر است و من مى دانم که هر فریبکارى در قیامت محشور مى شود در حالى که یک پرچمى دارد.

از على علیه السلام در فنون متفرقه عقلى و دینى و اجتماعى نزدیک به یازده هزارکلمات قصار ضبط شده و معارف اسلام را در سخنرانیهاى خود با بلیغترین لهجه و روانترین بیان ایراد نموده وى دستور زبان عربى را وضع کرد و اساس ادبیات عربى را بنیاد نهاد وى اول کسى است در اسلام که در فلسفه الهى غورکرده بسبک استدلال آزاد و برهان منطقى سخن گفت و مسائلى را که تا آنروز درمیان فلاسفه جهان مورد توجه قرار نگرفته بود طرح کرده و در این باب بحدى عنایت بخرج میداد که در بحبوحه جنگها به بحث علمى میپرداخت .

3 - گروه انبوهى از رجال دینى و دانشمندان اسلامى را تربیت کرد که در میان ایشان جمعى از زهاد و اهل معرفت مانند اویس قرنى و کمیل بن زیاد و میثم تمار و رشید هجرى وجود دارند که در میان عرفاء اسلامى مصادر عرفان شناخته شده اند وعده اى مصادر اولیه علم فقه و کلام و تفسیر و قرائت و غیر آنها میباشند .به طور خلاصه اقدامات حضرت را پس از رسیدن به خلافت اینگونه می توان خلاصه نمود:

الف - شکست نظام طبقاتى و ایجاد عدالت اجتماعى

ب ـ نشر معارف اسلام: آن حضرت در حدود 4 (5) سال خلافت خود براى نشر اسلام از سه راه اقدام نمود: 1ـ تبلیغ مردم بوسیله بیانات خود 2ـ تربیت شاگردان شایسته 3ـ آزادى دادن به صحابه در نقل حدیث پیامبر (ص)

ج ـ نفى حجیت سیره خلفا و پایه گذارى مکتب تشیع



 
حکمت ها و اندرزها (ص 126 - 137)،سیری در سیره ائمه اطهار (ص 22 - 49) ،نهج البلاغه از خطبه .16و .15و.126،ناسخ التواریخ حالات امیر المؤمنین کتاب جمل ص .29 ،نقش




پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


 

سحر تقی سیاه کاشی

بنی امیه (خلافت امویان)



ادامه مطلب

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


لیلا رضائی

زنان تاثیر گذار در صدر اسلام



ادامه مطلب

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


سحر تقی سیاه کاشی

سیمای امیرالمومنین (ع)از منظر نهج البلاغه



ادامه مطلب

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


منزلت انسان در مهدویت و مکتب اومانیسم

مقدمه 

در نيمه قرن پنجم پيش از ميلاد، پروتاگوراس سوفسطايي (481 ـ 411 قبل از ميلاد) اصل مهم خود را درباره انسان در فلسفه غرب بنا نهاد كه «انسان معيار همه اشياست». مدت زماني بعد، سقراط (470 ـ 399 قبل از ميلاد) اصلي را كه به قول خودش در «معبد دلفي» به او القا کردند، مقدمه تعليمات خود قرار داد: «خودت را بشناس!» در عرصه شناخت تجربي انسان، در نمونه‌هاي متعددی از تمدن يونان قديم مانند نوشته‌های طبي بقراط و آثار زيست‌شناختي و سياسي ارسطو یا مورخان يوناني هم‌چون هرودوت و توسيديدس مي‌توان به نكاتي در اين باب دست يافت. از زمان ظهور دين اسلام نیز مي‌توان توجه و نگرش خاص این دین را به انسان در آيات و روايات مشاهده کرد.

در مقاله حاضر به این بحث خواهیم پرداخت که آيا در اين سير طولاني، انسان به درستي، موضوعي براي شناخت قرار گرفته يا اين‌كه بيشتر، دست‌آويزي براي رسيدن به اهدافي غير‌انساني شده است. بحث درباره انسان و جايگاه او را از دو ديدگاه می‌توان بررسي کرد. نگرش اول در چارچوب انديشه بشري و ديدگاه دوم با توجه به تعاليم ديني است.

جايگاه انسان‌شناسي در نظام‌هاي فكري بشري 

به طور كلي، معنا يافتن زندگي انساني به نوع نگرش ما به انسان و در نظر گرفتن ابتدا و انتهاي زندگي بستگی دارد. به اين ترتيب كه اگر انسان را داراي هدف و مقصدي روشن يا موجودي بدانیم كه با اختيار و اراده خويش، سرنوشتش را رقم مي‌زند، زندگي او را با معنا و هدف خواهيم يافت. در غير اين صورت، چيزي جز پوچي و سرگرداني از او نخواهد ماند. حتي بسياري از تفكرات انساني در علوم انساني نيز بدون در نظر گرفتن اين نگرش و عدم يافتن مشتركاتي فرا‌حيواني در نوع انسان در حدي پايين‌تر از علوم حيواني سقوط خواهد كرد و واژه علوم انساني نيز بي‌معنا خواهد شد. هم‌چنين در علوم و تحقيقات تجربي، بخشي از عمل‌كرد اين علوم به توجه به ساحت انساني و روحي بشر بازگشت دارد كه شیوه برخورد با او را از شكل ماشيني و بدون احساس خارج مي‌سازد. در نظر گرفتن موجودي با عاطفه و عقل، بسياري از علوم و تحقيقات مادي را نيز به جهتي صحيح سوق خواهد داد. در غير اين صورت، چنين موجودي با يك ابزار ماشيني هیچ تفاوتی ندارد.

جايگاه انسان‌شناسي در نظام معرفت ديني 

در حيطه معارف ديني، شناخت انسان با مباني و اصول ديني رابطه محكم دارد. شناخت انسان از جنبه حضوري و شهودي، او را به نوعي شناخت حضوري از خداوند خواهد رساند و آگاهي حصولي نیز با تدّبر و تعمق در وجود آدمي به شناخت حصولي از خداوند مي‌انجامد. به همين صورت، ميان شناخت انسان و شناخت مسئله نبوت و امامت و معاد می‌توان ارتباط حقيقي برقرار کرد. اگر روشن شود كه انسان مي‌تواند با خداي خود ارتباط تنگاتنگ برقرار کند و وحي الهي را بي‌واسطه يا با‌واسطه به دست آورد، مفهوم نبوت را نيز می‌توان درك کرد. چنان‌چه به وسعت كامل زندگاني او آگاهي يابيم و بپذیریم كه روح انسان پس از اين دنياي مادي هم‌چنان بقا خواهد داشت، به معاد و اثبات آن دست خواهيم يافت.
با وجود ضرورت پرداختن به جايگاه انسان، باید دانست انسان به عنوان موضوع شناخت، در عصر حاضر هم‌چنان موجود معمایی بوده و مورد اختلاف‌ نظر اندیشه‌ورزان است‌. گروهی‌، «من انساني» را به‌ منزله‌ «خاستگاه‌ شناخت»‌ تلقی‌كرده‌اند ـ همان‌‌گونه‌ كه‌ در معرفت‌شناسی‌ اومانيستی‌ ذكر شده است ـ به اين معني كه او را اصل وجود و هستي بر‌شمرده‌اند. گروهی‌ ديگر، «من‌» را «جايگاه‌ شناخت»‌ و معرفت‌ تلقی‌ می‌کنند كه‌ اين‌‌گونه شناخت‌ در معرفت‌شناسی‌ دينی ‌مطرح‌ است. در اين‌ نگرش، ‌محوريت‌ خداوند منافی‌ محوريت‌ انسان‌ نیست، بلكه‌ انسان‌ دينی‌ با گردش‌ عابدانه‌ به‌ گرد كمال‌ مطلق‌ الهی‌، خود، مركز گردش‌ دايره‌ امكان‌ خواهد بود. در نظر گرفتن چنين برداشتي از انسان به ظهور انسان كاملي خواهد انجامید كه نقطه اتصال آدميان و خداوند است.

جنبش اومانيسم 

اومانيسم در معناي ابتدايي آن ‌كه مفهومي تاريخي است، اساس و زيربناي رنسانس به شمار مي‌آيد. اصطلاح اومانيسم در اين معنا از «اومانيتاس» مشتق شده است. «اومانيتاس» در زمان يونان باستان به معناي مطالبي بود كه يونانيان آن را «پايديا» مي‌ناميدند. در يونان باستان، تعليم و تربيت از طريق هنرهاي دستي انجام مي‌گرفت كه خاص و شايسته انسان به شمار مي‌رفت. پس از قرون وسطا كه حيات روحي انسان از دست رفته تلقي شد، جنبش فلسفي و ادبي اومانيسم در نيمه دوم قرن چهاردهم در ايتاليا پديد آمد و به كشوري ديگر در اروپا کشیده شد. اومانيست‌ها درصدد بازگشت روح آزادي يا خود‌مختاري به آدمي از طريق ادبيات كلاسيك برآمدند. اين كار، نه بازگشت به قرون وسطا، بلكه احياي آن انديشه و استعداد بود.

در سالهاي اخير، اصطلاح اومانيسم بیشتر به معناي نظامی ارزشي به كار مي‌رود كه بر شخصيت انسان و افراد انساني تأكيد مي‌ورزد و سلب و ايجاب ايمان به خداوند در آن در نظر گرفته نمي‌شود. با این حال، آموزه‌هاي مبتني بر بي‌خدايي، آشکارا در آن به چشم مي‌خورد. جالب اين‌كه اندیشه‌ورزان اين مكتب براي ترويج ارزش‌هاي انسان‌محورانه خود نيز از اشكال مختلف مذهبي بهره مي‌برند، چنان‌كه آگوست كنت (Auguste conte)، پوزيتويست فرانسوي، به منظور اصلاح اجتماعي، مذهبي بشري و مبتني بر بي‌خدايي بنيان نهاد. كارل بارت (Carl Barth)، متكلم پروتستان مسيحي در قرن بيستم نيز معتقد است اومانيسم بدون انجيل وجود ندارد. همچنين متكلمين كاتوليك معتقدند كاتولیسم، مذهبي انسان‌گراست؛ چراكه بر بي‌مانند بودن انسان به عنوان يك مخلوق در برابر خدا تأكيد دارد.

الف) جايگاه محوري انسان در مكتب اومانيسم 

جنبش اومانيسم در مورد انسان به نوعي تحت تأثير تفكر يونان باستان بود. بايد ديد در يونان باستان ـ كه در واقع، یونانیان را مي‌توان نخستين اومانيست‌ها يا پايه‌گذاران اين تفكر به شمار آورد ـ چه تفكري از انسان حاكم بوده است.

آن هنگام كه پروتاگوراس جمله معروف خود را بيان کرد كه «انسان معيار همه چيز است»، تفكر وي تفكري انسان‌گرايانه در حيطه معرفت‌شناسانه بود. با این حال، وي به درستي روشن نکرد كه مراد او از انسان، ماهيت و مفهوم انسان است يا وجود او؟

به نظر مي‌رسد مقصود اصلي وي، همان وجود آدمي است، نه ماهيت؛ زيرا مفهوم به تنهايي نمي‌تواند ملاك و معيار تشخيص باشد. برخي نيز نه تنها تفكر شخص پروتاگوراس، بلكه كل نظام فكري حاكم بر يونان باستان را نظامي مبتني بر عقل نظري مي‌دانند، نه وجود و هستي. چنین برداشتی شايد به اين دليل باشد كه در آن زمان، اصل نزاع اصالت وجود و ماهيت در بين نبود و تفاوت بين آنها قابل درك نبود و هستي و وجود در تفكر آن ديار، مساوي با ساحت و شأن نظري عقل به شمار مي‌رفت.

به هر حال، با در نظر گرفتن چنين نگرشي، در تفكر يونان باستان، جنبه عقلي و نظري آدمي در مقابل جنبه مادي او شايسته و درخور توجه و احترام بود. پس تنها طبقات پست عوام يا بردگان باید به كارهاي جسماني و مادي می‌پرداختند؛ چون بیش از آن شایستگی نداشتند. در تفكر این متفكران، برده‌داري، پديده‌اي كاملاً معقول و عادي بود؛ زيرا عقل نظري در برابر وجود و هستي اصالت تام و تمام داشته كه طبقات پست از آن بي‌بهره بودند.

با ظهور دكارت و اصل كوجيتوي او، وجود و تفكر آگاهانه هم‌شأن گرديد. دكارت‌، آدمی‌ را اساس‌ هستی‌ و وجود می‌دانست. اين‌ تفكر او برخلاف‌ تفكر وابسته‌ به‌ مبدأ و خدا بود؛ چرا‌كه‌ در تفكر وابسته‌ به‌ مبدأ، «هستی»، اصل‌ در موجوديت‌ انسان‌ است‌ و در باب‌ معرفت‌شناسی‌، انسان‌، «جايگاه‌ شناخت‌» است. در تفكر بشرانگارانه‌ يا به‌ بيانی‌ ديگر، «خود بنيادانگارانه‌»، «انسان»، اصل‌ در هستی‌ است و از نظر معرفت‌شناسی‌، «خاستگاه‌ شناخت‌» تلقی‌ می‌شود. بنابراين‌، اصل‌ دكارتی‌، نقطه‌ آغازی‌ برای ‌محوريت‌ انسان‌ در غرب بود.

ب) «اصالت» يا «انانيت» انسان در مكتب اومانيسم 

از آن‌چه بيان شد، روشن مي‌شود كه اساس اومانيسم، توجه به سرشت انساني و حدود و علايق طبيعت آدمي است كه آن را معيار و ميزان همه‌چيز قرار داده است. انسان اومانيستي به منزله وجودي قائم به ذات است كه خود، فاعل و غايت خويش است. چنين به نظر مي‌رسد كه منزلت انسان اومانيستي جديد را می‌توان مشابه معناي انانيت عرفان اسلامي دانست؛ چرا كه بنا به رأي عرفان، اساس انانيت، همان غفلت از حق و وجود خويش را وجود پنداشتن است. اومانيسم دوره جديد نيز همان غفلت از شأن عبداللهي انسان است. غفلت از شأن عبوديت خويش و فراموشي افتقار و احتياج به حق موجب فراموشي ذات خويش هم مي‌شود: (نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ) این در حالی است که اساس انديشه مهدويت ـ چنان‌كه خواهيم گفت ـ هم‌چون تعاليم و دعوت انبيا وصول به وجود حقيقي و فرا رفتن از وجود غير‌حقاني خويشتن است.

نمونه ديگري از منزلت انسان اومانيستي كه بر اساس تعاليم اسلام، از مظاهر انانيت به شمار مي‌رود، ماندن در تعيّنات و رسیدن به خود‌بنيادي است؛ مناظر متعيّن و محدودي كه با غفلت از متعين و محدود بودنشان همواره انسان را به انديشه و عمل و درافكندن طرح تازه و ساختن عالم بر اساس آن انديشه‌ها كشانده است. شايد پيشرفت سريع علم اجتماعي در سده نوزدهم نيز از جمله دلايلي باشد كه باعث شد متخصصان در اين علوم در جهان‌بيني خود محدود و تخصصي‌تر گشتند. در نهايت، زندان تخصص‌هاي بشري مانع از اين شد كه انسان را در كليت او يا به صورت جامع او ببينند. دين‌شناس غربي همه‌جا تنها سلوك عبادي انسان را در نظر داشت. متخصص در اقتصاد هم حيات فردي يا اجتماعي را به اشتغالات مربوط به نفع شخصي و مادي محدود مي‌ساخت. فرويد، انسان را تنها بر پايه عقده‌ها، عيب‌جويي و طرد اميال تحليل كرد و ماركس، توليد اقتصادي را تنها كليد و وسيله عام براي فهم انسان دانست. به اين ترتيب، اومانيسم نه تنها منزلتی قابل قبول و در شأن انسان ارائه نداد، بلكه نوعي هرج و مرج در معرفت انسان به خود نيز پديد آورد.

ج) انسان كامل در مكتب اومانيسم 

در كنار ارائه هر مكتب فكري، ارائه ايده‌آل‌هاي آن نظريه نيز در قالب مصداق عيني و قابل تحقق وجود داشته است. در مكتب اومانيسم، نیچه از جمله نظريه‌پردازاني است كه کوشیده انسانِ كاملِ متصور خود را توصیف کند. براي نيچه، بهترين نوع انسان، اَبَر انساني بود كه مديون هيچ‌كس نيست. او مفهوم «فرد مقتدر، كسي را كه تنها به خويشتن شبيه است، كسي كه از اخلاق مربوط به سنت آزاد شده و متكي به خويش و فرا‌اخلاق است»، تحسين مي‌كند. نيچه، مفاهيم اخلاقي و خود‌مختاري را مانعة‌الجمع مي‌داند. شايد اين‌گونه سخن گفتن ناشي از اين باشد كه هيچ‌كس به اندازه نيچه، مجدّانه تبعات انكار اعتقاد به خدا را تفصيل نداده است. وي معتقد بود اين عالم كه مسلّم و بديهي فرض شده، صرفاً نتيجه يك تفسير از ميان تفاسير است و تفسير، خود، نوعي ابداع ذهن مفسر است. مفهوم قدرت‌خواهي براي نيچه مفهومی بنيادي است و بي‌دليل نيست كه هيتلر در تبليغ مقام و منزلت نيچه سعي فراواني می‌کرد و چه بسا خود را مصداق «ابر انسان» نيچه مي‌دانست. شايد دستورالعمل‌هاي ضد‌اخلاقي نيچه، پشت‌گرمي قساوت‌هاي نازي‌ها در زمان خود بود. ابر انسان نيچه هیچ‌گونه كمال معنوي ندارد و صرفاً در قدرت و كمال مادي خلاصه مي‌شود. او حتي زحمت اوج گرفتن از زمين را به خود نمي‌دهد. ابر انسان نيچه هيچ‌گونه تقيّدي به معنويت و ايمان متعالي ندارد و با عالم غيب و معنا در تضاد است. نيچه با نفي الهيات وحياني و عقلاني و لاادري‌گري كانتي و عبور از لا‌ادري‌گري پوزيتويستي آگوست كنت، مرگ خدا را اظهار كرد و چون فوئر باخر و ماركس بر نفي وجود خدا پاي فشرد. انسان در نگاه تجربه‌گراياني چون هابز موجودي شد داراي طبيعتي كاملاً منفي هم‌چون گرگ كه فقط در جهت منافع خود حركت مي‌كند و از سوي رمانتيسيست‌هايي چون ژان ژاك روسو داراي طبيعتي ذاتاً نيك شد كه هر عمل بدي هم كه انجام دهد، ناشي از شرايط اجتماعي مخرّب است، نه ناشي از چيزي در ذات او. اگزيستانسياليستي چون سارتر نیز معتقد است كه انسان طبيعت ثابت ندارد. پس اگر تمام آدميان خوب باشند، سرشت انسان نيز خوب است و برعكس.

به اين ترتيب، هنگامی‌ كه‌ معيار و ميزان‌ همه‌‌چيز، انسان‌ خود‌محور باشد، نتيجه، ‌چيزی‌ جز گرايش‌ به‌ نيستی‌ در صحنه‌ روح‌ و ذهن‌ و عمل‌كرد نخواهد بود. در اين‌ صورت‌، نيستی‌ به‌ جای‌ هستی‌ و عدم‌ به‌ جای‌ وجود خواهد نشست‌. در خردگرايی‌ انسانی‌، سرانجام‌ كليات‌ به‌ جزئيات‌ تبديل‌ شد و در كشاكش‌ افراد انسانی‌، ملاك‌ خوبی‌ و بدی‌ نيز به‌ تعداد افراد انسانی‌ متعدد شد. بدین ترتیب، خير و شر، حق‌ و باطل‌، عدالت‌ و ظلم‌، معنای‌ خود را از دست‌ دادند و عملاً مفهوم عملي و قابل قبول از انسان كامل باقي نماند.

د) ره‌آورد مكتب اومانيسم 

شايد نخستين ره آورد نظريه‌هايي هم‌چون نظريه دكارت، تكبّر محضي بود كه تنها انسان خود‌آگاه غربي را زيبنده نام انسان بودن مي‌دانست. اين، آغاز تحقق و تكبر وجودي و تاريخي بشر در غرب بود. تا جايي كه سارتر، وجود هر نوع ساحت ناخودآگاه و هر عرصه غير‌زميني و غيبي را در انسان انكار کرد و وجود بشر را عين آگاهي دانست.

به نظر مي‌رسد در اين هنگام بود كه نوعي انسان‌شناسي فرهنگي با مشاهده گروه‌هاي انساني جديد شكل گرفت كه انسان اروپايي و غربي را برتر از نوع وحشي انسان جوامع ديگر می‌دانست. طبق اين عقيده، سرخ‌پوستان برهنه و آدم‌خواران، ديگر از نژاد انسان نبودند.

در نظر انسان غربي، تنها حقوق انسان‌هاي آن ديار اهميت اساسي داشت و تنها او شايستگي استفاده از مواهب جهان طبيعت را دارا بود. هنوز هم اين تكبر حتي در گستره‌اي وسيع‌تر به چشم مي‌خورد كه سردمداران جهان غرب با چنین انديشه‌اي می‌کوشند بر منابع انساني و طبيعي ممالك جهان سوم سلطه یابند و برده‌داري را در سطح وسيع‌تري به اسم آزادي به انسان‌ها تحميل کنند و خود را شايسته‌ترين نژاد براي در اختيار داشتن سرمايه‌ها و كليد‌هاي قدرت اقتصادي و انساني مي‌دانند.

علاوه بر این موارد، به ره‌آورد‌هاي ديگر اين مكتب نيز می‌توان اشاره کرد كه انانيّت هرچه بیشتر انسان غربي را موجب شده است. اين نكات عبارتند از:
1. علم زدگي 

فرانسيس بيكن انگليسي در آغاز رنسانس، شعار «علم برابر است با توانايي» را به بشر آموخت. پس از وي، آگوست كنت فرانسوي فرياد برآورد كه مذهب آيندگان، علم خواهد بود. پس از ايشان، فرويد و راسل و ديگران، علم را هدف نهايي و مورد پرستش انسان معرفی کردند كه ديگر او را از خداوند بی‌نیاز مي‌سازد. به اين ترتيب، انسان غربي بر آن شد كه همه چيز را با عينك علم آن‌هم علم تجربي توجيه و تفسير کند؛ روح را زير كارد جراحي بیابد و شعاع وحي را با تلسكوپ‌ها و دوربين‌هاي نجومي خود ببيند.

2. مسخ آزادي 

شكي نيست كه آزادي، كلمه مقدسي است و خون‌هاي بسياري در طول تاريخ در راه آن ريخته شده است. آزادی، از مهم‌ترين زمينه‌هاي تعالي و رشد فرد و جامعه به حساب مي‌آيد و كسي كه بخواهد آن را نفی کند و ارزش و اهميتش را ناديده بگيرد، قبل از نفي آزادي، به نفي خود پرداخته است. مفهوم آزادي در اومانيسم دو تغيير اساسي پيدا كرده است؛ يكي آن‌كه «هدف» تلقي شده و ديگر آن‌كه محتواي «خود‌بنيادانه» یافته است. اين تغيير در ماهيت، آن را در خدمت خواسته‌هاي نفساني قرار داده است، نه در جهت رشد و تعالي انسان.

3. خلأ ايدئولوژي معنوي 

بدون شك، انسان نيازمند نظام عقيدتي جامعي است تا مسائل اساسي او را پاسخ گويد و معماهاي وجودش را حل کند و هدف و مسير زندگي او را نشان دهد. هم‌چنین با مشخص کردن بايدها و نبايدهاي او به وی بگويد كه براي رسيدن به سعادت چه بكند و چه نكند. به یقین، تنها خداوندي كه انسان را آفريده و نيازهاي او را به خوبي مي‌داند، می‌تواند چنين برنامه جامعي را تنظیم کند. در مكتب اومانيسم، با فراموشي خداوند و محور قرار دادن انسان زميني كه از آينده خويش بی‌خبر است، برنامه فكري انسان را به‌گونه‌ای طراحي مي‌كند كه در نهايت هم نه تنها انسان را به هد في كه براي او در نظر گرفته شده است، نمي‌رساند، بلكه او را به غربت و پوچي خواهد رسانيد.

منزلت انسان در انديشه مهدويت 

زیر‌بنای تفكر انسان‌شناسي مهدويت كه انديشه ناب اسلامي است، از (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ) آغاز می‌شود. این اندیشه در وجود و هستي ریشه دارد، نه فقط عقل نظري كه خود مرتبه‌اي از مراتب هستي است. در اين فرهنگ، «قرائت» كه محصول يك تفكر نظري است، بر بنياد خلق و هستي بنا شده است، به اين معنا كه در تفكر الهي اسلام، عقل و نطق بايد تابع وجود و هستي باشد، نه وجود، تابع آنها. چنين انديشه‌اي نه تنها تفكري مربوط به قشر و طبقه‌ خاصی نيست، بلكه همه انسان‌ها را خطاب قرار می‌دهد، چنان‌كه انديشه مهدويت نيز انديشه‌اي جهاني است.

در انديشه مهدويت هم‌چون تعاليم تمامي انبيا، سعادت انساني، زاييده تطابق كامل جهان درون و بيرون در وجود آدمي است يا به عبارت ديگر، زاييده تطابق وجود فرد با جامعه و جهان است. نتيجه مستقيم اين تطابق، ظهور اعتدال در رفتار آدمي و پرهيز او از هرگونه افراط و تفريط است. در غير اين صورت، غلبه جهان درون بر وجود آدمي به درون‌گرايي و در صورت مبالغه، به انزوا و گوشه‌گيري مي‌انجامد. برعكس، غلبه توجه به جهان خارج بر وجود آدمي، انسان را ماجراجو، جسور و نسبت به حقوق ديگران، متجاوز و بي‌توجه مي‌سازد. انديشه مهدويت، شخصيت انسان را به اعتدال و تناسب رفتار فردي و اجتماعي، دنيوي و اخروي رهنمون مي‌سازد.

شيخ صدوق در کتاب کمال الدين، از امام سجاد(ع) نقل می‌کند که آن حضرت درباره منتظران و پيروان حضرت مهدی(عج) چنين فرموده است:

همانا مردم زمان غيبت آن حضرت که به امامت او معتقد و منتظر ظهور اویند، از مردم تمام زمان‌ها برترند؛ زيرا خداوند متعال، عقل و انديشه‌ای به آنان داده است که غيبت در نظر آنها هم‌چون مشاهده و ظهور می‌باشد و آنان را در چنين شرايطی هم‌چون مجاهدان پيکارگر در حضور رسول خدا (ص) قرار داده است. آنان مخلصانی راستينند و همان‌ها هستند که در پنهانی و آشکار، مردم را به دين خدا دعوت می‌کنند.

ابي‌اسحاق نیز می‌گويد: موثقين از اصحاب اميرالمؤمنين علی(ع) برايم نقل كردند كه شنيدند آن حضرت در يكي از خطبه‌های خود مي‌فرمود:

الّلهّم و إنّي لأعلم... أنّك لا تخلي أرضك من حجّة لك علي خلقك ظاهر ليس بالمطاع أو خائف مغمور، كيلا تبطل حججك و لا يضلّ أولياؤك بعد إذ هديتهم بل أين هم؟ و كم اُولئك الأقلّون عدداً و الأعظمون عند الله جلّ ذكره قدراً المتّبعون لقادة الدين، الأئمة الهادين، الذين يتأدّبون بآدابهم و ينهجون نهجهم فعند ذلك يهجم بهم العلم علي حقيقة الإيمان فتستجيب أرواحهم لقادة العلم... ها! طوبي لهم علي صبرهم علي دينهم في حال هدنتهم و يا شوقاه إلي رؤيتهم؛

بار خدايا، مي‌دانم كه تو زمين را از حجت بر خلق خود خالی نمي‌سازي كه آن حجت يا ظاهر است و فرمانش نبرند يا بيم‌ناك و نهان از خلق است تا حجت تو باطل نگردد و اوليایت پس از آن‌كه راه را به آنها نمودي، گم‌راه نشوند. اكنون بايد گفت آنان كيانند و چه تعدادند؟ آنان داراي كم‌ترين شماره و بزرگ‌ترين مقام نزد خداي متعال هستند. آنان پيروان پيشوايان و ائمه دين هستند و به آداب آنها پرورش می‌يابند و به راه آنها مي‌روند. دانش، آنها را به حقيقت ايمان می‌كشاند و جانشان را پذيراي پيشواي دانش مي‌سازد...، خوشا به حالشان كه در حال آرامش بر دين‌داري خود صبر كنند. چه اشتياقي به ديدارشان دارم.

انسان كامل در انديشه جهان‌شمول مهدويت 

در انديشه مهدويت، اعتقاد به وجود خداوندي حكيم و عادل و رئوف موج می‌زند كه بر عوالم درون و بيرون وجود آدمي محیط است. پس جاي هيچ ترديدي نيست كه چنين وجودي در وجود كاملي به نام انسان، همانند دو قوس يك دايره پيوند بخورد. بر اساس انسان‌شناسي اين انديشه، هستي در وجود انسان به صورت كامل و جامعي تحقق مي‌يابد و همه اضداد در آن به صلح و سازندگي مي‌رسند. در انديشه مهدوي، چنين انسان كاملي، جانشين خداوند بر روي زمين مي‌شود و به مقام خليفة‌اللهي می‌رسد:

(
وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا مِنكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُم فِي الأَرْضِ...)؛

خدا به كسانى از شما كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، وعده داده است كه حتماً آنان را در اين سرزمين جانشين [خود] قرار دهد؛

بر اساس آن‌چه در روايات آمده است، مصداق كامل اين وعده، در زمان ظهور ولي‌عصر(عج) تحقق خواهد يافت. در كمال‌الدين، شيخ صدوق به سند خود از جابر انصاري از نبي اكرم (ص) نقل مي‌كند كه حضرت فرمود:

المهديّ من ولدي اسمه اسمي و كنيته كنيتي، أشبه الناس بي خَلقاً و خُلقاً تكون له غيبة و حيرة تضلّ فيها الاُمم يقبل كالشهاب الثاقب فيملأها عدلاً و قسطاً كما ملئت ظلماً و جوراً؛

مهدي از فرزندان من است. نامش، نام من و كنيه‌اش، كنيه من است. در خلقت و خلق و خوي، شبيه‌ترين خلق به من است. غيبت و حيرتي دارد كه در آن، مردمان به گم‌راهي ره مي‌سپارند. آن‌گاه چون شهابي فروزنده فرا رسد و زمين را از عدل و داد آکنده سازد، همان‌گونه كه از ظلم و جور پر شده باشد.

استاد حسن‌زاده آملي در تصوير اين انسان كامل چنين مي‌گويد:

بدان كه مجد و عظمت هر چيزي به حسب كمال اوست و كمالي فوق كمال واجب‌الوجود بالذات متصور نيست و انسان كه از جمادات و نباتات و حيوانات اشرف است، هر‌چه در اتصاف به كمالات واجب‌الوجود قوي‌تر باشد، در كمال، از ديگر افراد انسان پيش‌تر و به مبدأ، اعنی واجب تعالي نزديك‌تر و آثار وجودي او بيشتر است و چون انسان كامل، مجمع اسما و صفات واجب تعالي است، امجد و اعظم از ديگر افراد است... انسان در ميان جان‌داران داراي شأنيتي است كه می‌تواند از قوت به فعليتي رسد كه صاحب عقل مستفاد گردد و اين طريق استكمال نفس ناطقه است و صاحب ولايت كليه اعني انسان كامل، همه اين مقامات و مراحل را مع‌الاضافه واجد است.

چنين انسان كاملي بر‌خلاف تفكر اومانيستي غرب كه يگانگي عقل و وجود و نبود ارتباط ميان نفس‌الامر جهان خارج و مبدأ هستي را یاد می‌آورد، با تجرد كامل و روحاني خود از جهان ماده، در متن و عمق هستي محو و فاني می‌شود. به اين وسيله از خود و همه محدوديت‌ها و در نتيجه، توهم‌های نفسانی و وجودي، تجرد كامل می‌جوید و با فناي خويش در متن و نفس هستي، با نفس‌الامر موجودات خارجي، اتحاد كامل وجودي مي‌يابد. به تعبير عارفان، این موجود کامل همان هستي و كون جامع يا فراگير است. مصداق عظيم‌الشأن آن نیز در عصر ما، حضرت وليّ عصر، حجة بن الحسن العسكري(عج)، سلاله پاك و ادامه دامنه طيبه معصومين پيش از خود است كه حجت خدا بر روي زمين و مكمل عقول خلق و هدايت‌گر نسل بشر خواهد بود.

منزلت انسان در فرهنگ انتظار 

در انديشه مهدويت، منتظر راستين بودن، منزلتي متعالي در حيطه فكر و عمل به انسان مي‌بخشد؛ چرا كه انتظار يعني رو به آينده بودن و رو به آينده بودن انسان در راهي كه مي‌رود، بدون تفكر او ميسر نيست. پس مي‌توان گفت انتظار، حالت اصيل تفكر است. انسان منتظر در عين انتظار مي‌كوشد؛ زيرا گشايش در ضمن كوشش و جديت صورت مي‌پذيرد. انتظار، پیمودن طريق است كه به همراه تفكر صورت مي‌پذيرد. انتظار ظهور منجي نيز به اصل حرکت آدمی به سوی آينده و استكمال وجود انسان باز مي‌گردد كه انسان، همواره در طلب آن است:

الّلهّم إنّا نرغب إليك في دولة كريمة تعّز بها الإسلام و أهله و تذلّ بها النفاق و أهله و تجعلنا فيها من الدعاة إلي طاعتك و القادة إلي سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الآخرة؛

بار الها! قطعاً مشتاق دولت كريمه‌ات هستيم كه اسلام و اهل اسلام را به وسيله آن عزيز گرداني و نفاق و اهل نفاق را به سبب آن خوار كني و ما را در آن دولت، از دعوت‌كنندگان به اطاعت و فرمان برداريت قرار دهي و از پيشوايان به راه هدايتت گرداني و كرامت دنيا و آخرتت را به وسيله آن دولت، روزي ما فرما.

هرچند انتظار ظهور انسان برتر حتي در تفكر امثال نيچه نيز ظاهر شد، محدوديت تفكر در آن به قبول انسان‌برتري منجر شد كه نه تنها هيچ‌گونه كاركرد مثبت براي منتظران آن نداشت، بلكه زمينه قدرت‌طلبي‌ها و استكبار فراواني را فراهم کرد. در انديشه مهدويت، مسلمان شيعه‌ مي‌داند امام و پيشوايش هم‌زمان با اوست و رفتارش در معرض ديد حضرت است. پس هر لحظه ممكن است به او بنگرد و كارهاي ناپسند او باعث ناراحتي و تأسف حضرت مي‌شود. چنین فردی علاوه بر آن‌كه خودش را آماده روز ظهور مي‌كند، در تمام دوران زندگي مراقب است يك لحظه هم از فرمان آن حضرت سرپيچي نكند. اين احساس، موجب مي‌شود كه يك انسان زودتر به آن درجه مطلوب برسد كه پيروزي در امتحان و آزمايش الهي و آمادگي براي روز موعود است.

در انديشه مهدويت، شخص منتظر خيرات و نيكي‌هاي بي‌شماري را از جمله در زمينه‌هاي زیر به دست مي‌آورد:

زمينه اول: دست‌يابي به خير دنيا و آخرت خويش؛ در آخرت به اعتبار خشنودي خداوند متعال و در دنيا به دو جهت: اول، رفتاري عادلانه كه فرد در رابطه با خود و ديگران خواهد داشت و دوم، ايجاد آمادگي روحي براي پذيرش مسئوليت در مقابل رهبري براي روز ظهور.

زمينه دوم: به دست آوردن خير و نيكي براي هم‌كيشان و هم‌دينان خود؛ زيرا وقتی فرد، خويشتن را به طور شايسته آماده سازد، كمكي در حد خود برای ايجاد شرايط ظهور کرده و از اين راه، باب نيکي‌ها را به روی امت گشوده است.

زمينه سوم: دست‌يابی به خيرات، نه تنها برای خود و امت خود، بلکه برای عموم انسان‌ها؛ زيرا بهره و سودی که از ايجاد شرايط ظهور حاصل می‌شود، به تمامی انسان‌ها می‌رسد و به يک گروه و طايفه اختصاص ندارد.

زمينه چهارم: سهيم بودن در ايجاد شرايط ظهور که موجب جلب خشنودی و رضايت خاطر شريف حضرت بقية‌الله(عج) می‌شود؛ زيرا هرچه از تعداد گنه‌کاران، کم و بر جمعيت مؤمنان افزوده شود، باعث خشنودی آن حضرت می‌گردد و در حقيقت، نوعی هم‌کاری در راه تحقق اهداف عالي آن بزرگوار است.

مقایسه اراده و اختيار انسان در انديشه مهدويت و مكتب اومانيسم
بنابر آن‌چه بيان شد، در طول تاريخ، اومانيسم آن‌قدر رضايت از خود را پرورش داد كه به صورت هيولا درآمد؛ هيولايي كه فقط براي خويش دوست‌داشتني بود.

با وجود اين‌كه در تفكر اومانيستي، انسان، محور و ملاك همه‌چيز قرار گرفت و به نوعي ظاهرگرايانه، از آزادي مطلق خبر داد، نوعي جبر بي‌روح، لايه‌هاي زيرين اين تفكر را دربرگرفته است. در اين تفكر انسان‌مدار، مرگ، پايان توانايي جسمي و روحي و اعلام قهر و غضب جبارانه طبيعت تلقي مي‌شود و نتيجه زندگي با تمام تعالي‌طلبي روح انسان چيزي جز پريشاني در طول زندگي و فنا و نيستي در پايان آن نيست.

در انديشه مهدويت، شخص معتقد اگر بخواهد نمونه يك منتظر راستين روز موعود باشد، بايد پيوسته خود را پاي‌بند احكام الهي بداند و دستورهای خداوند را بر ديگر علاقه‌هاي فردي و كارها و گفتارهای شخصي ترجيح دهد و پيرو راستين حق و هدايت الهي باشد. در اين صورت، دست‌آورد او، اراده‌اي نيرومند و اخلاصي راستين خواهد بود كه او را آماده تشرف به حضور حضرت و پذيرش برخی مسئوليت‌های روز موعود می‌سازد. در واقع، تزاحم بين خواسته‌های گوناگون به ظهور ارزش انساني او مي‌انجامد و موجب مي‌شود شخص براي رسيدن به فضايل اخلاقي و كمالات روحي و ابدي و قرب و رضوان الهي از وابستگي‌هاي پست و حيواني خودش بگذرد و با اختيار و انتخاب آگاهانه خود، در تكامل يا تنزل روحي و معنوي تأثير بيشتري بگذارد.

انسان اومانيستي آزادي و اختيار خود را در گسستن از خدا مي‌داند و در نهايت، هم در سارتر و نيچه به پوچي و نامعقوليت مي‌رسد. در مقابل، انسان معتقد در انديشه مهدوي، قطره‌اي مرتبط با اقيانوس هستي است كه در نتيجه اين ارتباط، به جمال و كمال همه هستي آراسته مي‌شود و در سايه عبوديت كمال مطلق به آزادي و اختياري فوق تصور و سرپرستي تكويني ماسوي‌الله و سرانجام قطبيت عالم وجود دست می‌یابد؛ چرا كه «العبوديّة كنهها الربوبيّة».

بر اساس آموزه‌های انديشه مهدويت، انسان اومانيستي كه زمام اختيار خود را به دست تمايلات افراطي سپرده و به تعبير قرآن، معبود خود را هواي خود قرار داده است، نمي تواند آزادانه در حقايق امور و واقعيات زندگي بيانديشد و از نعمت آزاد فكري برخوردار شود. او برده تمايلات عاطفي خويش است و به هر سوي كه غرايز و تمايلات سركش او متوجه باشد، او نيز متوجه است. در نتيجه، از درك واقعيات زندگي محروم خواهد بود.

تناقض‌های مكتب اومانيسم 

علاوه بر موارد ذكر شده در باب منزلت انسان اومانيستي، با بررسي سير تاريخي اين مكتب در‌مي‌يابيم با وجود اين‌كه ديدگاه‌هاي گوناگون در آن پديد آمده، باز هم نا‌كارآمدي پارادوكس‌گرايانه‌اي را مي‌توان مشاهده کرد كه بر تمامي آنها سايه افكنده است. اکنون به برخي از آنها اشاره مي‌كنيم:

الف) تقابل عقل و تجربه عملي 

چنان‌كه بيان شد، بشرانگاران‌ بعد از رنسانس‌، ريشه‌ تفكر خود را با آرزوی «بازگشت‌ به‌ روزگار باستان‌» از مابعدالطبيعه‌ يونانی‌ گرفته بودند و بر همين‌ اساس‌، «انسان‌» را ميزان‌ همه‌ چيز می‌دانستند. اومانيست‌ها با تأكيد افراطی‌ بر توانايی‌ انسان‌ (به‌ صورت ‌خود‌بنيادانگارانه‌)، در صحنه‌ عقل‌ و عمل‌، در سيری‌ تاريخی‌ به‌ بن‌بست‌ رسيدند و مخالفتي پي‌در‌پي با اين تفكر صورت گرفت. ناکارآمدی این‌گونه ‌معرفت‌شناسی‌ در موطن‌ اصلی‌ آن‌ یعنی «غرب»، متفكران‌ آن‌ سامان‌ را به‌ مقابله‌ با مابعدالطبيعه‌ای‌ برانگیخت كه‌ از نگرش‌ انسان‌‌محورانه‌ برخاسته بود و به‌ تغيير اساسی‌ در فلسفه‌ و تفكر واداشت‌. البته به جاي در‌پي گرفتن راه صحيح وجود‌شناسي، به نفي كلي مبدأ هستي و ظهور تفكر امثال نيچه انجاميد و عدم و نيستي جاي وجود و هستي را گرفت.

علاوه بر اين، فرويد در نوشته‌هاي خود، از سه ضربه بر محوريت انسان معاصر یاد مي‌كند كه از جانب پژوهش‌هاي علمي و در ساحت عمل‌گرايانه به آن وارد شده است. نخستين‌بار زماني بود كه اولين جوانه‌های كنجكاوي انسان درباره محل سكونت او يعني زمين در وي ظاهر شد. انسان، ساده‌لوحانه از ادراكات حسي خود تبعيت كرد و چون جنبشي در زمين نمي‌ديد، خود را مركز عالم خواند. موقعيت مركزي زمين، نشانه‌اي از حاكميت و سروري او در عالم بود كه با آثار كوپرنيك در سده شانزدهم، اين توهم از بین رفت و اولين ضربه كيهان‌شناسانه بر انسانيت وارد شد.

دومين ضربه وقتي بود كه انسان خود را بر مخلوقات شبيه خود مسلط مي‌دانست و براي خود، روحي جاودان قائل بود و خویشتن را از تبار خدايان مي‌شمرد تا رشته ارتباط خود را با همه جانداران بگسلد. با پژوهش داروين و اعلام شباهت انسان با حيوانات، ضربه زيست‌شناسانه‌ای بر محوريت انسان وارد شد.

سومين ضربه بر محوریت انسان كه ماهيت روان‌شناسانه داشت و احتمالاً كاري‌ترين ضربه به شمار مي‌رفت، زماني رخ داد كه انسان هم‌چنان گمان مي‌كرد جايي در مركز نفس خويش دارد كه بر اعمال و انگيزه‌هاي او نظارت دارد. این در حالی است که با طرح نظريه «غريزه جنسي در انسان وجود دارد و نمي‌توان آن را كاملاً مهار كرد»، انسان دريافت كه خود در درون خانه خود نيز پیروز نيست.

به اين ترتيب، عقل و خردي كه به واسطه آن انسان، محور هستي قلمداد مي‌شد، نتوانست در ساحت تجربه عملي، كار‌آمد و موفق واقع شود.

ب) تقابل عقل و فطرت 

پيش از آن‌كه در سير تفكر اومانيستي، مرتبه انسان از «جايگاه شناخت» بودن به «خاستگاه شناخت» تغيير يابد، فطرت انسان كه مي‌توانست نقطه اتصال انسان به مبدأ باشد، مطرود نگشته بود، حتي در تفكر عقلانی‌ دكارت‌ نيز از خدای ‌صادق‌ هم‌چون‌ ابزاری‌ جهت‌ يقين‌ به‌ وجود عالم‌ مادی‌ استفاده‌ مي‌شد و انسان ـ «من» عقلانی ـ به‌ «فطريات‌» وابسته‌ بود. پس از دكارت، با ظهور فلسفه تجربي«جان‌ لاك»، فطريات‌ انكار شد و انسان‌ به‌ استقلال‌ كامل‌ از مبدأ دست‌ يافت. سير رشد فلسفه‌ انسان‌گرا در دو وجهه‌ «من‌ عقلانی» و «من‌ تجربی» در فلسفه‌ هيوم‌ به‌ پارادوكس‌ عجيبی‌ رسيد كه‌ چاره‌ای‌ جز شك‌، باقی‌ نماند. هيوم ‌نه‌ تنها جهان‌ مادی‌ را انكار كرد، بلكه‌ نفس ‌انسان‌ را نيز كه‌ محور انسان‌گرايی‌ بود، منكر شد و نشان‌ داد كه‌ هرگاه‌ انسان، ‌«خاستگاه‌ شناخت» قرار گيرد، شك‌ دستوری‌ دكارت‌، سرنوشتی‌ جز شك‌ نابود‌كننده‌ هيوم‌ نخواهد داشت‌ تا جايی‌ كه‌ هيوم‌ نه‌ تنها جوهر مادی‌ و ضرورت‌ علّيت‌ را نفی‌ كرد، بلكه‌ «من» را نيز كه‌ بعد از دكارت‌، محور تفكر بود، انكار كرد و معرفت‌شناسی‌ انسان‌محورانه‌ را کاملاً به‌ بن‌بست‌ رساند، چنان‌كه‌ می‌گويد: «ما هيچ‌ تأثيری‌ از خويشتن‌ نداريم‌ و هيچ‌ انديشه‌ای‌ هم‌ از خويشتن‌ وجود ندارد

اين خرد‌گرايي صرف با محوريت انسان، به تقابل با شناخت فطري آدمي منجر شد و يكي از شناختي فطري انسان كه طلب خير، حقيقت‌جويي، عشق، پرستش و زيباپسندي بود، يا به كلي از ميان رفت يا به انحراف كشيده شد.

نظرهای متفاوتي درباره شناخت فطري ارائه شده است كه با نظر قرآن در اين باره تفاوت فاحشي دارد، نمونه آن، قول افلاطون، دكارت و كانت است كه شناخت فطري را مقدم بر تجربه مي‌دانند و معتقدند انسان داراي تصوراتي بالفطره است كه حس و تجربه در اين‌باره هيچ كمكي به انسان نكرده است. تجربه‌گراياني هم‌چون لاك و هيوم نيز ريشه همه معلومات انسان را در تجربه مي‌دانند. انسان در ابتداي خلقت هم‌چون لوح نانوشته‌ای است كه هيچ چیزی بر آن حك نشده است. نظر صحيح و جامع که همان ديدگاه قرآن ‌باشد، بيان مي‌كند معلومات فطري از راه حس و تجربه ظهور مي‌كند و در انسان متبلور مي‌شود. برای مثال، كودك قبل از داشتن تصوري از جزء و كل نمي‌تواند حكم كند كه كل از جزء بزرگ‌تر است، ولي همين كه تصوري از كل و جزء پيدا كرد، به طور فطري حكم مي‌كند كه كل از جزء بزرگ‌تر است. چنين تجربه‌گراياني كه فطرت را نفي يا براي هدايت آن، راه‌هاي گوناگونی تجويز مي‌كنند، در واقع، می‌کوشند ملاك‌هايي متضاد براي انسان و انسانيت از بيرون وجود آدمي بر او القا کنند كه نمي‌تواند ديرزماني بپايد و همواره با مخالفت‌ها يا تناقض‌گويي‌هايي رو به رو خواهد گشت. شهيد مطهري در اين‌باره مي‌گويد:

...
بحث سر اين است كه آيا آن‌چه به نام انسانيت ناميده مي‌شود، در چيزهايي كه ملاك‌هاي انساني شناخته مي‌شود، آيا آن ملاك‌ها اكتسابي است يا غير‌اكتسابي؟ آيا اينها از خارج بر انسان تحميل مي‌شود يا از ذات انسان مي‌جوشد؟ اين‌كه وقتي مي‌گوييم اين ملاك‌ها، فطري است؛ يعني از ذات مي‌جوشد.

ج) تقابل عقل و غايت 

شايد به نظر برسد برداشت‌ اوليه‌ از اومانيسم‌ كه‌ مستلزم‌ احيای‌ كرامت‌ انسانی‌ است‌، نه ‌تنها با اديان‌ الهی‌ به ویژه كامل‌ترين‌ آنها؛ يعنی‌ اسلام‌ منافاتی ندارد؛ بلكه ‌والاترين‌ هدف‌ آنها نيز هست. با این حال، بايد توجه داشت كه برداشت دقيق و در واقع، روح‌ اومانيسم،‌ مستلزم‌ اتكای‌ مطلق‌ و افراطی‌ انسان ‌به‌ خويش‌ و احساس‌ بی‌نيازی‌ و طغيان‌ در مقابل‌ خالق‌ و پروردگار است كه‌ در اين‌ برداشت‌، علت‌ فاعلی‌ و غايی‌ نيز انسان‌ تلقی‌ می‌شود و به ‌صورتی‌ خواسته‌ يا ناخواسته‌، او‌ را به‌ طغيان‌ هر‌چه‌ بيشتر در مقابل‌ خداوند (در بُعد نظری‌ و عملی‌) سوق‌ می‌دهد. چنين‌ برداشتی‌ در تقابل‌ و تضاد كامل ‌با دين‌ و معرفت‌شناسی‌ دينی‌ قرار دارد؛ زيرا اگر حتی‌ غايت‌ هستی‌، انسان‌ باشد، هرگز خالق‌ او، وی‌ را به ‌صورت‌ موجودی‌ به‌ خود واگذاشته‌ و بدون دست‌آویزی به‌ سوی‌ حقيقت‌ (در بُعد نظری‌ و عملی‌) رها نمی‌كند. پس‌ «خود تنها‌انگاری» و «خود بنيادانگاری» انسان‌ و رها شدن‌ در عالمی‌ كه‌ عقل‌ و ذهن‌ و احساس‌ وی‌، راهی‌ به‌ سوی‌ حقيقت‌ ندارد، خود ناقض‌ غايت‌انگاری‌ انسان‌ است.

مقايسه كاركرد‌هاي انديشه مهدويت با اومانيسم 

الف) خودسازی فردی 

در انديشه مهدويت، انتظار يک مصلح جهانی به معنای آماده‌باش کامل فکری و اخلاقی، مادی و معنوی برای اصلاح همه جهان است. چنين تحولی قبل از هر‌چيز به عناصر آماده و باارزش انسانی نیاز دارد که بتوانند بار سنگين چنان اصلاحات وسيعی را در جهان بر دوش بکشند. اين کار در درجه اول محتاج بالا بردن سطح انديشه و آگاهی و آمادگی روحی و فکری برای هم‌کاری در اجرای آن برنامه عظيم است. تنگ‌نظری‌ها، کوته‌بينی‌ها، کج‌اندیشی‌‌ها، حسادت‌ها، اختلافات کودکانه و نابخردانه و به طور کلی، هرگونه نفاق و پراکندگی، با موقعيت منتظران واقعی سازگار نيست. در مكتب اومانيسم، با غفلت از بُعد آخرت‌طلبي و روحاني انسان و اهتمام شديد به ابعاد مادي و جسماني او، نگرشي تك‌بُعدي نسبت به انسان به وجود آمده است و نوعي نقص در شناخت او از خود به بار مي‌آید.

ب) خودياری‌های اجتماعی 

در انديشه مهدويت، منتظران راستين وظيفه دارند تنها به خويش نپردازند، بلکه مراقب حال يک‌ديگر باشند و علاوه بر اصلاح خويش، در اصلاح ديگران نيز بکوشند، زيرا برنامه سنگينی که انتظارش را می‌کشند، برنامه‌ای فردی نيست. تمام عناصر انقلاب باید در این برنامه‌ شرکت جويند و همه کوشش‌ها بايد هم‌آهنگ شود. عمق و وسعت اين هم‌آهنگی نیز بايد به عظمت همان برنامه انقلاب جهانی باشد که انتظار آن را دارند.

در روايتي از حضرت موسي بن جعفر(ع) نقل شده است:

هر‌كس برادر مؤمن او براي حاجتي كه دارد، نزدش بيايد، به درستي كه اين رحمتي است كه خداوند تبارك و تعالي به سوي او كشانده است. پس اگر برآوردن آن را قبول كرد، خود را به ولايت ما وصل كرده و آن، وصل شدن به ولايت خداوند است.

در نسخه انسان‌شناسي مكتب اومانيستي هم‌چون نيچه، اخلاق، مردود است و انسان بايد به فكر دنيا باشد و به خود اعتماد كند. از نظر نيچه، عدالت اجتماعي عبارت است از «برابري براي برابران و نابرابري براي نابرابران» و شعار او چنین است: «هرگز نابرابران را برابر نسازيم». ماركس نیز معتقد است تنها زماني مي‌توان وجهه جمعي بشر را محقق ساخت كه انسان، خود را از حاكميت و مالكيت خدا رها سازد تا جامعه انساني، مالك و حاكم حقيقي تاريخ شود.

ج) حل نشدن در فساد محيط 

براي دست‌یابی به فضايل اخلاقي و حفظ آن و فرو نرفتن در فساد محيط، دو نكته ضروري به نظر مي‌رسد كه عبارتند از شناخت كافي از همه ابعاد و قابليت و اسرار نهفته در وجود انسان و نيز داشتن الگويي كامل كه ارزشي اخلاقي را به صورت مجسم نمايان سازد. وحي الهي و شريعت آسماني، تأمين‌كننده نياز نخست و اولياي برجسته و انبيا، برآورنده نياز دوم هستند. در انديشه مهدويت، هر دو اين شرايط موجود است. شخص منتظر با اميد به اصلاح نهايي و اعتقاد به وجود انسانی كامل و الگويی جامع، از تلاش برای حفظ پاکی خويش و اصلاح ديگران دست برنمي‌دارد.

در تفكر اومانيستي، شناخت كاملي از انسان وجود ندارد؛ چرا كه با محور دانستن انسان در عالم هستي، ابعاد ديگر وجود انسان هم‌چون بُعد روحاني و ميل به خداپرستي او ناديده انگاشته مي‌شود. به طور کلی، در اين مكتب حتي نمی‌توان مفهوم درستي از انسان كامل یافت.

د) رابطه عاشقانه با پروردگار 

بنا‌بر روايات پيامبر اعظم (ص) و اهل بيت (علیهم السلام)، آيات متعددی در قرآن در شأن گروهی از شيعيان علوی نازل شده است که در آخرالزمان پديدار خواهند شد. يکی از اين آيات شريف، این آيه نورانی است:

(
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يحِبُّهُمْ وَيحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ)؛

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هر كس از شما از دين خود برگردد، به زودى خدا گروهى ]ديگر[ را مى‏آورد كه آنان را دوست مى‏دارد و آنان ]نيز[ او را دوست دارند. ]اينان[ با مؤمنان، فروتن، ]و[ بر كافران سرفرازند.

اين آيه مباركه دربردارنده بشارتی شورانگيز به پيامبر اعظم (ص) و مؤمنان راستين است که هرگز نپنداريد قوام دين خدا فقط به عده‌ای تازه مسلمان ضعيف است که اگر به کفر و شرک بازگردند، اسلام و افتخارهای آن از بين می‌رود. اگر عده‌ای از اسلام روی گردانيدند و به کفر بازگشتند، هرگز اندوهی به خويش راه ندهيد؛ چرا که خداوند، در آينده، مؤمنانی را برخواهد انگيخت که نخستين صفت افتخار‌آمیزشان اين است که محبوب خداوندگار و محب اويند: «يحبّهم و يحبّونه»؛ خداوند، دوست‌دار ايشان است و ايشان نيز دوست‌دار خداوندند. پس عشقی مقدس و طرفينی بين ايشان و پروردگارشان برقرار شده و این فضيلتی بس ارزش‌مند است که مقامی بالاتر از آن تصور شدنی نيست.

در تفكر اومانيستي، ماركس حتي انسان را مجاز نمي‌داند كه با قوه تخيل خود هم به خدا بيانديشد. او ريشه از خود‌بيگانگي را در اعتقاد به خدا مي‌داند و از بين بردن دين را كه نشانه شادي كاذب انسان است، براي شادي واقعي او ضروري مي‌شمرد. آگوست كنت، بنیان‌گذار اومانيستي‌ترين شكل دين، معتقد است چون اعتقاد به خداي اديان الهي از دست‌رس مشاهده و تجربه خارج است، دوره اقتدار خدايي گذشته و عصر حاكميت انسان فرا رسيده است. از نظر نيچه نيز خدا وجود ندارد، چنان‌كه مي‌گويد: «تنها بهانه خدا اين است كه وجود ندارد. من خود در جايي گفته‌ام چه چيز تا امروز بزرگ‌ترين مخالفت با هستي بوده است؟ خدا.

هـ) فروتنی در برابر مؤمنان و گردن‌فرازی در مقابل کافران 

در آيه‌اي كه گذشت، بعد از ذکر عشق پاک طرفينی میان خدا و انسان، علامت آن را دو صفت همراه با هم بيان می‌کند: (أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ)؛ «]اینان[ با مومنان، فروتن، ]و[ بر کافران سرفرازند.» در مقابل اهل ايمان چنان تواضع دارند که گويا بنده ايشانند. در برابر مؤمنان هرگز انانيت و خودبينی ندارند، گويا خود ايشانند. اینان که در برابر مؤمنان چنين خاکی و متواضعند، در مقابل کافران و گردن‌کشان چنان سرسخت و عزت‌مندند که گويا آنان را هرگز به شمار نمی‌آورند. این در حالي است كه اساس و ريشه تفكر اومانيستي، صبغه‌اي خود بنيان‌انگارانه و سرشار از غرور و تكبر بوده و دستورهای آن زمينه‌ساز استكبار و تبعيض است.

نتیجه 

با توجه با آن‌چه بيان شد، نتیجه مكتب اومانيسم در عصر حاضر در ظاهر، به صورت ديدگاهي انسان‌گرايانه و زمينه‌ساز مدينه فاضله انساني نمود مي‌يابد، ولی در حقيقت، چيزي جز آشفتگي معرفتي انسان در دنياي درون و بيرون او نيست كه هم به بيگانگي انسان از خود و هم بريده شدن از مبدأ هستي و معلّق ماندن در دام خير و شرهاي اين عالم مي‌انجامد. علاوه بر اين، حتي اگر بر اساس ره‌آوردي كه اين مكتب دارد، انسان مساوي با تمام عقل و خرد هم تلقي شود، باز هم در عالم واقع، به تناقض‌هایی هم‌چون تناقض عقل و عمل، عقل و غايت و عقل و فطرت خواهد انجاميد كه پاسخ درستي براي آنها نمی‌توان پيدا کرد. این در حالي است كه در انديشه‌اي هم‌چون دكترين مهدويت كه متصل به ساحت قدس ربوبي برخاسته از اصل هستي است، منزلت انسان در ساحت عقل و عمل به اوج خود می‌رسد و كاركرد واقع‌گرايانه آن در مقايسه با مكتب اومانيسم، برتري توصیف‌ناپذیری پيدا مي‌كند.

مرجع سایت خبری آینده روشن

کاری از دانشجو:لیلا همتی راد




سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


حِجر بن عدی  کندی از افراد سرشناس دوره آغازین شیعه  بود. وی در جنگ صفین از سوی علی (امام اول شیعیان) فرمانده قبیله کنده بود و در جنگ نهروان فرماندهی پهلوی چپ لشکر علی را بر عهده داشت. وی هم‌چنین از یاران حسن بن علی، دومین امام شیعیان بود.

کشته شدن :

معاویه ابن ابوسفیان در زمان علی، برخی از شیعبان معترض به خود، از جمله حجر بن عدی را به قتل رسانید. عده‌ای نیز معتقدند که پس از مرگ حسن مجتبی (امام دوم شیعیان) و رفت و آمد بزرگان عراق و اشراف حجاز با حسین بن علی دست‌نشاندگان معاویه به دستور او سختگیری بیشتری نسبت به شیعیان، به‌خصوص شیعیان کوفه می‌کردند و بعضی از چهره‌های سرشناس شیعه را به قتل می‌رساندند. یکی از آنان حجربن عدی کندی بود.مرج عذرا نخست توسط حجر بن عدی فتح شد و سرانجام نیز خود در این مکان کشته شد. مزار او از سوی شیعیان زیارت می‌شود.

دیدگاه اهل سنت و اهل تشیع نسبت به او

اهل سنت به دلیل صحابی بودن او را محترم می دانند. و از او با لقب حجرالخیر نام می‌برند. ابن اثیر می‌نویسد: «وهو المعروف بحجر الخیر.. وفد عَلَی النَّبِیّ صَلَّی اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ هو وأخوه هانئ، وشهد القادسیة، وکان من فضلاء الصحابة»(اسد الغابة۱/۴۶۱ دارالفکر)

شیعیان به دلیل همراهی او با علی بن ابی طالب و مبارزه با معاویه برای او حرمت بالایی قائل هستند.

ویران کردن آرامگاه در دمشق :

آرامگاه حجر بن عدی قبل از تخریب

در تاریخ دوازده اردیبهشت ۱۳۹۲ در جریان جنگ داخلی سوریه آرامگاه او که در منطقه مرج عذراء در حومه منطقه الغوطه در اطراف دمشق قرار داشت، توسط مخالفان بشار اسد و گروهی نظامی به نام جبهه النصره با گرایش سلفی، تخریب شد و قبر او نبش گردید و پیکر او ربوده و به مکانی نامعلوم منتقل شد.

به اعتقاد کارشناسان مسائل دینی و فرهنگی هدف این گروه از نبش قبر، گم کردن قبر و محل دفن وی و جلوگیری از ساخته شدن حرمی توسط شیعیان در این محل بوده است. با این اقدام تجمع‌های اعتراض آمیز فراوانی از سوی شیعیان برگزار شده استاین اقدام ازسوی دولت‌های ایران و سوریه وعراق وهم چنین  مراجع تقلید از جمله ناصر مکارم شیرازی محکوم شد.و هم چنین تعطیلی حوزه‌های علمیه در اعتراض به این واقعه اتفاق افتاد.

«حجر»در حوادث تاریخی:

  • حجر بن عدی پس از افتخار شرف‌یابی به محضر رسول خدا(ص) و ایمان آوردن به آیین او، پیوسته در راه گسترش این مکتب و دفاع از آن می‌کوشید، سخنان پیامبر را می‌شنید و به دیگران می‌رساند. چون در عراق می‌زیست، از حوادث مدینه که مرکز خلافت بود، کمی دور بود؛ اما در جریان حق و باطل بی‌تفاوت نبود.
  • وقتی یار پارسا و انقلابی پیامبر، ابوذر غفاری را به «رَبَذه» تبعید کردند و آن بزرگ‌مرد در تبعیدگاهش غریبانه به شهادت رسید، حجر بن عدی و مالک اشتر از جمله کسانی بودند که شاهد جان‌باختن ابوذر بودند و بر پیکر آن صحابی نستوه، نماز خواندند.
  • موضع سیاسی حجر، جانبداری از حق مجسم در وجود علی‌بن ابی‌طالب علیه السلام بود و با حاکمان غاصب هرگز کنار نیامد و در اعلام مواضع خویش بی‌پروا بود و سازش کاری نداشت.
  • وی شاهد ماجراهای تلخ آن روزگار در عرصه خلافت و حکومت بود و خون دل می‌خورد، تا آن که پس از کشته شدن عثمان، حجر بن عدی فرصت را مغتنم شمرد و در جبهه نورانی علوی، همه ظرفیت وجودی خویش را به کار گرفت و با همه توان به میدان آمد. حتی در عرصه فرهنگ دینی و نقل حدیث نیز از راویان معتبری به شمار می‌آمد که تنها از علی(ع) روایت می‌کرد، نه از دیگران! و در سروده‌های خویش حتی در میدان جنگ جمل، علی علیه السلام را وصی راستین پیامبر خدا معرفی می‌کرد و از خداوند متعال، سلامتی آن وجود پربرکت و هدایتگر را که ولی خدا و وصی پیامبر بود، مسئلت می‌کرد.
  • جبهه نبرد صفین، موقعیت دیگر بود که حجر توانست با حمایت از امام خویش، جوهره ناب ایمان خود را به نمایش بگذارد. امام، او را فرمانده قبیله‌اش کنده قرار داد.
  • در نبرد نهروان(جنگ باخوارج)، حضرت علی(ع) به سبب رشادت و اخلاص و کاردانی حجر بن عدی، او را به فرماندهی جناح راست خویش گماشت.

کاری از سمانه زارع دار

 

 




دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


بنیانگذار امپراتوری بیزانس (امپراتوری هزار ساله روم شرقی) کنستانتین یکم است.

روم اشاره به سرزمین‌هایی در اروپا و آسیای صغیر دارد که مدتی در دست امپراتوری روم و امپراتوری روم شرقی بود.

در روزگار کنستانتین، رومیان پس از چندین شکست سخت در جنگ با ایران؛ برای اداره و تدبیر جنگ‌های ایران و روم و نیز مشکلات و علاقه‌مندی‌هایی که در شام داشتند، پایتخت امپراتوری را از رم به دهکدهٔ بیزانتیوم در کنارِ تنگهٔ بسفر منتقل کردند. این شهر بعدها به نام کنستانتین، کنستانتینوپول(قسطنطنیه) نامیده شد. پس از چندی تئودئوس اول امپراتور روم دو نیمه شدن امپراتوری به دو قسمت شرقی و غربی را در سالِ ۳۹۵ پس از میلاد صورت داد.

نیمه شرقی به آرکادیوس پسر بزرگتر او و نیمه غربی به هونوریوس پسر کوچکتر رسید.

دو نیمه شدن امپراتوریِ روم موجب دو نیمه شدن فرهنگ اروپایی و مسیحیت اروپایی شد. چنان که دولت روم شرقی نماینده فرهنگ یونانی و کلیسای اورتودوکس شد و خط یونانی و سیریلیک خط رسمی دولت گردید.

تقسیم امپراتوری

در سال ۳۶۴ میلادی امپراتور والنتینیان یکم، امپراتور روم را به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم کرد. اینک به جای یک امپراتور واحد، دو امپراتور مشترکا فرمان می‌راندند. والنتینیان یکم در غرب و برادرش والنس در شرق. قسطنطنیه پایتخت نیمه شرقی و میلان پایتخت نیمه غربی بود. بعداً بندر راونا در ساحل دریای آدریاتیک پایتخت نیمه غربی شد. این تقسیم بندی راه حلی عملی برای مشکلات اداره قلمرو بسیار گسترده امپراتوری روم بود. در این زمان امپراتوری قلمرو را در بر می‌گرفت که از اقیانوس اطلس در غرب تا دریای سرخ در شرق امتداد داشت.

شرق و غرب

والنتینیان یکم بین بخش‌های یونانی زبان و لاتین زبان امپراتوری خط فاصلی رسم کرد. بخش شرقی شبه جزیره بالکان، آسیای صغیر، خاور نزدیک و مصر را سرپرستی می‌کرد. در حالی که بخش غربی بر ایتالیا، اسپانیا، گل، تقریبا برابر با فرانسه امروزی، بریتانیا و نیمه غربی و آفریقای شمالی کنترل داشت.

دین رسمی هر دو بخش امپراتوری مسیحیت بود و اکثر مسیحیان عضو کلیسای کاتولیک بودند. امپراتوران ریاست کلیسا را بر عهده داشتند. هر چند در هر دو بخش شرقی و غربی، امپراتوران در نهایت پاپ، اسقف رم، را رهبر کلیسا می‌دانستند. این شکاف برای نیمه غربی امپراتوری روم خوب نبود، چون در مقایسه با همتای شرقی اش از جمعیت و ثروت کم تری برخوردار بود. همچنین قلمرو بخش غربی بر خلاف بخش شرقی در منطقه‌ای به هم چسبیده نبود و از این رو فرمانروایی بر آن آسان نبود.

چنان که تاریخدان دیوید نیکولاس می‌نویسد:

تراکم جمعیت و... ثروت در شرق بسیار بیشتر از غرب بود که باعث می‌شد تامین حکومت امپراتوری با دشواری کم تری همراه باشد و فرمانروایی بر امپراتوری روم شرقی، که مرکز ثقلش آسیای صغیر و پایتختش در وسط واقع شده بود، آسان تر بود.


دشمنان امپراتوری

تهدیدات خارجی مشکلات امپراتوری را سخت تر می‌کرد. در خاور نزدیک، تهاجم امپراتوری ایران (امپراتوری اشکانی و پس از اشکانیان امپراتوری ساسانی) باعث یک رشته جنگ‌ها با رومیان شد که خونریزی زیادی را به بار آورد اما در توازن قدرت بین دو امپراتوری در مجموع تغییر چندانی ایجاد نکرد. دومین تهدید از جانب قبایل درنده خوی ژرمن متوجه امپراتوری بود. ژرمن‌ها در شمال دانوب زندگی می‌کردند که مرز شمالی امپراتوری در شرق بود. این بربرهای جنگ طلب پیوسته نواحی مرزی را مورد حمله قرار می‌دادند. هر از گاهی، سپاهیان رومی از دانوب عبور می‌کردند و با نیروهای ژرمن درگیر نبردهای منظم می‌شدند. تا اواخر قرن چهارم، امپراتوری روم این درگیری‌ها، همچنین قبایل گسترده ژرمن را به ناحیه شمال دانوب محدود نگه می‌داشت. در اواخر قرن هفتم میلادی اعراب مسلمان به فرماندهی عمر بن خطاب برای گرفتن انتقام شکست غزوه موته به مرزهای امپراتوری حمله و مصر و شام را اشغال کردند و پس از آن اعراب مسلمان به دشمنی خطرناک برای امپراتوری بیزانس محسوب می‌شد و رشته جنگ‌هایی میان اعراب و بیزانسی‌ها صورت گرفت.

آنچنان که اعراب توانستند طی جنگ‌هایی بر ایران مسلط شوند نتوانستند به شکلی کامل بر روم شرقی حکمفرما گردند.[۱]

مهاجران ژرمن

اما حکومت امپراتوری با ورود افراد یا گروه‌های کوچک خانوادگی از قلمرو ژرمن‌ها به داخل امپراتوری مخالفتی نداشت. این تازه واردان که شمارشان اندک بود، تهدیدی متوجه امنیت امپراتوری نمی‌کردند.

جامعهٔ بیزانسی

امپراتوری بیزانس، جامعه‌ای پیچیده و خوب سازمان یافته بود که یک دستگاه دیوانی چند لایه بر آن حکومت می‌کرد. هم ساختار اجتماعی و هم حکومت، مطابق الگوی رومی بنا شده بود. چنان که تاریخ دان استیفن رانسینمان می‌نویسد کمتردولت‌هایی بوده‌اند که به شیوه‌ای چنین سازمان یافته باشند... این سازمان دهی کار اگاهانه و سنجیده یک نفریامحصول یک زمان خاص نبود... بلکه میراث گذشته روم بود. هرچنددرطی قرن‌ها پیوسته جرح و تعدیل و تکمیل شده بودتا پاسخگوی مقتضیات متغیر باشد


امپراتور، مشاوران امپراتور و دیوانسالاران

همچنان که در امپراتوری روم امپراتور در رأس حکومت و جامعه قرار داشت، فرمانروای بیزانس که باسیلئوس (واژه یونانی به معنای پادشاه) نیز خوانده می‌شد، قدرتمندترین فرد در امپراتوری بود. فرامین او خودبخود تبدیل به قانون می‌شد و هیچ کس در امپراتوری نمی‌توانست این قوانین را تغییر دهد. کسانی که مستقیما با امپراتور سر وکار داشتند باید مطابق قوانین بسیار سفت و سختی رفتار می‌کردند. تشریفات بارگاه امپراتوری چنان پیچیده بود که چندین کتاب درباره آن نوشته شد.

زیور آلات و زندگی تجملاتی امپــراتور

امپراتور یک سربند یا یک تاج طلایی مزین به جواهرات بر سر داشت. این زیورآلات و ردای ارغوانی اش تنها به او تعلق داشت و پیراهن بزرگ ابریشمی اش با نقوش اژدهای طلایی گلدوزی شده بود. تختش از طـلای حجیـم بود و دو استری که ارابه او را می‌کشیدند، کاملاً سفید بوده و سرتاپایشان از طلا می‌درخشید. ارابـه امپراتور هم از طلای ناب بود. در برابر تخت امپراتور درختی قرار داشت، ساخته شده از بُـرنـز با پوشـش طـلا، که شاخه‌هایش پر از پرندگانی بود که آنها هم از برنز مطلا ساخته شده بودند. خود تخت هم بسیار بزرگ بود و شیـرهایی از آن نگهبانی می‌کردند که از برنز یا چوب با پوشش طلا ساخته شده بودند.


نرگس قربانی





جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


ابن هشام در سيره خود از ابن اسحاق نقل مي كند كه مشركين قريش پس از اينكه رسول خدا (ص) دعوت خود را آشكار كرد بااينحال از وي دوري نكرده و بمبارزه با او برنخاستند، تا وقتي كه نام خدايان آنها را برده و بر آنها عيب گرفت، كه در اينوقت بمخالفت با او برخاسته و در دشمني او همداستان شدند... [1] .

و چنانچه برخي از نويسندگان معاصر پس از نقل اين قسمت گفته است: سخن اين مورخان بسيار طبيعي مي نمايد، زيرا سران قريش از دعوت مردم به خداي يكتا نگران نبودند زيرا آنان جز به كار تجارت يا رباخواري يا سودي كه از اين كار مي بردندتوجهي نداشتند، دين براي آنان مفهوم معنوي نداشت دين يكي از صدها ابزار استيفاي منافع بود و تا اين منفعت بخطر نيفتاده است ضرورتي ندارد كه محمد و بني هاشم را از خود برنجانند...

باري گفتن ذكر «لا اله الا الله » تا جائي كه بمنافع مادي آنان لطمه نمي زد و از گفتن آن احساس خطر نمي كردند براي



[ صفحه 102]



آنها ايجاد مزاحمتي نمي كرد و داعي نداشتند خود را بزحمت وگرفتاري بيندازند اما وقتي مشاهده كردند كه پيامبر گرامي اسلام و پيروان آنحضرت در صدد نفي بتها و عيب جوئي و دشنام آنها بر آمده و بي خاصيتي و پوچي آنها و بلكه مانع بودن آنها رابر سر راه كمال و ترقي و سعادت انسانها به مردم گوشزدمي كنند در صدد مبارزه و خنثي كردن تبليغات آنان بر آمده وبعنوان طرفداري از خدايان و دفاع از مقدسات ديني بجنگ حق وحق پرستان رفتند، و اين شيوه عموم مال اندوزان و استعمارگران جهان بوده كه از دين و مذهب چه حق و چه باطل آن بعنوان و وسيله اي براي رسيدن بهدف مادي خود يعني بهره كشي ازمحرومان و در تحت تيول و استعمار قرار دادن آنان استفاده مي كردند و بهمين جهت تا اين مرز و حد با دين و دينداران همراه بودند و چون ميديدند كه آن هدف اصلي بخطر افتاده دين حق را نيز منكر مي شدند تا چه رسد به باطل آن...

و اين سخن سرور آزادگان حضرت ابا عبد الله مشهور است كه ميفرمود:

«الناس عبيد الدنيا و الدين لعق علي السنتهم يحوطونه مادرت معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الديانون » [2] .



[ صفحه 103]



يعني مردم بندگان دنيايند و دين مزمزه اي است بر زبانشان كه تازندگي آنها بچرخد آنرا نگاه داشته و حفظ مي كنند ولي هنگامي كه دربوته آزمايش قرار گرفتند دينداران اندكند..

و تازه اين سخن حكيمانه و گفتار واقع بينانه در مورد دين حق است و در مورد دينهاي باطل مطلب بدتر از اين بوده..

زيرا امثال وليد بن مغيرة و ابو جهل و امية بن خلف و ديگربزرگان قريش به اين اندازه نادان و كودن و بي عقل نبودند كه ندانند آن بتهاي چوبي و سنگي و يا فلزي كه از زير دست نجاران و سنگتراشان و يا چكش مسگران و طلا سازان بيرون آمده بودقدرتي و يا سود و زياني براي آنها ندارد، و اصلا شعور و دركي ندارند تا بتوانند سود و زيان ديگران را درك كنند...

اما بت خانه ها و بتهاي چوبي و سنگي و فلزي و غيره براي آنها وسائل بي درد سر و بي سر و صدائي بود كه براي سرگرم نگهداشتن مردم و دوشيدن و بار كشيدن از آنها وسيله اي بهتر ازآن نمي توانستند پيدا كنند، و چون جنبه ديني و قداست مذهبي هم به آنها و كارهاي مربوط به آنها داده بودند و پيرايه ها وخرافاتي هم به آنها بسته بودند از احترام خاصي نيز برخورداربودند و پر واضح است كه خادمان اين بتها و نگهبانان اين بتكده ها نيز يا از خود آنها بودند و يا مزدوران و منصوبان از طرف ايشان...



[ صفحه 104]



و بهر صورت همه تشكيلات بتخانه و بتكده در مسير منافع ودر آمد نامشروع و استعمارگرانه آنها بود، و روشن بود كه هر آواي مخالف و نداي اعتراضي در برابر آنوضع با مخالفت سخت ايشان مواجه ميشد و براي خفه كردن و خاموش كردن آن همه گونه تلاش و كوشش و خرجي را مي كردند تا مبادا مردم واقعيات رادرك كرده و به آن خدايان دروغين بدبين شده و آن زنجيرهاي اوهام را پاره كنند، و در فضائي آزاد زندگي كرده و بار و سواري ندهند...

قرآن كريم شيوه هاي مخالفت آنها و تهمتهائي را كه بمنظورجلوگيري و خنثي كردن تبليغات رسول خدا (ص) پس از اظهارحق و آشكار كردن دعوت از سوي آنحضرت وارد كردند اينگونه بيان فرموده:

«و عجبوا ان جائهم منذر منهم و قال الكافرون هذا ساحر كذاب، اجعل الآلهة الها واحدا ان هذا لشي ء عجاب، و انطلق الملا منهم ان امشوا و اصبروا علي الهتكم ان هذا لشي ء يراد، ما سمعنا بهذافي الملة الآخرة ان هذا الا اختلاق، ءانزل عليه الذكر من بيننا...» [3] .

- و تعجب كردند از اينكه بيم دهنده اي از خودشان براي ايشان آمد وكافران گفتند اين ساحري است دروغگو، آيا خدايان را يك خدا قرار



[ صفحه 105]



دهد اين چيزي است شگفت؟ و بزرگان ايشان انجمن كردند كه برويد ودر برابر او بر اعتقاد بخدايان خود پايداري كنيد كه چنين چيزي مطلوب است، چنين مطلبي را از ملت ديگر نشنيده ايم و اين آئين ساختگي است، چگونه از ميان همه ما قرآن تنها بر او نازل گشته...؟

باري ايشان براي آرام كردن و توجيه بت پرستان از تهمت «سحر» و دروغگو استفاده كردند، و اين اسلحه زنگ زده و كهنه را بميدان آوردند، در صورتي كه سالها پيش از آن نيز فرعونيان و «ملا» و اشراف قوم فرعون نيز در برابر منطق رسا و حق طلبانه موسي و هارون از همين حربه كند و بي اثر استفاده كرده بودندكه خداي تعالي در سوره نمل پس از ذكر ماجراي آمدن موسي باآيات الهي بر سر فرعونيان مي فرمايد:

«فلما جائتهم آياتنا مبصرة قالوا هذا سحر مبين » [4] .

و بدنبال آن پرده از يك واقعيت بزرگي كه گوياي باطن اين دشمنان حق و حقيقت در همه ادوار تاريخ بوده بر ميدارد و چنين گويد:

«و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ظلما و علوا فانظر كيف كان عاقبة المفسدين » [5] .

و منكر آن شدند در صورتي كه دلهاشان بدان يقين داشت از روي ستم و سركشي پس بنگر كه سرانجام تبهكاران چگونه بود!

نسرین توحیدلو




جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


حوادث دوران خلافت حضرت علی عليه السلام:

 

 

وقتي عثمان به دست شورشيان کشته مي شد امام اوّل در بسته بود و در خانه نشسته بود. همان روز يا روزهاي بعد به اختلاف روايتها گروهي از مهاجر و انصار به خانه وي ريختند و گفتند: ما بايد خليفه اي داشته باشيم و هيچ کس شايسته تر از تو نيست. امام که از آشفتگي اوضاع و ريشه ي آشوب خبر داشت، از قبول خلافت دريغ داشت. عاقبت در نتيجه ي اصرار قوم به مسجد رفت و در آنجا همگان با او بيعت کردند. طلحه و زبير که از مسلمانان قديمي و سران قريش و اعضاي شوراي جانشيني عمر بودند همان روز با امام بيعت کردند. همان روز بيعت، مغيره پسر شعبه ي ثقفي به خانه ي امام رفت و گفت: «از روي خير انديشي مي گويم که نگذار معاويه در حکومت شام بماند.» امام فرمود: «حتي يک لحظه وجود او را در شام تحمل نخواهم کرد.»
نقش مغيره در حوادث آن دوران بسيار جالب است. به احتمال بسيار قوي اين ملاقات بيشتر براي اکتشاف بود نه مشورت و ظاهراً اين ثقفي مکار مي خواست به اصطلاح براي معاويه خبر دست اوّل فراهم کند. همانروزها طلحه و زبير تقاضا داشتند حکومت بصره و کوفه به آنها واگذار شود و بعضي مشاوران امام مي گفتند اين کار براي راضي نگهداشتن آنها لازم است.

بايد بدانيم که کوفه و بصره در حقيقت دو شهر نبود، دو اردوگاه بزرگ اسلام بود و مرکز حکومت همه ي قلمرو شرقي خلافت، يعني ارمنستان و ايران تا در بند قفقاز و حدود آسياي مرکزي و مرزهاي هندوستان. در آن وضع آشفته که معاويه در شام و عبدالله بن سعد بن ابي سرح در مصر بود، در يمن نيز عامل عثمان استقرار داشت و در حقيقت نيم غربي قلمرو خلافت عملاً زير نفوذ مدينه نبود. نيم شرقي را نيز به کساني چون طلحه و زبير سپردن که تمايلات و تقاضايشان از پيش آشکار بود پيش در آمد خوشي نبود.

طلحه از طايفه ي تميم بود و عايشه از مدتها پيش براي خلافت او کوشيده بود. زبير پسر عوام اسدي شوهر خواهر عايشه و عمه زاده ي پيمبر صلی الله علیه و اله نيز از مسلمانان قديمي بود و چون از قبايل معتبر قريش بود خودش را از ابوبکر و عمر براي خلافت شايسته تر مي دانست و تمايلات او مکتوم نمانده بود. اين دو مسلمان قديمي در دوران ابوبکر و عمر و عثمان مکنتي گزاف اندوخته بودند. طلحه روزانه هزار درم درآمد خالص داشت. وقتي مرد سيصد بار طلا و دو مليون درم و دويست هزار دينار نقد از او به جا ماند و ارزش املاکش سي هزار هزار يعني سي ميليون درم بود. زبير هزار برده و چهل ميليون درم به جاي گذاشت. اين مسابقه سران قوم در کار ثروت اندوزي بود که انگيزه ي شورش قبايل و قتل عثمان شده بود و اگر اريستوکراسي سر برداشته سرکوب نمي شد، اسلام که مبارزه ي بي دريغ با امتيازات طبقاتي يکي از مايه هاي اساسي تعليمات آن بود از خط اصلي منحرف مي شد.

نگهداشتن معاويه در شام و تسليم نيمه ي شرقي قلمرو خلافت به دو تن از سران قريش که در اسلام سوابقي روشن داشتند اما تابع تمايلات اريستوکراسي قديم بودند، آشکارا بر خلاف تعليمات اسلام بود و امام اينکار را نکرد. در نتيجه ي يک عمر انس و استمرار، تعليمات محمدي چنان در جان او نفوذ کرده بود که همه چيز را به مقياس آن مي ديد. بيرون از تعليمات اسلام هدفي نداشت و چنان در اين مبادي روشن مستهلک شده بود که فرض انحراف از آن حتي به طور موقت و به مصلحت وقت، براي او پذيرفتني نبود.

قبايل شورشي که او را نمودار صفاي نخستين اسلام مي دانستند، به دورش فراهم شدند. انصار که بدوران عثمان از تسلط جوئي و عشيره ي دوستي امويان خون به دل بودند و حاصل تلاش دورانهاي قديم را که در کار استقرار اسلام کرده بودند بازيچه اموي زادگان مي ديدند، خلافت امام را استمرار دوران پيمبر صلی الله علیه و اله مي شمردند و جزو ياران او شدند. جز آنها قبايلي که در دل جزيره در ناحيه ي نجد اقامت داشتند و به حکم صفاي زندگي بياباني اسلام را بي پيرايه همانطور که بود دوست مي داشتند - چون قبيله ي طي و تميم - به ياري علي علیه السلام شتافتند.

اريستوکراسي قديم قريش که معاويه نمودار آن بود بر ضد علي علیه السلام قيام کرد. پيراهن خونين عثمان وانگشت بريده ي زن او نايله را به شام بردند. به گفته ي روايات مغيره، همان مرد مشکوک الحال در فراهم آوردن اين وسيله ي تحريک عوام دستي داشت. در مسجد دمشق پيراهن خون آلود را نشان دادند و مردم قريش و وابستگانشان که از سالها پيش در دمشق و اطراف آن نان و نوايي داشتند و شمارشان از شصت هزار بيشتر بود به خونخواهي عثمان هم قسم شدند. ميان جماعت گفتگو بود که قاتل عثمان علي علیه السلام است، براي آنکه قبايل شورشي خلافت او را تأييد کرده اند.

معاويه مال فراوان داشت. در ايام عمر به او نوشته بود که زمينهاي بسيار از سران و سرداران رومي در شام به جا مانده است. عمر فرمان داد که همه را مصادره کن.

در آمد اين املاک به گفته ي اين عساکر سالانه شصت ميليون درم بود. تقدير مي خواست که سرمايه سرداران رومي بر ضد مسلماني اصيل به کار افتد. اين در آمد گزاف که به ساليان دراز قسمتي از آن ذخيره ي ايام مانده بود، آتش فتنه را روغن زد. برخي کسان که با معاويه موافق نبودند اما با علي علیه السلام مخالف بودند عملاً يار و مددکار معاويه شدند.

عايشه در مکه بود که شنيد عثمان را کشته اند و او که تا عثمان زنده بود با کلماتي زننده از قبيل «کافر» و «گداي يهودي» بر ضد خليفه ي سوم تبليغ مي کرد، وقتي شنيد علي علیه السلام به خلافت رسيده مرثيه سراي عثمان شد و از خون خواهي او سخن آغاز کرد. يعلي بن منيه عامل عثمان در يمن که مبالغ عمده از خراج آنجا همراه داشت آتش افروز فتنه شد. طلحه و زبير از امام اجازه حج خواستند و به اتفاق عايشه و کساني از امويان و از جمله مروان، منشي عثمان راه بصره گرفتند که در آنجا قبايل دوستدار عثمان و از جمله بني ضبه، اقوام زن او، نفوذ داشتند. به احتمال بسيار قوي مروان که بايد او را آتش افروز جنگ جمل دانست از عمال معتمد معاويه بود و در راه انجام مقاصد او عثمان را به خطر کشتن داده بود.

پيش از آن امام قصد عراق داشت تا براي مقابله با معاويه آماده شود. زيرا عمده قبايل جنوبي و يمني که دل با علي علیه السلام داشتند در کوفه و اطراف مقيم بودند. چند ماه بعد به سال سي و ششم هجرت بيرون بصره، ميان علي علیه السلام و طلحه و زبير جنگي رخ داد که در مدت يک روز قريب بيست هزار کس کشته شد. اين جنگ را جنگ شتر ناميدند، براي آنکه عايشه در تخت روان بر شتري نشسته بود و در ميدان جنگ حضور داشت. به گفته ي روايات در آن روز که ياران علي علیه السلام شتر عايشه را هدف کرده بودند از طايفه ي بني ضبه طرفداران عثمان هفتاد دست در کار مهارداري شتر قطع شد. به گفته ي طبري، طرفداران عايشه پشکل شتر او را مي شکستند و مي بوييدند و مي گفتند: «پشکل شتر مادرمان است، بوي مشک مي دهد.»

طرفداران امام علیه السلام انصار مدينه و مهاجران قديم و قبايل جنوبي و يمني يا نجدي بودند و طرفداران طلحه و زبير قبايل وابسته به قريش و دوستداران عثمان و قبيله ي زن او بودند. در اين جنگ کفايت فرماندهي و شجاعت علي علیه السلام و خلوص ياران او نمودار شد. از هجده تا نوزده هزار کشتگان جنگ، يک هزار کس از طرفداران علي علیه السلام و باقي از گروه مخالفان بودند. طلحه به تير مروان اموي کشته شد، زبير نيز بيرون ميدان جنگ کشته شد.

اين جنگ خونين که به مقياس جنگهاي قبايلي، نتايجي وحشت انگيز داشت، براي معاويه فرصتي بود تا نيروهاي خود را آماده کند و در عين حال همت و خلوص ياران علي علیه السلام را سست کرد؛ زيرا مبلغان معاويه همه جا فرياد مي زدند که اين جنگ برادر کشي براي چيست و چرا مسلمانان خون همديگر را مي ريزند؟ تبليغ صلح، عوام بيخبر را فريب مي داد و صلح و گذشت زمان به نفع معاويه بود؛ زيرا براي پخت و پزهاي شبانه و فريب دادن مردم سست اعتقاد که مي شد عقلشان را با برق طلا خيره کرد وقت لازم بود.

عاقبت به سال سي و هفتم هجرت در محلي به نام صفين بر ساحل فرات ما بين شام و عراق تصادم بزرگ رخ داد. از دو طرف نيرويي به تقريب دويست هزار آماده شده بود.

در اردوگاه معاويه بجز قبايل قرشي و وابستگانشان گروهي نيز از قبايل شامي بودند که از روزگاران قديم اجير شدن در جنگها حرفه ي آنها بود و بسياريشان مسيحي بودند که به همدستي پسر ابوسفيان دشمن شماره ي يک اسلام به جنگ خليفه ي شرعي و قانوني مسلمانان آمده بودند. در حقيقت اين جنگ چيزي از خصائص بدر را همراه داشت.

تاريخ تکرار مي شد. در بدرقرشيان اشراف منش به جنگ انصار يمني و مهاجران پاک اعتقاد آمده بودند. در صفين قبايل قرشي مقيم شام و وابستگانشان به سرداري معاويه به جنگ باقيمانده مهاجران و انصار و قبايل جنوبي آمده بودند. باقيمانده مجاهدان بدر در اردوگاه علي علیه السلام بودند و بيست و پنج کس از آنها در اين جنگ کشته شدند.

جنگ صفين قريب چهار ماه با فواصل کوتاه دوام داشت. درباره ي تلفات جنگ روايتهاي گونه گون هست و گويي دست کم بيشتر از پنجاه هزار کس در اين تصادمهاي متوالي کشته شدند.

در عرصه ي نبرد همه جا پيروزي با علي علیه السلام بود. شهسوار بدر و سرباز جانباز و دلير احد و احزاب همه جا پيشاپيش صف بود. زره ي او عقب نداشت، چون هرگز پشت به دشمن نمي کرد و همه جا براي دشمن مرگ و شکست مي برد. اما در عرصه ي تبليغ و فريب عوام، معاويه همدستاني چون عمروبن عاص و مغيره و کيسه هاي طلا داشت که آفت مردان سست اعتقاد زبون است.

عمار ياسر از مسلمانان قديم و دليران بدر و محرم پيمبر صلی الله علیه و اله در اردوگاه عليعلیه السلام بود. تقريباً همه مي دانستند که در آن روزهاي اوّل هجرت در مدينه وقتي مسجد مي ساختند و مسلمانان و از جمله خود پيمبر صلی الله علیه و اله براي بنا خشت بدوش مي کشيدند، يکي از مسلمانان و شايد عثمان چند خشت اضافي بدوش عمار نهاد و بار او را سنگين کرد. عمار به شکايت پيش پيمبر صلی الله علیه و اله رفت و باجدي آميخته به هزل گفت اينها مي خواهند مرا بکشند و پيمبر صلی الله علیه و اله فرمود: «نه عمار کساني که تو را مي کشند گروه ياغيان اند.»

در يکي از روزهاي جنگ صفين عمار در ميدان کشته شد و گفتگو در اردوگاه معاويه افتاد که به حکم حديث پيمبر صلی الله علیه و اله معلوم مي شود ما ياغيانيم، چون که عمار را ياران ما کشته اند. و معاويه که گويي هنر دروغزني و قلب حقيقت را از اميه و عبد شمس به ارث برده بود، در جمع بانگ زد که ما عمار را نکشتيم، علي علیه السلام کشت که او را به جنگ آورد. اگر در خانه اش مانده بود کشته نمي شد. و خاطر عاميان که شکستگي آن را با طلا بندهاي محکم زده بودند آسوده شد. وقتي علي علیه السلام اين سخن را شنيد گفت: «از اين قرار در جنگ احد نيز پيمبر صلی الله علیه و اله قاتل حمزه بود که او را به جنگ آورده بود.»

ولي مگر عامه ي اجير که از برق طلا و بوي خون مست بودند گوش استماع داشتند!

عاقبت جنگ به مرحله ي قطعي نزديک شد. دو گروه به دنبال يک روز خونين شب را نيز به پيکار بودند و اين شب را ليلة الهرير نام دادند. شاگرد باوفاي محمد و سردار بزرگ اسلام در اين شب در اوج توفيق و ظفر بود و صبحگاهان مي شد اطمينان داشت که يک بار ديگر جنگ بدر به مقياسي بزرگتر تکرار شده و اريستوکراسي مکار قريش از پا درآمده است. معاويه در اردوگاه خود اسب خواسته بود تا فرار کند. سران سپاه علي علیه السلام در کار تصفيه ي مقاومت هاي ناچيز پراکنده بودند. تاريخ از پس انحرافهاي غم انگيز در مسير خود مي افتاد، اسلام راه خود را دنبال مي کرد. پيکار کوچه هاي مکه و بدر و احد و احزاب به نفع انسانيت محروم اشرافزده ي استثمار شده، شکوفان مي شد. اما ناگهان ورق برگشت اوراق قرآن مجيد دستاويز شد.

روباه پير عرب عمر و ابن عاص گوي فتح را از دامن سپاه فاتح ربود. از اردوگاه شام بانگ برآمد که ما مسلمانيم و اين قرآن ميان ما و شما حاکم است، بسياري از آنها که بر ضد اسلام شمشير کشيده بودند ورقي يا جزوه اي از قرآن را بر نيزه ها داشتند. قرآن که همه مايه ي آن تجديد حيثيت انساني و محو استثمار و لغو امتيازات طبقاتي بود، دستاويز بقاي استثمار شد. تاريخ از اين مضحکه هاي فاجعه ساز مکرر داشته است. بعضي ساده لوحان طرفدار امام با خبر به نزد وي دويدند. امام فرمود اعتنا نکنيد قرآن معاني گونه گون دارد. فريب دشمن را نخوريد من بهتر از آنها از هدف و معناي قرآن خبر دارم. اما حيله کارگر شده بود. جمعي از خشکه مقدسان قوم مي گفتند چگونه به قرآن بي اعتنايي کنيم! در ميان اين فريب خوردگان خوش نيت، فريب خوردگان طلا نيز بودند. اشعث بن قيس کندي و برک تميمي، همانکه بعدها در توطئه رمضان مأمور کشتن معاويه شد، روياروي امام فرياد زدند که ترا هم مثل عثمان مي کشيم. کار آشفتگي بالا گرفت. جمعي از آنها که بعدها به نام خوارج شهره شدند و غالبشان مردمي معتقد بودند و نمازخوان و قرآن خوان اما ساده لوح نزديک به احمق، امام را تهديد مي کردند که مالک اشتر را از عرصه ي نبرد دور کند و گرنه او را مي کشند. مالک به پيغام امام نيامد، پاسخ داد که ساعتي وقت بايد تا آخرين مقاومت دشمن را بشکنم. امام پيغام داد زودتر برگرد که خطر اينجاست، و اين سردار رشيد شجاع که تقدير مي خواست بعدها با عسل زهرآلود معاويه در بستر بميرد شکسته دل و غمگين در اوج ظفر عقب نشيني کرد. اريستوکراسي غدار از خطر جست، معاويه فرار نکرد.
گفته شد دو حَکَم تعيين کنند. معاويه عمر و بن عاص را تعيين کرد. علي علیه السلام مي خواست عبدالله بن عباس را معين کند. سران قبايل جنوبي گفتند يک قرشي بس است. نبايد همه کارها به دست قرشيان باشد و اين کلمه بيش از مقاله هاي مفصل روح آشوب بر ضد قرشيان امتياز جو را نشان مي دهد. بناچار زير فشار سران قبايل، امام رضايت داد که ابوموسي اشعري از طرف او در حکميت شرکت کند. ابوموسي مردي بود قرآن خوان اما زبون و سست رأي و خشکه مقدس و ابله نماي. پيش از صفين وقتي در کوفه مي خواسته بودند قبايل را به ياري امام آماده کنند، او که حکومت کوفه را از وي داشت به مخالفت برخاسته بود. نتيجه ي حکميت از پيش معلوم بود که جز آشفتگي نبود و اگر جز اين بود اجرا شدني نبود.

خيلي زود همانها که امام را به قبول حکميت وادار کرده بودند بانگ برداشتند که حکميت کفر است و الحاد و انسانها حق ندارند درباره دين خدا حکميت کنند. روياروي علي شهسوار اسلام و نخستين مسلمان مرد، بانگ زدند که اگر از کفر توبه نکني خونت هدر است. تبليغات معاويه در ميان مردم خوش نيت و ساده لوح زمينه ي مناسبي به دست آورده بود. اين جمع را به نام خوارج ناميده اند. چند هزار کس از آنها که جزو ياران علي علیه السلام بودند از او جدا شدند و در اطراف کوفه و جاهاي ديگر به قتل و غارت مسلمانان پرداختند. اينکار را از روي اعتقاد مي کردند؛ زيرا به اعتقاد آنها هر که نمي گفت حکميت کفر است خونش هدر بود و مالش مباح و بي درنگ او را مي کشتند. امام علیه السلام که بار ديگر براي جنگ معاويه آماده مي شد بناچار بر کنار رود نهروان با خوارج روبرو شد و در يک نبرد کوتاه چند هزار کس از آنها را به خاک ريخت. طبعاً جنگ با معاويه به تأخير افتاد و نيروي ياران امام سستي گرفت، طلاي معاويه در کوفه نفاق افکنده بود.

گفتارهاي نهج البلاغه که در آن دوران به ترغيب جهاد ادا شده کلمات نيست، شعله هاي ايمان و خلوص است و نمودار رنج عميق يک جان والا و غمين از سست مايگي ابناي زمان که در صف زيباترين آثار ادبي جهان جاي دارد و آن را با کمي فاصله از قرآن، همسنگ بلاغت پيمبر صلی الله علیه و اله کرده اند.

معاويه راه سلطنت خود را هموار کرده بود اما تا علي علیه السلام زنده بود آرام نداشت و نقش خود را در خطر شکست مي ديد. عاقبت به گفته ي روايات سه کس از خوارج در ماه رمضان در مسجد الحرام پيمان کردند که سال بعد در ماه رمضان در يک شب معين علي علیه السلام و معاويه و عمرو بن عاص را که آشفتگي کار مسلمانان از آنهاست، به هنگام نماز در مسجد بکشند.

ابن ملجم مأمور کشتن علي علیه السلام شد. اين نيز از عجايب است که برگ تميمي مأمور کشتن معاويه فقط زخم مختصري به او زد، يا گفتند زده، و معاويه آزادش کرد. عمرو بن عاص آن شب به مسجد نرفت، ديگري را به جاي خود فرستاد که کشته شد. از اين قرائن روشن چيزي از خفاياي کار را آشکارا مي توان خواند. امام که از خطر جنگهاي هول انگيز سالم آمده بود در شب نوزدهم رمضان در مسجد کوفه به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادي، يکي از همان سه کس، ضربتي سخت خورد که سرش را شکافت و بانگ برداشت که به خداي کعبه به آسايش رسيدم.

حوادث دهر و حماقت عوام و آشوب خشکه مقدسان، جان پاک ابر مرد تاريخ را چنان رنجور کرده بود که مرگ نابهنگام و خالي کردن صف پيکار را آسايشي شايسته مي يافت. دو روز بعد اين جان والا به مرجع جانهاي مطمئن پيوست. بي گفتگو افسانه ي رمضان يک توطئه بزرگ سياسي بود و معاويه پيش از همه از آن بهره برداري کرد. کمي بعد بي دغدغه عنوان خلافت پيمبر صلی الله علیه و اله گرفت و يزيد را جانشين خويش کرد. باقيماندگان اشراف مکه پس از پنجاه سال نيرنگ مداوم علمداران اسلام شدند و آنها که در آن سالهاي وحشت و بيم جان بر کف و شمشير به دست در بدر و احد و احزاب در راه استقرار اسلام کوشيده بودند در فخ و حره و عاشورا انتقام بدر را پس دادند اسلام که بانگ مي زد از ديدگاه من سيد قرشي و برده حبشي برابرند بازيچه ي مطامع اريستو کراسي کهن شد، ضد انقلاب مسلماني به اوج قوت رسيد و اين موج شوم هرگز باز پس نرفت.

سمانه زارع دار

 




سه شنبه دهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


یگانه صالحی

موضوع : زن در جاهلیت

 



ادامه مطلب

دوشنبه نهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


بسم الله الرحمن الرحیم

موضوع:خلافت ابوبکروعمروعثمان وحضرت علی(ع)

مهناز صفری



ادامه مطلب

دوشنبه نهم اردیبهشت 1392

نوشته شده در  


زهرا فیض ابادی



ادامه مطلب

دوشنبه نهم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


 مجموعه حملاتی به امپراتوری ساسانی که از   قرن هفتم میلادی آغاز ان بود شروع شد که از زمان ابوبکر شروع شده، اما در زمان عمر به اوج خود رسید. پیامد این حملات سقوط کامل دولت ساسانی در سال ۶۵۱ میلادی (مطابق با سال ۳۰ هجری قمری) و کشته شدن یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانیان، بود. این حملات همچنین باعث افزودن ایران به قلمرو اسلامی شد و سرآغاز فرایند تدریجی گرویدن ایرانیان به اسلام که چندین قرن طول کشید، بود.

نوشته سمانه زارع دار /فیزیک کلاس ۱/۱ شهید شرافت

 




یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


فتوحات مسلمانان که فتوحات اسلامی نیز نامیده می‌شود؛ در دوره رسالت محمد پیامبر دین اسلام جنگهایی بود اما بیشتر حالت دفاعی داشت. و حرکتهایی مانند ارسال پیام رسالت به بلاد همسایه نیز برای صدور اسلام صورت گرفت و مهمترین فتح آنزمان فتح مکه و گسترش اسلام در سرزمین حجاز (نیمه غربی جزیرة العرب) بود. فتوحات اسلامی از زمان خلفای راشدین آغاز شد و تا دوره عثمانیان ادامه یافت.

محمد، پیامبر اسلام با هجرت از مکه به مدینه پایه های سیاسی اسلام را پایه گذاشت، و برای دفاع از آن در مقابل دشمنان خود بخصوص مخالفان مکی ایستادگی کرد. همچنین چندین جنگ (جنگ موته و تبوک) را برای تحکیم و حفظ ثغور اسلامی با رومیان در شام داشت. و بدنبال صلح حدیبیه با مکیان در نهایت موفق به فتح مکه بدون خونریزی شد. از آن پس به امپراتوری های اطراف خود نامه فرستاد و آنها را به اسلام دعوت کرد. پس از درگذشت محمد، خلیفه اول برای دفع مدعیان پیامبری و برگشتگان از اسلام جنگهای رده ترتیب داد. در زمان وی مسلمانان به سوی نبرد با رومیان و فتح شام نیز شتافتند و فلسطین به دست مسلمانان درآمد. ادامه کار در زمان خلیفه دوم، عمر بن خطاب منجر به فتح دمشق و یرموک شد و هرقل شام را رها کرد و به قسطنطنیه گریخت و شام بتدریج دردست مسلمانان افتاد و تا کوههای توروس در آسیای صغیر پیش رفتند. بیت المقدس که در آن زمان «ایلیاء» نام داشت به هنگام سفر عمر به شام از سوی اسقف اعظم تسلیم شد. از آن پس عمر به گسترش فتوحات در مصر و شمال آفریقا شتافت. در دوره پیامبر اسلام، محمد نیمه غربی شبه جزیره العرب در دست مسلمانان بود. در عهد ابوبکر تمام شبه جزیره تصرف شد. در عهد عمر مسلمانان تا ماوراء النهر و شمال دریای مکران و همه ایران (بجز سواحل شمال آنسوی دیواره های البرز) و سرزمین عراق، شام، مصر و باریکه سواحل لیبی را متصرف شدند. در زمان عثمان، تا دریاچه آرال و کناره های دریای کاسپین تا دریای سیاه (شرق آسیای صغیر و جنوب قفقاز)، جنوب آسوان و قسمت اعظم سواحل لیبی متصرف شد. در دوره اموی شمال غرب آفریقا تا مغرب، اندلس تصرف شد و بر متصرفان شرق اسلام افزوده شد.

کاری از سمانه زارع دار >فیزیک ۱/۱

                                                دوران خلفا     گسترش قلمرو اسلام در زمان محمدص , ۶۲۲-۶۳۲      گسترش قلمرو اسلام در زمان خلفای راشدین, ۶۳۲-۶۶۱      گسترش قلمرو اسلام در زمان خلفای اموی  




یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


;} به نام خدا                          

    گونه شناسى پرستش در حجاز عصر جاهلى                                            

زهرا تقیان



ادامه مطلب

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392
نوشته شده در  


به نام خدا

نیلوفر صولتی

مفهوم خلافت و امامت در اسلام:

منظور از امامت و خلافت مقامی کسی است که حکومت بر مردم پس از پیغمبر داشته باشد . مراد از امام جانشین مطلق پیامبر است که لزوم آن عقلا" و نقلا" متفق علیه مسلمین است ولی به علل و اسبابی طرز تعیین و انتخاب امام و خلیفه و پیشوای مسلمین به اختلاف کشید



ادامه مطلب

یکشنبه یکم اردیبهشت 1392